توضیحات
دانلود رمان آناشید نوشته نویسنده مریم عباسقلی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: آناشید
پدید آورنده: مریم عباسقلی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 4122
معرفی رمان آناشید
آناشید شایگان، دختری جوان، ناخواسته وارد زندگی امیرحسین کُهبُد، برادر خردسال حاج امیرحافظ کُهبُد میشود. داستان زمانی اوج میگیرد که آناشید باردار است و در مقابل مردی قرار دارد که…
بخشی از رمان آناشید
دوباره اشک ریخت و آرام دستش را روی شکمش گذاشت. _الان چیزی مشخص نیست ولی چند وقت دیگه که شکمم بیاد بالا اون وقت چی کار کنم؟ اگر داداشم بفهمه سرمو گوش تا گوش میبره. دست هایش را مشت کرد میخواست خودش را کنترل کند مبادا خشمش را بر سر دختر خالی کند. گفت:حالا که پای من رو به این قضیه باز کردی دختر خانوم وظیفه ی شرعی و انسانیم مانع میشه که بذارم چنین کاری بکنی اون نطفه چه حروم باشه و چه حلال…. آناشید جمله اش را برید. برخلاف امیر حافظ که فاصله گرفته و سر پایین انداخته بود، آناشید قدمی نزدیک تر شد و خیره نگاهش کرد._به خدا حلاله نمیخوامش درست ولی حلاله. هق هق کرد امیر حافظ نمیخواست دل برای او بسوزاند اما حقیقت این بود که نسبت به دخترک احساس ترحم داشت. به صحت حرفهایش مطمئن نبود اما چیزی درونش میگفت که این دختر دروغ نمی گوید_امیر… امیر حسین…. فهمید که من….
من به پول… احتیاج دارم گفت… گفت صیغه م شو تا پولی که… احتیاج داری رو…. به عنوان مهریه بهت… بهت بدم منو…. صیغه کرد. مهلت صیغه ی شیش ماهمون سه روز پیش تموم شد._باور کنید من… من دختر بدی نیستم حاج امیر حافظ نمیدونستم بازیم…. بازیم داده گفت دوستم داره و من احمق…. باور کردم اگه داداشم بفهمه که…. به خاطرش چی کار کردم… ادامه نداد. نمی خواست بیش از این وارد جزئیات شود و سفره ی دلش را برای او باز کند. امیر حافظ نمیخواست بیگدار به آب بزند باید مطمئن تر میشد. سر بالا گرفت و فقط برای یک لحظه چشمش به او افتاد و دوباره سر پایین انداخت و گفت: باید بریم تا از جنین آزمایش DNA بگیرن و مطمئن بشم پدرش امیر حسینه…بند دل آناشید پاره شد و پرسید:بعدش که مطمئن شدید چی؟ قراره چیکار کنم با بچه ای که گفتید پدرش دو ماه پیش از ایران رفته؟!امیر حافظ جوابی نداد که آناشید ملتمسانه گفت: اون وقت…
اون وقت امیر حسین رو بر میگردونید؟ برش میگردونید مگه نه؟ چون اگر برنگرده من نمیتونم این بچه رو نگه دارم…امیر حافظ دندانهایش را روی هم سایید و پاسخ داد: حسین برنمی گرده رفته که بمونه. سر آناشید گیج رفت هر چه بیشتر میگذشت مطمئن تر میشد که بازی خورده و فقط درگیر هوا و هوس امیرحسین شده صدایش لرزید اگر برنمیگرده پس دلیلی هم وجود نداره بچه اش رو نگه دارم من باید هر جور شده سقطش کنم. غرید: گفتم به شما که بچه رو سقط نمیکنی گفتم باید آزمایش DNA بدی و جوابش بیاد تا…آناشید هق می کرد و امیر حافظ متعجب شده یک بار دیگر نگاه به او انداخت تمام صورت دختر از شدت گریه سرخ و چشم هایش متورم شده بود._آروم دختر خانوم همه دارن رد میشن و ما رو نگاه میکنن. آناشید سعی داشت تا صدایش را در آرامترین حد ممکن نگه دارد. میان گریه گفت: نگهش دارم تا بدبخت بشم؟ اصلاً من چرا باید به حرف شما گوش بدم؟ شما چی کاره ی من هستید؟!










