توضیحات
دانلود کتاب خاطرات دوبووار نوشته نویسنده سیمون دوبووار pdf بدون سانسور
عنوان اثر: خاطرات دوبووار
پدید آورنده: سیمون دوبووار
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: تیر 1404
شمارگان صفحات : 467
معرفی کتاب خاطرات دوبووار
کتاب خاطرات، اثری نوشته ی سیمون دوبووار است که نخستین بار در سال 1958 به انتشار رسید. این اثر که خودزندگی نامه ای درخشان از یکی از برجسته ترین چهره های ادبی قرن بیستم به شمار می آید، تصویری پرجزئیات از بانویی اندیشمند را ترسیم می کند که در خانواده ای بورژوا و فرانسوی بزرگ شد، در دوران نوجوانی علیه قواعد و انتظارات مرسوم دست به شورش زد، و در جوانی با بلندپروازی تمام به ادبیات و فلسفه روی آورد؛ کارهایی که در دهه ی 1920 برای یک زن جوان بسیار عجیب و غیرمعمول به نظر می رسید. دوبووار در کتاب خاطرات از روابط دوستانه، روابط عاشقانه و استادهایش سخن می گوید
خلاصه کتاب خاطرات دوبووار
من در ساعت چهار صبح روز نهم ژانویه ۱۹۰۸ در اتاقی با مبلمانی به رنگ سفید براق و مشرف بر بولوار راسپای متولد شده ام. در عکس های خانوادگی که در تابستان بعد برداشته شده خانمهای جوانی با پیراهن های بلند، با کلاه هایی آراسته به پر شتر مرغ آقایانی با کلاه های حصیری، با کلاه های تابستانی دیده میشوند که به نوزادی لبخند میزنند اینها عبارتند از پدر و مادرم، پدربزرگ عمو و دایی عمه و خاله و خود من پدرم سی سال داشت و مادرم بیست و یک سال و من نخستین فرزند آنها بودم. آلبوم را یک صفحه ورق میزنم مادرم نوزاد دیگری را در آغوش گرفته که من نیستم؛ من دامن پلیسه به تن دارم و کلاه بره به سر گذاشته ام دو سال و نیمه ام، و خواهرم تازه متولد شده است.
ظاهراً من نسبت به او احساس حسادت میکرده ام اما برای مدت کمی تا جایی که به خاطر می آورم از این که بزرگتر بودم احساس غرور میکردم بچه اول بودم در لباس «کلاه قرمزی کوچولو»، با زنبیل کلوچه و ظرف کره ام خودم را پیش از طفل شیرخواری که در گهواره اش میخکوب شده بود جالب توجه می یافتم من صاحب خواهر کوچکی بودم این بچه صاحب من نبود. از سالهای اول زندگی ام چندان چیزی جز احساسی مبهم باز نمی یابم.
چیزی سرخ و سیاه و گرم آپارتمان سرخ بود موکت سرخ، اتاق ناهارخوری به سبک هانری دوم ابریشم نقشداری که درهای شیشه دار را می پوشاند. و در اتاق کار پدرم پرده های مخمل سرخ مبلمان این جایگاه مرموز مقدس از چوب گلابی بود که رنگ سیاه بر آنها خورده بود؛ من در فرورفتگی عمیق زیر میز چمباتمه میزدم، در ظلمات می غلتیدم؛ تاریک بود گرم بود و رنگ سرخ موکت در چشمانم فریاد میکشید. بدین ترتیب تمام دوران خردسالیام سپری شد. من در پناه، نگاه میکردم لمس میکردم دنیا را کشف میکردم.
امنیت روزمره را مدیون لوئیز بودم. او صبح لباس تنم می کرد، شب لباس از تنم در می آورد و با من در یک اتاق میخوابید جوان فاقد زیبائی، بدون رمز و راز بود زیرا ـ حداقل به گمان من – فقط برای آن وجود داشت که مراقب خواهرم و من ،باشد هرگز صدایش را بلند نمیکرد هرگز بدون دلیل ملامتم نمی کرد. در تمام مدتی که در لوکزامبورگ با شنها بازی میکردم در تمام مدتی که برای عروسکم بلوندین که در یک شب نوئل همراه با صندوق حاوی بقچه بندی اش از آسمان نازل شده بود لالایی میگفتم نگاه آرام لوئیز از من حمایت میکرد شب که فرا میرسید در کنارم مینشست و تصاویری نشانم می داد و داستانهایی برایم نقل میکرد حضورش به اندازه وجود زمینی که در زیر پایم احساس میکردم برایم ضروری بود و آن را همان قدر هم طبیعی می یافتم.
