توضیحات
دانلود کتاب عروسان دشت نوشته نویسنده جبران خلیل جبران pdf بدون سانسور
عنوان اثر: عروسان دشت
پدید آورنده: جبران خلیل جبران
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: تیر 1404
شمارگان صفحات : 69
معرفی کتاب عروسان دشت
جبران در این کتاب و در مقالهای شعر گونه، به موسیقی پرداخته است. اما نه با هدف بررسی تاریخ، هنر و مبانی موسیقی، بلکه با توجه به بازتاب آن در جانهای شنوندگان.
جبران، موسیقی را زبان جان دانسته و نغمههای آن را چون نسیم با طراواتی که تار احساس را به جنبش میآورد برشمرده است. او، موسیقی را مجموعهای از نواهای غمانگیز و پیوندی از نغمههای شادیافزا دانسته و آن را به چراغی تشبیه کرده است که تاریکی جان را از میان میبرد و دل را روشنایی میبخشد. او موسیقی را همچون شعر و نقاشی دانسته، چرا که در بردارندهی حالات گوناگون انسان و ترسیمکنندهی حالات مختلف دل و به تصویر کشندهی زیباترین خواستههای جسم است.
خلاصه کتاب عروسان دشت
در آن هنگام که آرامش افسونگر ارواح خفتگان را با
خواب های ابدی یکی میکرد، نانان فرزند حیرام«
وارد معبد آشتروت شد سپس چراغ های درون
معبد را با مشعلی که در دست داشت روشن نمود.
تندیس معبد با روشن شدن آتشدان ها درخشید و
گویی صاحب قلب آدمیزاد شد.
نا ان در برابر قربانگاهی که با عاج و طلا تزیین یافته
بود به سجده افتاد آنگاه با چشمانی اشک آلود به بالا
نگریست و با صدایی اندوهگین فریاد زد و گفت:
ای آشتروت بزرگ!
ای خدای عشق و زیبایی بر من رحم کن.
دستهای مرگ را از معشوقی که جانم به خواسته ی
تو او را برگزیده است، بردار.
داروی طبیبان نتوانست بهبودی او را بازگرداند و
کوشش فالگویان و جادوگران بیهوده ماند.
دیگر یاری به جز تو ندارم. تنها نام مقدس تو برای
من باقی مانده است. پس خواسته ی مرا اجابت کن و به
رنج های درونم توجه کن و معشوقم را در کنارم زنده
نگاه دار تا برای اسرار عشق تو شادمانی کنیم و در
زیبایی ایام جوانی خوشبخت شویم.
ای آشتروت مقدس!
صدای اعماق درونم را بشنو که چگونه از ورای
ظلمات چنین شبی با تو مناجات میکند.
سخن مرا گوش کن.
من بنده ی تو هستم؛ نانان فرزند حیرام کاهن که عمر
خود را در خدمت قربانگاه تو صرف نموده و عاشق
یکی از دوشیزگان شده است.
عروسان جن بر ما رشک ورزیدند و بیماری
ناشناخته و مرموزی در جان او دمیدند. آنگاه یکی از
جادوگران را نزد او فرستادند و اکنون همچون ببرگرسنه
با بال های سیاهش در کنار او خیمه زده است و
می کوشد چنگال های خشونت آمیزش را به سویش
در از کند تا از میان آغوشم به چنگ آورد!
اکنون التماس کنان نزد تو آمدم پس به من رحم کن و
غنچه ی مرا که هنوز در زیبایی تابستان زندگی، شادمانه
نشکفته است برایم نگاه دار.
او پرنده ای را ماند که هنوز آواز مسرت آمیزش را به
پایان نرسانده است.
او را از چنگال مرگ نجات ده تا تو را نیایش کنیم و
سپاس گوییم و برای تمجید نام تو عود بسوزانیم و
قربانی دهیم و جام معبد را پر از شراب ناب و روغن
معطر کنیم و بر رواق آن گل برگ و یاسمن فرش نماییم و
در برابر تندیس تو بهترین بخورها را روشن سازیم.
ای خدای معجزه گر!
ما را نجات ده و بگذار عشق بر مرگ غلبه کند زیرا تو
خدای مرگ و عشقی.
نانان اندکی خاموش شد و به شدت گریست و
سپس ادامه داد و گفت:
آه ای آشتروت مقدس!
آرزوهایم تباه گشتند و قلبم از کار ایستاد و اشک هایم
در چشم هایم شعله ور شدند. پس مرا احیا کن و
معشوقم را برایم زنده نگاه دار.
در این اثنا یکی از پیشخدمتان نانان وارد معبد شد و
به آرامی نزدیک او رفت و در گوش وی گفت:
سرور من دوشیزه چشم گشود و چون شما را در
کنارش ندید به من اصرار کرد تا احضارتان کنم.
ناثان با سرعت به راه افتاد در حالی که پیشخدمت او
پشت سرش بود و چون در کنار تخت معشوقه ایستاد
دست های لاغر او را گرفت و برا آن بوسه زد؛ گویی
می کوشید دم تازه ای بر جان بیمارش بدمد.
