توضیحات
مهتا، دوست صمیمی و وفادار نوری، تصمیم گرفته تا داستان عاشقانهی بهترین دوستش رو زنده نگه داره. برای همین، دفترچهی خاطرات نوری رو به دست یک نویسنده میسپاره؛ نویسندهای که قرار است با کلماتش، حس و حال روزهایی را روایت کند که حالا تنها در صفحات آن دفترچه جا ماندهاند. نوری، دختری با چهرهای خیرهکننده و حضوری که نمیشد نادیدهاش گرفت، پس از قبولی در دانشگاه شیراز، از تهران راهی آن شهر میشود. ورودش مثل نسیمی تازه، همهچیز را تحتتأثیر قرار میدهد؛ از نگاههای گذرا در راهروهای دانشگاه گرفته تا توجه مردانی که تا پیش از او کسی نتوانسته بود نگاهشان را بدزدد. حتی پسر مغرور دانشگاه ــ همانکه هیچکس فکرش را هم نمیکرد دل ببازد ــ در برابر نوری بیدفاع میشود… اما این فقط شروع ماجراست. آنچه در دل آن دفترچه نوشته شده، فراتر از زیبایی یا توجه دیگران است. داستانیست از عشق، انتخاب، و رازی که سالها پنهان مانده… و حالا نوبت شماست که بخوانید و بفهمید نوری چه کسی بود… و چرا مهتا هنوز هم نمیتواند فراموشش کند.
عنوان کتاب: رمان کفش های غمگین عشق
نویسنده اثر: ر.اعتمادی
ژانر: عاشقانه
بخشی جذاب از رمان کفش های غمگین عشق
مهران جوابش را داد. لازم نیست ما را از سر وا کنین ما خودمون میدونیم پشت او تپه ها چه خبره! نوری برای من یک بوسه فرستاد و من برای هر ۲ آن زوج زیبا و دلربا بوسه ای پرواز دادم و بعد من و مهران راه افتادیم. صدای موزیک هنوز بگوش می رسید و من همچنان غرق در تفکرات خویش بودم که مهران با حالتی زیرکانه پرسید: حسودیت شده؟ برگشتم و به چهره مهران که از صداقت آشکاری لبریز بود نگاه کردم بعد با تمام احساس یک زن عاشق به او گفتم نه عزیزم من بهترین مرد دنیارو پیدا کردم ولی تو مدتیه که منو بکلی فراموش کردی آه عزیزم کوچولو راست میگی شاید هم حق با تو باشه برای اینکه من خیلی نگران نوری ام… مهران خیلی زود جوابم را داد پرویز آدم نگران کننده ایه پس تو هم در این باره فکر کرده؟
در این لحظه ما به قله کوچک تپه رسیدیم.
زیر پای ما علف های طلایی رنگ روی سینه دشت بادست نامرئی باد موج میزد. در دور دست کاخ قهوه ای رنگ پرسپولیسی با همه غرورش قد برافراشته بود در سمت چپ ما زیر آن درختان بلند دو موجود زیبا و رویایی بهرام و نوری از پی هم میدرخشیدند حس میکردم هوا از عطر زندگی انباشته ایت. دلم میخواست مثل فرشته های کتاب پر میکشیدم و در آن هوای شسته و باران خورده به پرواز در می آمدم و در آسمان روی قایق های سپید ابر مینشستم و از آنجا بر سر نوری و بهرام و تمام عشاق دنیا باران طلا میریختم سایه های قطعات پاره پاره ابر از روی تپه بنرمی میخزیدند و در دل دشت پیش می رفتند چه منظره با شکوهی انگار هزاران قایق خاکستری پاروزنان بر روی دشت حرکت میکردند. مهران دستم را گرفت و در کنار خود روی تپه نشاند و با هیجان کودکانه ای گفت هرگز در عمرم چنین منظره قشنگی ندیده بودم.
شاید هم این قطعات ابر به کمک نور خورشید میخواهند سپاهیان طلایی عصر تاریخی را در پیشگاه پرسپولیس به نمایش بگذارند. من دست مهران را فشردم و گفتم هر چه هست زیباست اقشنگ است! آه چه روز خوبی همه چیز عالی است سایبان ابر هوای شسته و باران خورده و ۲ زوج عاشق در متن این تابلو رویایی ما دیگه از زندگی چه میخواهیم؟ چرا اینهمه آدم بد توی این دنیا فراوونه ؟ فیلسوف متفکر من دستش را در میان موهایش سر داد و گفت آدم های بد از جمله رازهای خلقتن اگه یه روزی بتونیم این معما را حل کنیم تموم دیوها دود میشن و از صحنه زندگی بیرون میرن. گفتم: ولی بشر تا بحال نتونسته کلید این طلسم شوم. زشت رو پیدا کنه تو رو خدا نگاه کن این ۲ موجود زیبا چقدر بهم می آن. چقدر عاشقانه همدیگر رو دنبال میکنن هیچوقت دو موجود عاشق کثیف و زشت از کار در نمیان.
اما همیشه دیوها موجودات زیبا و عاشقو از هم جدا میکنند. مهران خندید عزیزم اینقدرها هم احساساتی نشو من خیال نمیکنم که پرویز انقدر هم دیو باشه! ت ولی من میترسم مهران او طور عجیبی اشتهای بلعیدن نوری رو پیدا کرده! مگر تو به عشق نوری و بهرام مطمئن نیستی؟ مطمئنم عزیزم ولی اون از ناجوانمردانه ترین حربه ها استفاده کرده اون هرگز از بهرام بد نمیگه بلکه تحسینش هم میکنه. اما از هر فرصتی برای تیز کردن اشتهای عشقی نوری سوء استفاده میکنه اون میخواد یواش یواش به نوری که میدونه داره از عشق منفجر میشه بفهمونه که بهرام با همه عشق و علاقه ای که نشون میده لیاقت به چنین دختری رو نداره! مهران سرش را با افسوس تکان و گفت : بدبختانه دخترا هم خیلی احساساتی و زود باورن! برای اولین بار نتوانستم از طبقه دختران و همجنسانم در برابر انتقاد آرام مهران دفاع کنم.