مادرم که دورتر و بی ثبات تر بود احساسهای عاشقانه ای در من بر می انگیخت روی زانوانش در لطافت عطر آگین بازوانش قرار می گرفتم پوست جوان زنانه اش را غرق بوسه میکردم گاهی شب هنگام زیبا چون تصویری در میان پیراهن سبز پرزدارش که آراسته به گلی سرخ رنگ بود، در میان درخشش پیراهن سیاهش در کنار تختم آشکار میشد. وقتی عصبانی بود به من چشم غره میرفت از این برق توفانی که چهره اش را زشت میکرد هراس داشتم به لبخند او نیاز داشتم اما پدرم را کم میدیدم هر روز صبح به کاخ می رفت و کیفی پر از چیزهای غیر قابل لمس که پرونده خوانده میشد زیر بغل میگرفت.
پدرم نه ریش داشت و نه سبیل و چشمهایش آبی و شاد بودند. شامگاه وقتی که بر می گشت برای مامان بنفشه پارم میآورد ،آنها، هم دیگر را می بوسیدند و میخندیدند. پاپا با من هم میخندید مرا به آواز خواندن وا می داشت: «این یک ماشین خاکستری است یا او یک پای چوبی داشت؛ یا سکه های یکصد سوئی از نوک دماغم میچید و مرا متحیر میکرد سرگرمم میکرد و وقتی به من می پرداخت خوشنود میشدم اما پدرم در زندگیم سهم خیلی مشخصی نداشت. وظیفه اصلی لوئیز و مامان، غذا دادن به من بود؛ کارشان همواره آسان نبود. دنیا از راه دهان به نحو بسیار عمیق تری وارد وجودم میشد تا از راه چشمها و دستها آن را به طور کامل نمی پذیرفتم بی مزگی کرم های گندم سبز فرنی های جو سیاه، سوپهای آرد اشکم را در می آورد؛ چربی روغن، راز لزج صدفها به طغیانم در میآورد هق هقها ،فریادها، تهوع ها و نفرت هایم به قدری سماجت آمیز بود که از مبارزه با آنها صرفنظر کردند.
در عوض به نحوی پرشور از امتیاز دوران کودکی که ،زیبائی تجمل و سعادت عبارت از چیزهایی هستند که خورده میشوند بهره میبردم در مقابل قنادیهای خیابان و اون میخکوب میشدم درخشش نورانی میوههای پخته شده با شکر، تلالو گنگ شیرینی های میوه شکوفائی رنگارنگ آب نبات های ترش مزه، خیره ام می کرد؛ سبز، سرخ، نارنجی، بنفش حرصی که به خود رنگها داشتم به اندازه تمایل به لذتی بود که رنگها به من نوید میدادند. اغلب بخت یارم میشد که احساس تحسینم به لذت بینجامد. مامان نقلهای بادامی را در هاونی خرد میکرد و پودر دانه دانه را با کرمی زردرنگ در می آمیخت؛ رنگ گلی آب نباتها با مختصر تغییرهای عالی کاهش می پذیرفت قاشقم را در منظره ای به رنگ غروب آفتاب فرو می بردم. شبهایی که پدر و مادرم مهمان داشتند آئینه های اتاق پذیرایی، انوار چهل چراغ کریستال را چند برابر میکردند مادرم پشت پیانوی دراز می نشست خانمی که لباسی از تور به تن داشت ویولن مینواخت و یکی از پسر عموها ویولنل میزد من روکش میوهای نهان شده در زیر شکر را در میان دندانها خرد میکردم حبابی از روشنایی با طعم انگور فرنگی یا آناناس به سقم می پرید و می ترکید: صاحب تمام رنگها و تمام شعله ها اشارپ های تور الماس ها دانتلها بودم صاحب تمام جشن بودم بهشت هایی که شیر و عسل در آن ها جاری است هرگز مرا به هوس نینداخته اند اما به خانم «کیک» محض خاطر اتاق خوابش که از خمیر نازک شیرینی بود حد می بردم اگر دنیایی که در آن زندگی میکردیم تماماً خوردنی بود چه سهمی نصیب مان می شد! بزرگ که شده بودم دلم میخواست شاخههای پرگل درخت بادام را بخورم به نقل بادامی های غروب آفتاب دندان بفشارم در آسمان نیویورک، تابلوهای نئون شیرینی های غول آسایی جلوه میکردند و من خود را محروم می یافتم. خوردن فقط عبارت از اکتشاف و فتح ،نبود بلکه جدی ترین وظیفه من به شمار میوفت: یک قاشق برای مامان یکی برای مامان بزرگ… اگر نخوری بزرگ نمیشوی.
