دانلود کتاب من میدانم تو کی هستی

  • ۲۹ تیر ۱۴۰۴
  • ۱۸:۱۴

رایگان

من می دانم تو کی هستی روایت گر درخشان دو داستان است. یکی درباره ایمی سینکلر است – بازیگر شناخته شده ای که در آستانه ی مشهور شدن است. یک روز در واپسین روزهای فیلمبرداری آخرین فیلمش، ایمی از فیلمبرداری به خانه می آید و تلفن و کیف پول همسرش را روی میز در اتاق ناهار خوری پیدا می کند. شوهرش هرگز بدون آنها جایی نمی رود….ماجراهایی پشت سر هم رخ میدهد، ایمی خودش را در حال سقوط در جایی می بیند که آنگونه که به نظر می رسد نیست. موازی با داستان ایمی داستان یک دختر بچه است که دور از خانه شان سرگردان شده است. ما همیشه به بچه هایمان می گوییم با غریبه ها صحبت نکنند چرا که اتفاقات بدی ممکن است رخ دهد. و بله، اتفاق بدی می افتد…

توضیحات

دانلود کتاب من میدانم تو کی هستی نوشته نویسنده آلیس فینی pdf بدون سانسور

عنوان اثر: من میدانم تو کی هستی

پدید آورنده: آلیس فینی

زبان نگارش: فارسی

سال نخستین انتشار: تیر 1404

شمارگان صفحات : 588

معرفی کتاب من میدانم تو کی هستی

من می دانم تو کی هستی روایت گر درخشان دو داستان است. یکی درباره ایمی سینکلر است – بازیگر شناخته شده ای که در آستانه ی مشهور شدن است. یک روز در واپسین روزهای فیلمبرداری آخرین فیلمش، ایمی از فیلمبرداری به خانه می آید و تلفن و کیف پول همسرش را روی میز در اتاق ناهار خوری پیدا می کند. شوهرش هرگز بدون آنها جایی نمی رود….ماجراهایی پشت سر هم رخ میدهد، ایمی خودش را در حال سقوط در جایی می بیند که آنگونه که به نظر می رسد نیست. موازی با داستان ایمی داستان یک دختر بچه است که دور از خانه شان سرگردان شده است. ما همیشه به بچه هایمان می گوییم با غریبه ها صحبت نکنند چرا که اتفاقات بدی ممکن است رخ دهد. و بله، اتفاق بدی می افتد…

خلاصه کتاب من میدانم تو کی هستی

در پاین وود از محوطه ی پارکینگ تا ساختمان اصلی می.دوم من هیچ وقت دیر نمیکنم ولی بازدید بیبرنامهی صبح امروز پلیس از چند جنبه تعادلم را به هم زده است شوهرم و همین طور ده هزار پوند از پولم ناپدید شده است.

نمیتوانم معادله را حل کنم چون به هر شکلی که قطعه ها را کنار هم میچینم، هنوز تعداد زیادی از آنها نیستند و تصویر کامل نمیشود.

به خودم یادآوری میکنم که فقط باید یک کم دیگر به اوضاع مسلط باشم. چیزی نمانده فیلم تمام بشود و فقط سه صحنه از فیلم برداری مانده است. وقتی دارم سراسیمه از مسیر راهروها به سمت رختکن میروم شخصی ام را در جایی خارج از دسترس دفن میکنم زمانی که با حواس پرتی از سر پیچ آخر رد میشوم مستقیم به جک برخورد میکنم؛ بازیگر نقش مقابلم در فیلم میگوید: «تا حالا کجا بودی؟ همه دارند دنبالت میگردند.»

وقتی به دستش نگاه میکنم که آستین کتم را نگه داشته دستش را برمی دارد. چشمهای تیره اش مستقیم توی وجودم را میبیند، کاش نمیدید چون به همین خاطر اصلاً نمیشود. به او دروغ گفت ولی من هم نمیتوانم همیشه راستش را بگویم، بی اعتمادی به دیگران نمیگذارد بعضی وقتها که مدتی به این طولانی با کسی کار میکنی و در این حد صمیمی میشوی به سختی میتوانی خودِ واقعیات را از آنها پنهان کنی.

جک اندرسون میداند که خوشتیپ است. چهرهاش تا حدی برایش بخت و اقبال آورده که از مهارتهای بازیگری دوره ای و متناوبش بیشتر .است لباس فرم راه راه کتانش و پیراهنهای کاملاً جذب و قالب تنش طوری برش خورده اند که هیکل عضلانی اش را به طرز تحسین برانگیزی مشخص میکنند. او لبخندش را مثل یک جایزه و ته ریشش را مثل یک نقاب بر چهره میزند. سنش یک کم از من بیشتر است ولی گویا رگه های جوگندمی لابه لای موهای قهوه ای اش به جذابیتش اضافه کرده است.

