توضیحات
دانلود رمان هنوز میتپد نوشته نویسنده ناشناس pdf بدون سانسور
عنوان اثر: هنوز میتپد
پدید آورنده: ناشناس
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1012
معرفی رمان هنوز میتپد
کورا هیچوقت تصور نمیکرد یک شب ساده بتواند اینطور زندگیاش را از هم بپاشد. وقتی بیدار میشود، زنجیرها سردند و فضا بوی جنون میدهد. آزادیاش گرفته شده، اعتمادش شکسته، و ترس آرامآرام در استخوانهایش میخزد. و بعد، دین را میبیند. همان کسی که سالها نماد خشم و نفرتش بوده، حالا همسرنوشت اوست. دشمنان قدیمی، در قفسی مشترک. برای زنده ماندن باید به هم تکیه کنند؛ کاری که هیچوقت فکر نمیکردند از پسش بربیایند. اما آنچه پیش رو دارند، فقط فرار نیست—تحولی است که مرز میان دشمنی و دلبستگی را برای همیشه از بین میبرد.
بخشی از رمان هنوز میتپد
رو به من چشمک زد و من نگاه مرگباری به او انداختم به غیر از پدر و مادرم دین تنها کسی بود که اسم مرا کامل صدا میزد کورابل از این اسم متنفرم. همه مرا کورا صدا میزنند البته که دین از این موضوع خبر دارد اما همیشه از زجر دادن من لذت زیادی می برد. گفت و گوی طعنه آمیز ما با حضور دختری که تولدش بود قطع شد. او حتی از سطح بی حواس بودن هم فراتر رفته بود مندی دستش را روی شانه های من و دین حلقه کرد و ما را به یکدیگر فشرد طوری که جوی بدی به وجود آمد یک بغل ساندویچی که تا حدی پرس شدیم. مندی کلمات را با لکنت و کشدار تلفظ میکند زیرا تا الان دوازده لیوان نوشیدنی را سر کشیده است: «عاشقتوووووونم شما بهترین دوستای منین من دارم با بهترین دوستم ازدواج میکنم» صورتش را به سمت بر می گرداند و سرش روی شانه ام میافتد و تو کورا تو هم خیلی زود با بهترین دوستت ازدواج میکنی خیلی خیلی زود.
از آن آغوش خودم را آزاد کردم از بوی ادکلن بسیار گران مندی و نفس های دین که بوی آبجو می داد دلم میخواست داد بزنم: «من هرگز ازدواج نمیکنم مندی طلاق جزو برنامه های من نیست شاید توی یه زندگی دیگه همچین غلطی بکنم»می خواستم به سمت دیگه ای بروم اما مندی جلوی مرا گرفت. انگشت فرنچ شده اش را به قفسه سینه ام زد و من با یک حرکت سریع به عقب رفتم و جایی که لمس کرده بود را خاروندمازدواج مقدسه و من و دین هرگز طلاق نمی گیریم. احتمالاً حرفش حقیقت داشته باشه دین به نظر می آمد از آن دسته مردهایی باشد که از متاهل ماندن خود راضی است و در کنارش از دوست دخترهای پنهانی خود لذت می برد و مندی قطعاً از آن دسته زن هایی است که کور می شوند و چشمشان را به روی چنین چیزهایی می بندند.مثل قصه پریاست حسابی حسودیم شد. مندی با حالتی نمایشی دستانش را در هوا تکان داد و خواهش کرد: «نمیشه شما دوتا با هم کنار بیاین؟ لطفاً؟» کمی صداقت نیز قاطی بی حواسی اش شده بود.
آه میکشم و چشمانم به سمت دین دارت پرتاب میکند. هنوز هم آن لبخند خاص روی لبش بود همانطور که لیوانم را در دست داشتم انگشتم را به بدنه آن می زدم و تظاهر میکردم که دارم به درخواست مندی فکر می کنم « یعنی من ممکنه… شاید شاید هم نه ولی… چطور میتونم حادثه عنکبوتی که توی کفشم بود رو فراموش کنم؟ » اصلا چطور یه نفر بی خیال چنین اتفاقی میشه و ازش میگذره؟ » دین پوزخند آرامی می زند و نوشیدنی اش را به نفس می نوشد، مشخصاً از شاهکار خود سرگرم شده است اون اتفاق محشر بود هرگز بخاطرش عذرخواهی نمی کنم. می بینی؟ لیوانم را به شدت به سمت دین میگیرم و با انگشت کوچکم او را نشان می دهم. این تعامل بلد نیست. من سعی ام رو کردم. مندی ضربه ای ارام به سینه نامزدش میزند و می گوید: «دین، دست از عوضی بازی در آوردن برای خواهر کوچولوم بردار »چی؟ اون میتونه از پس خودش بربیاد.












