توضیحات
دانلود رمان تاج و تخت قدرت نوشته نویسنده رینا کنت pdf بدون سانسور
عنوان اثر: تاج و تخت قدرت
پدید آورنده: رینا کنت
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 793
معرفی رمان تاج و تخت قدرت
وقتی بازی قدرت شروع میشه… در قلمرو مافیا، زنها معمولاً فرمانروایی نمیکنن. من اما استثنام. این زندگی رو نخواستم، این زندگی منو انتخاب کرد. میراثی دارم که نمیتونم رهاش کنم و قدرتی که باید بهش چنگ بزنم. هیچکس نمیتونه جلو سقوط یا صعودمو بگیره. اگر رسیدن به رهبری به معنای ازدواجی اجباریه، قبولش میکنم. چیزی که غافلگیرم کرد، مردی بود که کنارمه؛ کایل هانتر. محافظ قدیمیام که حالا برای گرفتن تاجم برگشته. راه قدرت، تاریک و خونآلودهست و من برای پیروزی، همهچیزمو به آتش میکشم… حتی قلبم.
بخشی از رمان تاج و تخت قدرت
اگه قدرت ازت فرار کنه، یعنی هیچی نداری. مسئله فقط بالای سر بودن نیست. وقتی به اندازه کافی بالا باشی هیچ کس نه به خودت دست میزنه نه به کسایی که برات مهمن هیچ کس جرات نمیکنه بهت نگاه کنه و وقتی نگاه میکنن با اون غیر قابل مذاکره ای که ازت میتابه کور میشن. برای همین من هیچ وقت هیچ وقت متوقف نمیشم. هر چقدر بالاتر برم تو سلسله مراتب بیشتر بهم احترام میذارن و یه روز همه جلوی اسم خانوادگی بابا بزرگ زانو می زنن. «ما سوکولوفیم رای» یه بار بهم گفت: ما زانو نمیزنیم بقیه زانو میزنن. با این حرفاش که تو عمق قلبم حک شده از پله ها پایین میرم. خونه غول پیکره؛ همون طور که از مقر براتوا تو نیویورک انتظار میره پله های مرمری عریض به یه راهروی باشکوه با کف مرمر روشن میرسه. لبه های طلایی دور مبل چستر فیلد وسط ستونها، حتى فرش سقف قوسیه و وسطش نقاشی فرشته ها که با شیاطین میجنگن. معمولاً مهمونا وایمیستن و زل میزنن به جزئیات پیچیده تصویر.
از یه طرف دیگه معمولاً آخرین چیزیه که قبل از حل و فصل شدن میبینن ما اینجا هم شریکامونو دعوت میکنیم هم دشمنامونو. بهشت و جهنم فرشته و شیطان. ددوشکا بابابزرگ این جوری شاعرانه بود که با توجه به ریشه هاش عجیب نبود. نه فقط رهبر یکی از موفق ترین شاخه های براتوا تو آمریکا و روسیه بود؛ ریشه هاش بر میگشت به اولای اول آخر جنگ جهانی دوم من از اون خونم در واقع، تنها کسی ام که دیگه میتونه ازش محافظت کنه. امروز کت و شلوار مشکی پوشیدم که لبه تیزی بهم میده کت بژم رو شونه هام آویزونه بدون اینکه تنم باشه. یه عادت که از ددوشکا یاد گرفتم. موهای بلوندم تو یه گوجه شیک پیچیده شده آرایشم جیغ نیست، ولی چند لایه ست و باعث میشه سی و هشت ساله جوان بودن تو دنیای ورى ضعفه، و من به هیچ وجه نمیذارم از هیچ ضعفم سوء استفاده کنن.پایین پله ها به چهره درخشان جلومو میگیره آناستازیا دختر عموی بزرگم با دیدنم لبخند میزنه و دندونای صاف و ریزشو نشون میده.
در واقع همه چیز توش ریزه؛ از دماغ و لباش گرفته تا اندامش تنها چیزی که بزرگه چشم های سبز عظیمشه. انگار داری مستقیم به آرامش اقیانوس گرمسیری نگاه میکنی. لباس آستین بلند ساده ای پوشیده که تا زیر زانوهاش میرسه موهای بلوندش چند درجه روشن تر از مال من با یه روبان بلند تو یه دم اسبی مرتب و پایین بسته شده مثل همیشه ذره ای آرایش رو صورتش نیست. لبخندش یه لحظه میلرزه و همه آلارم بهو روشن میشه. خرس مامان خونین تو وجودم بیدار«چیه آنا؟» «هیچی… چیزی نیست رای روز خوبی چیزی نیست داشته باشی.» «آنا.» با اون لحن بی تعارفم حرف میزنم که میدونه هیچ کس نباید به چالش بکشه. یا الان میگی یا تا آخر روز همین جا وایمیسیم تا بگی.»لب پایینشو گاز میگیره از زیر مژه های طبیعی پرپشتش بهم نگاه میکنه یعنی داره نزدیک میشه به گفتن. از وقتی منو آوردن تو دنیای وری همیشه فکر میکردم فقط ددوشکا رو دارم و با توجه به اینکه پاخان براتوا بود کافیه. ولى بعد عمو بزرگ سرگی برادر کوچیک ددوشکا، آناستازیا رو آورد پیش ما زندگی کنه اولین بار که دیدمش سیزده سالم بود.