متوجه هستم که ارتباط به خصوصی میانمان برقرار است و این را هم میدانم که او نیز . متوجه این مسئله است. میگویم: «متأسفم.» «این را به عوامل و گروه ،بگو، نه به من. چون زیبایی دلیل نمیشود که دنیا منتظر بماند تا تو خودت را به آن برسانی.» نگاهی به پشت سرم میکنم: «این حرف را نزن.»

چی زیبا؟ چرا؟ حقیقت دارد و تو تنها کسی هستی که نمیبینیاش که همین هم تو را دلرباتر میکند یک قدم به من نزدیکتر میشود، بیش از حد نزدیک در حد جزئی یک قدم عقب میروم یواش میگویم «بن دیشب خانه نیامد.» «خب که چی؟» اخم میکنم و اجزای صورتش از نو تنظیم میشود تا حالت محتاط و دلهره ای که بیشتر آدمها در چنین موقعیت هایی بروز میدهند، نشان بدهد. او صدایش را پایین می آورد: «او درباره ی ما چیزی میداند؟» به صورتش که ناگهان به شدت جدی زل میزنم بعد گوشه و کناره های چشمهای موذی و شیطانش چین و چروک میافتد و به من میخندد در ضمن، یک خبرنگار هم در رختکن خودت منتظرت است.»

چی؟ شاید بهتر بود میگفت آدمکش از قرار معلوم مدیر هنریات مصاحبه را تنظیم کرده و آنها هم فقط میخواهند با تو صحبت کنند، نه با من نه اینکه حسودی ام بشود و…» من چیزی درباره اش نمیدانم و…. «آره آره نگران نباش غرور آسیب دیده ی من خودش را ترمیم میکند همیشه همین کار را انجام میدهد بیست دقیقه ای میشود که آن زن آنجاست نمیخواهم چون تو ساعت نمیگذاری مطلب مزخرفی دربارهی فیلم بنویسد پس بهتر است همین حالا ) به کارش رسیدگی کنی.» او اغلب اوقات همین طوری کلمه ای فرانسوی به جمله هایش اضافه میکند ولی هرگز نفهمیده ام دلیلش است. او فرانسوی نیست. جک بدون هیچ حرف دیگری، به هر زبانی، راهش را میکشد و از راهرو میرود. برایم سؤال میشود که چه چیزی باعث میشود تا این حد برایم جذاب باشد. گاهی وقتها صرفاً دلم میخواهد بدانم نکند من همیشه چیزهایی را میخواهم که نمیتوانم داشته باشم.

چیزی درباره ی مصاحبه نمیدانم و اگر می دانستم اصلاً حاضر نمیشدم امروز مصاحبه کنم از مصاحبه متنفرم و از ژورنالیستها بیزارم؛ همه شان مثل هم هستند. آنها می خواهند اسراری را برملا کنند که به آنها تعلق ندارد و آن را در اختیار دیگران میگذارند.

این شامل حال شوهرم هم میشود. بن به عنوان تهیه کننده ی خبر پشت صحنه ی شبکه ی تی بیان ا کار میکند. میدانم که قبل از آشناییمان مدتی را در منطقه ی جنگی سپری کرده بود؛ برخی از مقاله های آنلاین اسمش را به عنوان خبرنگار اعزامی همکار آورده بودند هیچ تصوری ندارم که الان دارد روی چه مطلبی کار میکند؛ انگار هیچ وقت مایل نیست درباره اش صحبت کند. اول آشناییمان برایم مردی عاشق پیشه و جذاب بود لهجه ی ایرلندی اش مرا یاد کودکی ام انداخت و بستر آشنایی ای را ایجاد کرد که من میخواستم به درونش بروم و همان جا مخفی بشوم. هر زمان که خیال می کنم شاید آخر کار باشد، یاد آغاز می افتم.