مرا به دیوار سرسرا می چسباندند به موازات سرم خطی میکشیدند و آن را با خطی قدیمی تر مقایسه میکردند: دو یا سه سانتیمتر قد کشیده بودم تشویقم میکردند و من باد به غبغب می انداختم اما گاهی می ترسیدم. آفتاب پارکت واکس خورده و مبل ها را که رنگ روغن سفید خورده بودند نوازش میکرد به صندلی راحتی مامان نگاه میکردم و به این فکر می افتادم: «دیگر نخواهم توانست روی زانوهایش بنشینم.» ناگهان آینده هتی پیدا می کرد؛ مرا به فردی دیگر که میگفت من هستم ولی دیگر من نبودم بدل میکرد تمام محروم شدنها انصرافها ترکها و توالی مردگانم را پیشاپیش احساس کرده ام یک قاشق برای پدربزرگ…» با این همه می خوردم و بابت بزرگ شدن احساس غرور میکردم: آرزو نمی کردم که برای همیشه کودکی باقی بمانم باید خودم این تضاد را به شدت آزموده باشم وگرنه کتاب مصوری که لوئیز در آن سرگذشت شارلوت را برایم میخواند با چنین وضوحی به یادم نمی ماند. شارلوت یک روز صبح روی صندلی کنار تختش، تخم مرغی از شکر و گلی رنگ تقریباً به اندازه خودش می یافت: این تخم مرغ مرا هم خیره میکرد. این تخم مرغ در آن واحد، شکم و گهواره بود، و با این همه می شد آن را جوید.
شارلوت که هر غذای دیگری را رد می کرد، روز به روز کوچکتر میشد تا روزی که یک ذره شد نزدیک بود در تابه ای غرق شود، زن آشپز بر اثر غفلت او را داخل ظرف آشغالها می انداخت، موشی او را با خود میبرد او را نجات دادند؛ شارلوت ترسیده و پشیمان چنان اکولانه خود را می انباشت که مثل بادکنکی باد میکرد مادرش غولی متورم را نزد پزشک می برد با میلی ،عاشقانه عکسهایی که رژیم تجویز شده از طرف پزشک را نشان میداد تماشا میکردم یک فنجان شیر کاکائو یک تخم مرغ نیم بند یک کتلت طلایی شارلوت ابعاد طبیعی خود را باز می یافت و من از دل ماجرایی که مرا به ترتیب جنین به چاق و گندهای بدل کرده بود، صحیح و سالم سر بر می آوردم.
همچنان بزرگ می شدم و می دانستم که محکوم به تبعید هستم: در تصویر خود به دنبال کمک میگشتم ،صبح لوئیز موهایم را به دور چوبی می پیچید و من صورتم را که جعدهای مارپیچ احاطه اش کرده بود با رضای خاطر در آئینه نگاه میکردم به من گفته بودند که سیاه موی چشم آبی زیاد یافت نمی شود و من از همان هنگام یاد گرفته بودم که چیزهای نادر را گرانبها بشمارم از خودم خوشم می آمد و درصدد بودم که مورد خوشایندی قرار گیرم. دوستان پدر و مادرم خود پسندی مرا مورد تشویق قرار میدادند مؤدبانه ناز و نوازشم می کردند از من تعریف میکردند من خودم را به لباسهای پوست و نیمتنههای اطلسی زنها میمالیدم برای مردها، سبیل هایشان، بوی توتونشان صداهای ،بمشان دستهایشان که مرا از زمین بلند میکرد احترام بیشتری قائل می شدم.
بخصوص علاقه داشتم که توجه آنها را جلب کنم کارهای احمقانه می کردم به تلاطم در می آمدم در کمین کلمه ای می ماندم که مرا از برزخ خود خارج کند و واقعاً در دنیای آنها جای دهد. یک شب در حضور یکی از دوستان پدرم یک بشقاب کاهوی پخته را لجوجانه پس زدم این دوست در متن کارت پستالی که در خلال ایام تعطیلات فرستاده بود با شوخ طبعی می پرسید: «سیمون هنوز هم کاهوی پخته دوست دارد؟» نوشته بیش از کلام در نظرم دارای اعتبار بود غرق شادی شدم. وقتی یار دیگر آقای داردل را در میدان جلوی نوتردام دوشان ملاقات کردیم به امید سربه سر گذاشتنهای لذت بخش بودم؛ کوشیدم به این کار دامن بزنم: اما پاسخی در کار نبود. اصرار کردم مرا خاموش کردند با غیظ دریافتم که دوران افتخار چه قدر زودگذر است.









