توضیحات
دانلود کتاب باغ اسرارآمیز نوشته نویسنده فرانسیس هاجستن برنت pdf بدون سانسور
عنوان اثر: باغ اسرارآمیز
پدید آورنده: فرانسیس هاجستن برنت
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: تیر 1404
شمارگان صفحات : 252
معرفی کتاب باغ اسرارآمیز
باغ اسرارآمیز داستان دختربچه خودخواهی بهنام ماری است که گرفتار یک سرنوشت وحشتناک میشود و باید برای زنده ماندن تلاش کند. ماری دخترک ۹ ساله و خودخواهی است که در یک خانه بزرگ زندگی میکند، مادر وپدرش چندان به او اهمیت نمیدهند. تمام کارهای او را خدمتکارش کامالا انجام میدهد. یک روز اتفاقی عجیب میافتد. کامالا ناپدید میشود. او در باغ میشنود که یک اتفاق وحشتناک همهگیر آمده است و همه درحال مردن هستند. ماری به اتاقش میرود و میخوابد اما صبح هیچکس نیست تا اینکه چندنفر به اتاقش میآیند و او میفهمد مادر و پدر و خدمتکارهایش مردهاند هیچکس را ندارد. ماری سرگردان میشود و حالا باید سرنوشتش را بسازد
خلاصه کتاب باغ اسرارآمیز
مری با خشم نشست و فریاد زد چی تو فکر کردی من یک بومی هستم. خوک کثیف مارتا صورتش سرخ شد و بی حرکت ماند. او گفت: با کی هستی؟ تو نباید این طور دلخور بشوی دختر خانمهای محترم این طور صحبت نمیکنند. من چیز بدی دربارۀ سیاه ها نگفتم اگر در بارۀ سیاهها بخوانی می فهمی آنها خیلی هم ،مذهبی،اند حتی میگویند آنها با ما برابرند. البته من تا حالا یک سیاه هم ندیدم اما دوست دارم ببینم. حتی امروز که برای سرزدن به بخاری آمدم آهسته کنار رختخوابت آمدم و ملافه را از صورتت کنار زدم تا رنگ پوستت را ببینم و دیدم که تو از من سیاه تر نیستی فقط کمی زرد هستی مری دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و فریاد زنان گفت: چطور جرأت کردی فکر کنی من یک بومی هستم؟ تو هیچی درباره آنها نمیدانی آنها آدم نیستند مستخدم.اند مجبورند به آدم سلام کنند و احترام بگذارند تو در مورد هند هیچ چیز نمیدانی. اصلا تو هیچ چیز نمی فهمی!
مری خیلی عصبانی بود و در برابر نگاه حیرت زده مارتا احساس ضعف میکرد. او یک دفعه خود را تنها حس کرد و فهمید آنچه میداند و به او آموخته اند چقدر از واقعیت دور است دیگر تاب نیاورد. سرش را در بالش فرو برد و با صدای بلند گریست. طوری گریه میکرد که مارتا ناراحت شد و دلش برای او سوخت آنگاه به سوی تختخواب او رفت و رویش خم شد و آرام گفت تو نباید این طور گریه کنی. من نمیدانستم بدت می آید. همان طور که گفتی من از همه چیز بی خبرم حالا هم معذرت میخواهم خواهش میکنم گریه نکن سحری در صدا و لهجه با روح اوبود که در مری اثر کرد و کم کم گریهاش قطع شد. سپس مارتا نفس راحتی کشید و گفت: وقت بلندن شدن است خانم مدلاک گفته غذایت را در اتاق پهلویی به تو بدهم آن جا اتاق نشیمن تواست. اگر بخواهی کمکت میکنم که دکمه های پشت لباست را ببندی سرانجام مری از جایش بلند شد لباسهایی که مارتا برایش آورد لباسهای خودش نبودند مری :گفت اینها لباسهای من نیستند. لباسهای من سیاه .بود آنگاه همان طور که به کت سفید پشمی نگاه میکرد با رضایت خاطر :گفت: اما اینها قشنگ ترند. مارتا گفت: تو باید اینها را بپوشی آقای کریون به خانم مدلاک دستور داده که از لندن برایت لباس بخرد او گفته دوست ندارد یک بچه مثل آیینه دق این طرف و آن طرف ،برود چون این جا را از این که هست غمگین تر میکند. مادر من هم از رنگ تیره بدش می آید و هیچ وقت لباسهای سیاه نمی پوشد.