ما شتابزده ازدواج کردیم و خیلی کند عشق ورزیدیم؛ ولی مدتی خوشبخت بودیم و من فکر میکردم هردو یک چیز میخواهیم. گاهی وقت ها برایم سؤال میشود که نکند وحشت و هراسی که او به خاطر شغلش با چشمهای اصلاً به خودش در جهان دید، تغییرش داد؛ خبرنگارهای دیگری که در حرفه ام میبینم شبیه نیست. حالا خیلی از گزارشگرهای حرفه ی نمایش و برنامه های تجاری نمایش و سرگرمی را میشناسم و همان چهره های آشنا در ضیافتهای رسمی نخستین نمایش فیلمها و مهمانیها دیده میشوند. امکان دارد این خبرنگار زن یکی از کسانی باشد که دوستش دارم؛ کسی که قبلاً نسبت به کارم لطف و محبت داشته و ملاقاتش کرده ام. در این صورت مشکلی نیست اگر کسی باشد که قبلاً ندیدم دستهایم میلرزد و عرق میکنم زانوهایم میلرزد و آن ،موقع وقتی که دشمن ناشناخته ام به وحشت زدگی شدید من پی ببرد دیگر نمیتوانم منسجم حرف بزنم. اگر مدیر هنری ام به نحوی درک میکرد که این شرایط چه بلایی سرم می آورد، دیگر مدام مرا گرفتارشان نمیکرد درست مثل پدر و مادری که وقتی بچه شان از آب میترسد، او را به قسمت عمیق میاندازند؛ با این فرض که شنا خواهد کرد و پایین نمیرود. میدانم یکی از همین روزهاست که غرق بشوم. به مدیر هنری ام پیام میدهم؛ از تونی بعید است که قراری بگذارد و به من نگوید. وقتی کارها طبق برنامه پیش نمیرود، برخی از بازیگرهای زن از کوره در می روند.

خودم دیده ام چه کار میکنند ولی من آن طوری نیستم و امیدوارم هرگز این طوری نشوم. میدانم که خیلی خوش شانس هستم و دست کم هزار نفر آرزو دارند جای من ،باشند آدمهایی که لیاقت و شایستگی شان هم از من بیشتر است. هنوز برای این سطح از بازیگری نسبتاً تازه کار هستم و امکان دارد خیلی چیزها را ببازم نمیتوانم به نقطه ی آغاز برگردم؛ حالا نه، خیلی زحمت کشیده ام و زمان زیادی برد تا به اینجا برسم. گوشیام را کنترل میکنم. تونی جواب نداده است، ولی نمیتوانم بیش از این خبرنگار را معطل و منتظر نگه دارم. پیش از باز کردن دری که نام خودم رویش است، لبخندی که با مهارت برای دیگران ساخته ام روی صورتم می گذارم و میبینم شخص دیگری طوری روی صندلی ام نشسته که انگار خودش صاحب آنجاست.

ولی آن زن صاحب آنجا نیست. به دروغ میگویم: «خیلی عذر میخواهم که منتظرتان ،گذاشتم از دیدنتان خوشحالم.» و سعی میکنم موقع دراز کردن دستم جلوی لرزش آن را بگیرم. جنیفر . طوری به من لبخند میزند که انگار ما دوستهای قدیمی هستیم؛ نیستیم از او متنفرم؛ ژورنالیستی است که در گذشته به دلایلی که هیچگاه نخواهم فهمید، به طرز ناجوری در موردم کم لطفی کرده است. او همان زن عوضی ای است که سال گذشته وقتی اولین فیلمم اکران شد، مرا «توپر ولی خوشگل خواند در عوض من هم او را (( صورت «پوزهای مینامم؛ ولی فقط در فضای خصوصی افکار خودم درباره ی او همه چیز بی اندازه ریز و کوچک است، به خصوص مغزش. جنیفر جونز از روی صندلی میپرد و مثل گنجشکی که سرعت گرفته دور من میگردد و انگشتهایم را سفت ریز، سرد و پنجه مانندش میگیرد و با شور و هیجانی اغراق شده با من دست میدهد. شک دارم آخرین باری که همدیگر را دیدیم او حتی یک فریم از فیلمی که برای صحبت درباره اش آنجا بودم دیده بود او از آن ژورنالیستهایی است که خیال میکند چون با چهره های مشهور مصاحبه میکند خودش هم یکی از آن هاست، ولی نیست.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
من می دانم تو کی هستی روایت گر درخشان دو داستان است. یکی درباره ایمی سینکلر است – بازیگر شناخته شده ای که در آستانه ی مشهور شدن است. یک روز در واپسین روزهای فیلمبرداری آخرین فیلمش، ایمی از فیلمبرداری به خانه می آید و تلفن و کیف پول همسرش را روی میز در اتاق ناهار خوری پیدا می کند. شوهرش هرگز بدون آنها جایی نمی رود….ماجراهایی پشت سر هم رخ میدهد، ایمی خودش را در حال سقوط در جایی می بیند که آنگونه که به نظر می رسد نیست. موازی با داستان ایمی داستان یک دختر بچه است که دور از خانه شان سرگردان شده است. ما همیشه به بچه هایمان می گوییم با غریبه ها صحبت نکنند چرا که اتفاقات بدی ممکن است رخ دهد. و بله، اتفاق بدی می افتد…
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: من میدانم تو کی هستی
  • نویسنده: آلیس فینی
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 588
  • حجم: 59.4 مگابایت
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک های دانلود
لینک کوتاه:
برچسب ها
دیگر آثار
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!