دانلود رمان مخمور شب

30,000 تومان

ریسمان سرنوشت، گره‌ای کور بر نخ دختر بست؛گرهی که او را به سمت گودالی کشاند، گودالی خاموش اما پر از بلعیدن.هر شب بیشتر در تاریکی فرو می‌رفت، و تنها دود شب‌ها همدمش بود.اما آن دود، پرده‌ای بود برای پنهان‌کاری سرنوشت؛ زیرا در پشت مه، نخ‌هایی تازه به هم پیوستند: باروتی خاموش، و جرقه‌ای بی‌خبر…و هنگامی که این دو گره خوردند، دیگر هیچ‌چیز همان نخواهد بود.

توضیحات

دانلود رمان مخمور شب نوشته نویسنده نسترن اکبریان pdf بدون سانسور

عنوان اثر: مخمور شب
پدید آورنده: نسترن اکبریان
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: ۴۳۷

معرفی رمان مخمور شب

ریسمان سرنوشت، گره‌ای کور بر نخ دختر بست؛گرهی که او را به سمت گودالی کشاند، گودالی خاموش اما پر از بلعیدن.هر شب بیشتر در تاریکی فرو می‌رفت، و تنها دود شب‌ها همدمش بود.اما آن دود، پرده‌ای بود برای پنهان‌کاری سرنوشت؛ زیرا در پشت مه، نخ‌هایی تازه به هم پیوستند: باروتی خاموش، و جرقه‌ای بی‌خبر…و هنگامی که این دو گره خوردند، دیگر هیچ‌چیز همان نخواهد بود.

بخشی از رمان مخمور شب

اتاق ساده ای بود که تنها سه تخت سنتی زینتش میداد و گروه روی یکی از تخت ها مستقر بود. بهرام یکی از پسرهای جمع داشت کله پاچه را بین ظروف تقسیم میکرد. لبخند بی اختیار روی لب هایم نشست و بعد از احوال پرسی با جمعی که به احترام ما ایستاده بودند کفش هایم را در آوردم و بالا ترین قسمت تخت جای گرفتم. امیر کنار یگاه و رضا پسری که به شدت بور بود کنار ساناز جای گرفته بود مریم دختر ریز جثه ای که با هفده سال سن کوچک ترین عضو گروه بود هم داشت به بهرام برای تقسیم صبحانه کمک میکرد. مانند همیشه در جمعشان حس راحتی و صمیمیت به وجودم القا شد. من نیز مثل دیگر دخترهای جمع مقنعه را از سرم سر دادم. بهرام کاسه ای مقابل من قرار داد و به مزاح گفت: برات پاچه گذاشتم تقویت شی بیشتر پاچه بگیری با کلامش جمع در خنده ای سرخوشانه فرو رفت و من همراه خنده مشتی به بازوی نحیفش زدم در حضورشان گذر زمان محو میشد و تمام یک ساعتی که مشغول خوردن صبحانه بودیم،

ثانیه ها میان خنده هایمان افسار گسیخته و به سرعت رعد میدوید.تکیه ام را به تخت داده و به رضا که داشت قلیون را چاق میکرد چشم دوختم امیر یک باره از جایش بلند شد و بالای سر رضا ایستاد قد کوتاهی داشت و کمی چاق به نظر می آمد خطاب به رضا که در حال کام گرفتن از قلیون بود. گفت: بریزم رو معسل؟ساناز به جای رضا پیش قدم شد و همانطور که با انگشت تایی به موهای بلندش میداد. لب زد:جنس خوب بریزها مثل اون بار سردرد نندازی به جونمون.مریم میان کلام ساناز آمد با دست به رضا اشاره کرد._رضا حواست باشه زیاد نریزه بدبختمون کنه.به پگاه چشم دوختم که بی تفاوت شانه ای بالا انداخت امیر ترق روی معسل را بلند کرد و از جیبش یک دستمال کاغذی که به صورت توده در هم جمع شده بود را خارج کرد بی آن که محتوا را خارج کند. اضافه های دستمال را کند و آن را روی معسل ها انداخت. بلافاصله ترقی که ذغال هایش داشت سفید میشد را روی آن نهاد و همانجا نشست. بی را از دست رضا کشید و مشغول چاق کردنش شد. بوی نعناع به همراه عطر تا آشنای دیگر زیر مشامم پیچید.

امیر نی قلیون را به سمت ساناز کشید و همانطور که از دهان و دماغش دود بیرون میداد. لب زده: عالی شده اینبار. ساناز نی را به لب گذاشت و صدای قل قل سکوت فضا را شکست دست به دست میچرخید و من سر به زیر با گوشه ناختم بازی میکردم روی لاکی که نصفه و نیمه پاک شده بود ناخن میکشیدم و آن بوی خوش را اشتمام میکردم با کشیده شدن دستی جلویم سر بلند کرده و فوری بی را از دستان پگاه ربودم برای معطل نکردن جمع کامی عمیق گرفتم که مزه ای عجیب تمام دهان و گلویم را احاطه کرد…حس شیرینی سراسر وجودم را در بر گرفت و موجب شد کام بعدی را عمیق تر بگیرم طمع تند نعناع با شیرینی عجیبی آمیخته و موجب شد چشمانم را از لذت ببندم شخصی نی را از دستم کشید و متعاقب آن صدای مریم مرا به زمان حال آورد. _بده بیرون بیجنبه. دود قلیون را آنقدر در سینه نگه داشته بودم که همراه سرفه از دهان و دماغم بیرون زدا از شدت سرفه اشک به چشمانم حجوم آورد به پگاه که نگاهش سرشار از سرزنش بود نگریستم دستی به کمرم کوبید و صدای بهرام سکوت جمع را شکست: مریم تو هم بسته بده نوبت منه.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
ریسمان سرنوشت، گره‌ای کور بر نخ دختر بست؛گرهی که او را به سمت گودالی کشاند، گودالی خاموش اما پر از بلعیدن.هر شب بیشتر در تاریکی فرو می‌رفت، و تنها دود شب‌ها همدمش بود.اما آن دود، پرده‌ای بود برای پنهان‌کاری سرنوشت؛ زیرا در پشت مه، نخ‌هایی تازه به هم پیوستند: باروتی خاموش، و جرقه‌ای بی‌خبر…و هنگامی که این دو گره خوردند، دیگر هیچ‌چیز همان نخواهد بود.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: مخمور شب
  • ژانر: عاشقانه، اجتماعی
  • نویسنده: نسترن اکبریان
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 437
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک کوتاه:
برچسب ها
دیگر آثار
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!