توضیحات
دانلود رمان تو اول تو آخر نوشته نویسنده الناز اسد زاده pdf بدون سانسور
عنوان اثر: تو اول تو آخر
پدید آورنده: الناز اسد زاده
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: ۴۲۴
معرفی رمان تو اول تو آخر
میگویند عشق اول همیشه ماندگار است؛ من اما قاطعانه میگویم عشق فقط یکبار است. نه «اول» دارد و نه «دوم»؛ تنها یک بار دل میبندی، یک بار عاشق میشوی و آن یکبار، همزمان اولین و آخرینِ توست. اگر بخواهم عشق را در یک کلمه خلاصه کنم، همان یک کلمه «تو» خواهد بود. هر مسیری را که طی میکنم، هر دیداری، هر تصمیمی — سرِ همه به تو ختم میشود. دیگران شاید بگویند که این خیال و جنون است، که ما به هم نمیآییم؛ اما من بهتر از هر کس میدانم که تو نیمهی روح منی. میخواهم روزی به فرزندمان بگویم که چقدر دوستت دارم و با صدای آرام بگویم: «تو هم عشق اولی، هم آخری». همان لحظهای که تو را دیدم، قلبم جان گرفت و عقل هم مهر تأیید زد:عشق یعنی تو — تو، آغاز و انجام من.
بخشی از رمان تو اول تو آخر
ـمیدونی اصغر ، تو که رفتی خیلی چیزا عوض شد.متعجب به مادرش چشم دوخت:مثلا چی؟-آدما و اخلاقاشون قولاشون یادشون رفت و حرفاشون دوتا شد. کلافه روی دو زانو نشست. -منظورت چیه مامان؟ رک و پوست کنده بگو-اصغر مادر به خدا هیچی ارزششو نداره تو بخوای به خاطرش خودتو اذیت کنی ، حتما قسمت نبوده-چی میگی مامان؟ داری نگرانم میکنی-هر چی شد به فال نیک بگیر-میگی چی شده یا نه؟ مادرش که حالا به گریه افتاده بود با صدای خفه ای گفت: دو هفته ی دیگه عروسی نغمه ست_با دهن باز و چشمان از حدقه در آمده به مادر چشم دوخت. معنای حرفی که مادرش گفت را درک نمیکرد کلمات برایش بی مفهوم شده بود.***-خانوم خودم چطوره؟-آقاشونو دید حالا خوبه. خندیدم و گفتم: کم دلبری کن دختر دست و بالم بسته است، نغمه؟-جون دل نغمه من برم تا آخر سربازی دیگه نمیام. سرشو بلند کرد و با چشمای گرد شده نگاهم کرد ادامه دادم: اینجوری راحت ترم، هربار میام و میبینمت بیتابیم بیشتر میشه.
-دلم تنگت میشه چیکار کنم-چشم به هم بزنی تموم شده فقط-فقط چی؟-خیالم و راحت کن مال منی ؟ لبخند زد:مال توام تا آخر عمر -نوکرتم به مولا.*** خون در رگهایش یخ بسته بود عضلات گرفته اش حالا به وضوحدرد میکرد بی توجه به دردی که در جانش پیچیده بود از جا پرید و فریاد زد:چی؟ چی میگی مامان؟ نغمه؟ نغمه ی من؟ دلبرکم؟ مادرش بی صدا اشک میریخت و حالا اسما هم پا به پایش اشک میریخت. خنجری در قلبش فرو کردند آخ خفه ای گفت و بلندتر فریاد زد-دروغ میگی مامان؟ نغمه مال منه، خودش گفت.لگد محکمی حواله ی پشتی کرد و به سمت در رفت، اسما دنبالش دوید و دستش را گرفت خون جلوی چشمانش را گرفته بود. دستش را از بین دستان اسما با خشونت بیرون کشید و از خانه خارج شد. با صدای در چشم از نوشته هایش گرفت همونطور که بفرماییدی میگفت سریع و هراسان داخل کشو جاسازشان کرد. در باز شده بود ولی کسی داخل نشد آرام به سمت در چرخید و با دیدن حامی لبخندی زد. حامی همیشه مهربانش تنها کسی که از نوشته هایش باخبر بود.
با سلام حامی لبخندش عمق گرفت از جا بلند شد و به سمتش رفت. حامی با لحنی که سعی داشت جدیتش را میان شوخی هایش پنهان کند و دل نازک دختر عمویش را نشکند، گفت: قند و عسل خانم باز شراره های آتیشو انداختی بیرون. هانی ای وای گویان و دستپاچه به سمت کمد کنار میز تحریرش رفت و سریع شالی بیرون کشید و خجالت زده لب زد: نمی دونستم تو اومدی. حامی لبخندی زد و گفت: نویسنده کوچولوی ما چطوره؟اخم میان ابروان هانی جا خوش کرد و با دلخوری گفت: بلندتر داد میزدی تا همه بفهمن. حامی بی توجه به اخمش گفت: من هنوز درک نمیکنم چرا نمیخوای کسی بفهمه. روی تختش نشست و گفت: ببین حامی نویسندگی دنیای عجیبی داره و اینو حتما باید به نویسنده باشی تا بفهمی خیلیا هستن که واسه زحمت ما ارزش قائل نیستن و چه بسا که مسخره مون هم کنن چرا راه دور بریم همین خانواده خودم یادته وقتی گفتم میخوام برم رشته ی انسانی و ادبیات بخونم چه قدر زخم زبونم زدن…