مری :گفت من هم از چیزهای سیاه متنفرم. لباس پوشیدن برای هر دوی آنها تجربه ای به بار آورد. مارتا پیش از این به برادر و خواهرهای کوچکش لباس پوشانده بود اما هیچ به یاد نمی آورد که بچه ای آنقدر شل و ول باشد تاکس دیگری تمام کارها را برایش انجام دهد. درست مثل این که دست و پا نداشته باشد. سرانجام گفت چرا خودت کفشهایت را نمی پوشی مری خیره سرانه :گفت همیشه دایهام این کار را برایم میکرد. آنگاه پاهایش را به آرامی جلوی مارتا گرفت و ادامه داد این رسم بود. مری این جمله را خیلی به زبان میآورد بومیها هم از این جمله ها خیلی به کار می بردند. اگر کسی به آنها میگفت کاری را انجام بدهند که نیاکانشان از هزاران سال پیش انجام ندادهاند به آرامی نگاهش میکردند و میگفتند: این رسم نیست… وشخص میفهمید که دیگر هیچ حرفی باقی نمانده. یعنی اگر دوشیزه مری خودش لباسش را میپوشید مثلاً آسمان به زمین می آمد. اما آن روز پیش از صبحانه فهمید که برای زندگی در میسلت ویت باید چیزهایی را یاد بگیرد کارهایی مثل پوشیدن کفش و جوراب و جمع و جور کردن وسایلی که خودش از آنها استفاده کرده بود. البته اگر مارتا یک خدمتکار آموزش دیده و با تجربه بود با آداب بیشتری رفتار میکرد چون وظیفه او بود که موهای مری را شانه کند و کفشهایش را بپوشاند و اتاقش را مرتب کند؛ اما در واقع مارتا یک روستایی ساده دل بود که در کلبه ای در حاشیه بیشه زار بزرگ شده بود.
او و برادر و خواهرهایش نمی توانستند تصور کنند که کس دیگری کارشان را انجام دهد. البته یک بچه شیری یا نوپا حکمش فرق میکرد اگر مری بچه ای بود که نیاز به سرگرم شدن داشت شاید به پرحرفی های مارتا می خندید اما مری فقط با سردی حرفهای او را میشنید و از رفتار عامیانه او خیلی متعجب بود. در ابتدا از رفتار مارتا خوشش نمی آمد، اما کم کم خوش اخلاقی و رفتار دوستانه او مری را مجذوب کرد. مارتا گفت: ما دوازده تا بچه ایم. پدرم فقط هفته ای دوازده شیلینگ مزد میگیرد. به همین خاطر مادرم باید خودش هم پولی روی آن بگذارد تا غذای بخور و نمیری تهیه کند بچه ها از صبح تا شب توی بیشه زار بازی میکنند. مادرم میگوید بیشه زار آنها را چاق میکند و بچه ها مثل اسبهای وحشى توى علفها می.چرند برادرم دیکون (۱) که دوازده سالش است، یک اسب ،گرفته میگوید مال خودش است.
مری پرسید: از کجا آن را گرفته؟ مارتا گفت: وقتی یک کره بود از توی بیشه زار پیدایش کرد. بعد کم کم با اسب دوست شد و نان و علف تازه به آن داد حالا هم حسابی با دیکون دوست شده و همه جا دنبالش میرود و اجازه میدهد پشتش سوار شود. دیکون بچه مهربانی است و حیوانها هم دوستش دارند. مری هیچ وقت حیوانی برای خودش نداشت و همیشه آرزو میکرد حیوانی داشته باشد. بنابراین حس کرد کمی دیکون را دوست دارد؛ هر چند که او هیچ وقت کسی را جز خودش دوست نداشته بود. در واقع این پرتویی از یک حس عاطفی و پاک بود اتاق نشیمن هم مانند اتاق خوابش عجیب بود. آنجا یک اتاق بچه نبود؛ اتاق یک آدم بزرگسال بود روی دیوارها تابلوی قدیمی دلتنگ کننده نصب شده بود. صندلیهای از چوب بلوط قدیمی سنگین بود. روی میز گوشه اتاقش صبحانه مفصلی آماده بود اما مری همیشه کم اشتها بود. او با بی میلی به بشقاب غذایی که مارتا جلوش گذاشت نگاه کرد و گفت: دوست ندارم.