دوشیزه چهره ی خود را به سوی او برگرداند و
اندکی چشم گشود و سایه ی لبخند بر لب هایش ظاهر
شد. کوشید تا زندگی باقی مانده در بدن لطیفش یا
آخرین پرتو جان و پژواک قلب خود را با یک لبخند سرد
تجلی دهد. سپس مانند کودکی فقیر و گرسنه با صدایی
بریده گفت: همسر خوبم خدایان مرا صدا می زنند و مرگ
می خواهد مرا از تو جدا سازد. مبادا اندوهگین شوی
زیرا این خواسته ی خدایان مقدس و عدالت مرگ
است.
من اکنون میروم در حالی که جام عشق و جوانی در
میان دست هایمان قرار گرفته است.
من اکنون به سوی تماشاخانه ی ارواح کوچ خواهم
کرد اما دوباره به سوی این جهان بازخواهم گشت زیرا
آشتروت بزرگ روح عاشقانی که لذت عشق خود را
نچشیده اند از جهان ابدی به این جهان باز
می گرداند.
ناثان! ما دوباره با یکدیگر ملاقات خواهیم کرد و
شبنم صبحگاهی را از جام های نرگس با هم خواهیم
نوشید و با گنجشکان کشتزار و نور خورشید شادمانی
خواهیم کرد.
پس به امید دیدارای عشق من
در این اتنا صدای دوشیزه آهسته تر شد و لب هایش
همچون گلی که در برابر نسیم صبحگاهی پژمرده
می شود لرزید.
نسانان او را در آغوش گرفت و گردنش را با
بوسه هایش تر کرد اما چون لب خود را بر دهان او نهاد
آن را همچون یخ سرد یافت. لذا فریاد دلخراشی کشید
و جامه درید و در کنار نعش افتاد.
در همان شب خفتگان بیدار شدند و زنان
سوگواری کردند و کودکان به هراس افتادند و مردم شهر
سیاهپوش شدند و صدای گریه و ناله از گوشه و کنار
قصر کاهن آشتروت در فضا پیچید.
صبح فردا مردم جمع شدند تا به ناثان تسلیت
بگویند اما او را نیافتند.
چند روز بعد قافله ای از سوی شرق وارد شهر شد و
گفتند که ناشان را در کنار آهوان در بیابانی دور سرگشته
دیدند!
چند نسل گذشت. هر نسلی اعمال نسل پیشین را با
قدم های پنهان خود از بین برد.
خدای معبد از سوی مردم رانده شد و خدای خشم
را بر جای او نهادند.
معابد بزرگ شهر خورشید ویران گردید و
بوستان های شهر نیز به صورت بیابانی خشک درآمد و
چیزی جز اندک خاطرات گذشته در آن بقعه نماند.
اگر چه نسل ها می گذرند و کارهای آدمی را زیر پاله
می کنند اما رویاهای او را از بین نمی برند و احساس وی
را ضعیف نمیکنند زیرا رویاها و احساسات با بقای
روح می مانند اما مانند خورشید گاهی از اوقات پنهان
می شوند.
روز پایان یافت و خورشید جامه ی خود را از
دشت های بعلبک بر چید.
علی حسینی گوسفندان خود را به سوی
ویرانه های معبد باز گرداند و در میان ستون های نیمه
ویران نشست و مشغول نی نواختن شد در حالی که
گوسفندان گرداگرد او جمع شدند و به صدای دلنشین
نی مانوس گشتند.
شب از نیمه گذشت. آسمان بذرهای فردا را در
اعماق تاریک خود پاشید.
سکوت در میان دیوارهای ویران حکمفرما شد.
خواب بر على مستولی گردید گویی همچون
توده ای از مه رقیق بود که سطح دریاچه ای آرام را در بر
می گیرد صورت خود را با دستانش لمس نمود.
خویشتن خویش را از یاد برد و متوجه خویش معنوی و
روحانی خود شد. لذا دایره ی رویاها در برابر دیدگانش
وسعت یافت و اسرار پنهان بر وی نمایان شد.
از قافله ی زمان که با شتاب به سوی هیچ در حرکت
بود بیرون آمد و برای نخستین بار بود که دریافت علت
گرسنگی روحی ایام جوانی او چیست؛ آن گرسنگی که
حلاوت و تلخی زندگی را یکی میکند و آن تشنگی که
اه اشتیاق را با آرامش جمع می کند.
آن شوقی که شگفتی جهان و گذر عمر نمی تواند آن
را از بین برد.
برای نخستین بار حس عجیبی پیدا کرد. احساسی
که توسط ویرانه های معبد بیدار شده بود.
احساسی لطیف یا خاطره ای همچون بخور
مجمرها احساسی جادویی که بر حواس او طنین انداز
شد.
احساسی نو که از هیچ یا از همه چیز بیرون آمد و
رشد نمود و متعالی شد تا اینکه جان کلی و معنوی او را
در آغوش گرفت و وی را لبریز از شیفتگی و شیدایی
کرد.
چنین احساسی در یک چشم بر هم زدن پدید آمد.
در همان لحظه ای که خواب بر او چیره شد و آثار
نسل های گذشته مانند تولد مردم از یک نطفه، بر وی
متجلی گردید.
علی به سوی معید نگریست ضربان قلبش شدت
یافت. همچون شخص نابینایی بود که ناگهان بینایی
خود را دوباره به دست آورد. به فکر فرو رفت و
اندیشید و خاطرات گذشته همچون اشباح در جان او متولد شدند.









