توضیحات
دانلود رمان زر خرید نوشته نویسنده اکرم محمدی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: زر خرید
پدید آورنده: اکرم محمدی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 2325
معرفی رمان زر خرید
زرخرید روایت زندگی پسریه که تعمیرکاری براش فقط یه شغل نیست؛ راه زنده موندنه تو دنیایی که مدام بهش لگد زده. اما وقتی دلش گیر دختری میافته که نگاهش به دنیا از زاویهٔ درخت و پرنده و حق حیوونه، همهچی پیچیدهتر میشه. یه مرد عصبی، با سری بیمو و دلی پر از خشم، روبهروی دختری ایستاده که جنگش با بیعدالتی تمومی نداره. برای رسیدن بهش، باید خودش رو عوض کنه… یا دستکم تظاهر کنه که میتونه، و اینجاست که…
بخشی از رمان زر خرید
_هیس آروم بابا اخونه ست میشنوه._مگه دروغ میگم؟_باشه ولی وقتی به خاطر اخلاقای خوب و داد زدنات کسی خونه بهمون نمیداد همین زنیکه به ما جا داد. _داد میزدم چون درد داشتم مگه اونا میفهمیدن چی کشیدم؟ اینم کرایه شو میگیره که ساکته._هه ! محتاج پولمونه آخه! دست زیر بازوهایش انداختم سعی کردم بلندش کنم و به این فکر نکنم همکاری ای برای بلند شدن با من نمیکند. در تمام مدتی که کارهای شخصی اش را انجام میدادم به غر زدن هایش ادامه داد._می خوای بذارمت رو ویلچر؟ _نمیتونم بشینم کمرم درد میگیره. _باشه استراحت کن. تشک مخصوصش را بعد از اینکه زخم بستر گرفت پزشک تجویز کرد. به اتاقم رفتم کوله کوهنوردی ام را از ته کمد زیر خرت و پرتها و لباسهای مچاله شده بیرون کشیدم. دو سال درست از زمانی که نشانه های بیماری پدرم پیدا شد و این کوله عملاً بدون استفاده افتاده بود. مدتها بود دیگر با دوستانم قرار نمی گذاشتم نه کوه نه کافه، مسافرت که هیچ !
آخرین بار که برای تولدم جشن گرفتند تا غافلگیرم کنند فهمیدم دنیای آنها چقدر تغییر کرده و من بی خبرم . سطح دغدغه هایشان تفریحات، لذتها …. فقط یک مشت غریبه میدیدم که درکی از حرف هایشان نداشتم. حتی چشمهای منتظر و غمگین آیدا هم نمیتوانست شکاف ها را پر کند فقط فراری ترم داد. حالا این دختر احمق نازپرورده شاید سبب خیری میشد و من یک شب بدون صدا زدنهای بابا می گذراندم. صدا زدنهایی که بیشتر جنبه جلب توجه داشت تا کمک واقعی خواستن باور کردنی نبود اما تجربه به من ثابتش می کرد._یاشار، یاشار! _بله بابا!_فلاکس چای رو بیار بذار کنار دستم. بی فایده تذکر دادم._تو که میدونی نباید زیاد چای بخوری._یه چای میذاری جلوم، فقط منت بذار.به آشپزخانه رفتم تا فلاکس را بیاورم _مامانت زنگ نزد؟ چرا باید زنگ میزد؟ جوابی که نشنید دوباره صدا زد._داروهام رو بهم بده بخورم شاید پرستاره بلد نباشه. آب داغ روی انگشتم ریخت. کلافه صدایم بالا رفت._بابا، لطفاً فراریش نده من برم نمیتونم برگردم تنها می مونی بهت گفته باشم!
انگشتم را زیر شیر آب سرد گرفتم. سر راه باید به جیپ بنزین میزدم جیپ شهباز قدیمی که خودم خریده و تمام کارهای تعمیرش را داخل پارکینگ خانه قبلی مان انجام داده بودم. تا اینکه به خاطر شکایت همسایه ها از سروصدای من و داد و فریادهای ،بابا صاحبخانه جوابمان کرد. صدای خش خش ورق قرص داخل جیبم یادآوری می کرد باید از دستش خلاص شوم.به اتاقم رفتم.قرص ویاگرا را از جیب بیرون آوردم تشک تختم را بلند کردم و تا آخرین جایی که دستم میرسید قرص را پرتاب کردم. این هفته را خلاص بودم از خوردنش از تحمل کردن بوی عطر نفرت انگیزی که ظاهرا گران قیمت بود و در عمل معده م را به ولوله می انداخت. نفس عمیقی کشیدم و ناسزایی زیر لب نثار زندگی کردم . هر چند که بارها با خودم شرایط را مرور میکردم و هربار منطقم می گفت که » گور پدر دنیا حالا که مجبوری، پس حالش و ببر همه رابطه ها که از عشق و عاشقی نیست نیاز خودش مادر همه مصیبتاست. آبی به صورتم زدم و در آینه به سر تیغ زده ام خیره ماندم…