مارتا ناباورانه گفت: تو حلیم دوست نداری! نمیدانی چقدر خاصیت دارد کمی شکر رویش بریز ببین چقدر خوشمزه میشود. مری گفت: دوست ندارم. مارتا گفت: عجب! خیلی بده که غذای به این خوبی حرام میشود. اگر بچه های ما اینجا بودند در یک چشم به هم زدن ته بشقاب را هم لیس می زدند. مری با خونسردی پرید چرا؟ مارتا بی درنگ :گفت چرا؟ چون کم پیش می آید بتوانند با این جور غذاها شکمشان را پر کنند. مری با خونسردی جاهلانه ای :گفت نمیفهمم چرا باید کسی گرسنه باشد. مارتا با دلخوری او را نگاه کرد و محکم و صریح گفت: خب، خیلی خوب است که سعی کنی بفهمی و خیلی راحت است. مری گفت چرا اینها را برایشان نمی بری؟
مارتا محکم پاسخ داد: اینها مال من نیستند. من سهمم را ماهی یک بار میگیرم؛ مثل بقیه آن را میبرم خانه و به این ترتیب مادرم میتواند یک روز راحت باشد. مری کمی چای نوشید و نان و کره خورد. مارتا گفت خوب خودت را بپوشان و برو بیرون بازی کن من هم خوراکی خوبی میدهم که بخوری سپس مری کنار پنجره رفت. در بیرون باغ و راه و درختهای بزرگ بود اما همه چیز تیره و بی روح به نظر می آمد. مری گفت بیرون؟ چرا در یک چنین روزی باید بروم بیرون؟ خب اگر نخواهی بیرون بروی مجبوری اینجا بمانی. خب اینجا میخواهی چه کار کنی؟ مری به او خیره شد. هیچ کاری نبود که انجام دهد.
وقتی خانم مدلاک اتاق نشیمن را آماده میکرد به چیزهای سرگرم کننده برای او فکر نکرده بود. شاید بهتر این بود که برود و ببیند باغ چه جورهایی است. مری گفت: چه کسی با من می آید؟ مارتا به او خیره شد و گفت تو تنها میروی. باید یاد بگیری مثل بچه هایی که هیچ برادر و خواهری ندارند رفتار کنی. دیکون ما خودش تنهایی کنار بیشه میرود و ساعتها بازی میکند به این خاطر میتواند با اسبش دوست باشد. آنجا گوسفندهایی را که او را میشناسند و پرنده هایی که می آیند و از دست او دانه میخورند را میگیرد و با آن که غذایش کم است اما همیشه مقداری از آن را کنار میگذارد تا با حیوانها دوست شود. بیشتر بخاطر کارهای دیکون بود که مری تصمیم گرفت بیرون برود. در بیرون اگر اسبهای وحشی و گوسفندان را نمیتوانست ببیند دست کم پرنده ها را می دید. شاید پرندگان آنجا با پرندگان هند متفاوت بودند و او با تماشای آنها سرگرم میشد.
مارتا برایش کت و کلاه و یک جفت پوتین محکم آورد. آنگاه راه را نشانش داد و گفت: اگر از این طرف بروی به باغ می رسی. البته در تابستان پر از گل میشود اما حالا خشک است کمی درنگ کرد و ادامه داد: در یکی از باغها قفل است و از ده سال پیش تا به حال کسی وارد آنجا نشده. مری با تعجب پرسید چرا؟ آن باغ هم در ذهنش به صد اتاق مرموز دیگر اضافه شد. مارتا گفت: آقای کریون پس از مرگ نابهنگام همسرش این در را قفل کرد و کلید را در چاله ای در زمین پنهان کرد او به هیچ کس اجازه نمی دهد وارد آنجا شود چون آنجا باغ همسرش بود. اوه! این صدای زنگ خانم مدلاک است؛ من باید بروم.
مری به طرف باغچه به راه افتاد اما نمیتوانست به باغی که ده سال پیش قفل شده بود فکر نکند با خود اندیشید که آن جا چه وضعی پیدا کرده؟ آیا هنوز گلی در آنجا باقی مانده؟ پس از گذشتن از باغچه جلو ساختمان خود را در باغ بزرگی یافت که راههای پیج در پیج آن پر از شمشاد بود و درختها، باغچه ها و چمنها متنوع و عجیب بودند. یک استخر بزرگ خالی با فواره های خاکستری و قدیمی در وسط دیده میشد؛ اما باغچه خالی بود و فواره هم بسته بود. به طور حتم این باغ قفل شده نبود. چطور میتوان باغی را به کلی بست؟ باغ جای قدم زدن است چرا باید آن را قفل کرد؟
در همین اندیشه بود که دیوار دراز پوشیده از پیچکها که در انتهای راهی باریک بود نظرش را جلب کرد او به سبک معماری لندن آشنایی نداشت و نمی دانست که این باغ یک باغ مطبخی است که در آن سبزی عمل می آورند به طرف دیوار رفت و در میان پیچکها در باز سبز رنگی دید. این هم باغ قفل شده نبود از در گذشت و وارد باغ دیگری شد که دور تا دور آن دیوار بود. بعدها فهمید که این یکی دیگر از باغهای تو در تو است. در باز سبز رنگ دیگری به باغ بعدی که پر از درختان میوه، گیاهان و سبزیجات گلخانه ای بود باز میشد به نظر مری آنجا عریان و بدمنظره بود. با خود گفت شاید در تابستان که بوته ها سبز شوند زیباتر شوند اما حالا هیچ تماشایی نیست.









