توضیحات
دانلود رمان زهار نوشته نویسنده آرزو نامداری pdf بدون سانسور
عنوان اثر: زهار
پدید آورنده: آرزو نامداری
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 3073
معرفی رمان زهار
سردار، مردی سی و یک ساله، به واسطهی کینهای قدیمی، راه خود را به سوی خانوادهی کامیاب گشوده است. آهو، که از اعضای این خاندان است، دختری نوزده ساله با سیمایی معصوم و قلبی سرشار از مهربانی است که قربانی کینهتوزیهای سردار میگردد. سردار به یاری دوست خوشسیما و جذابش، برای این دخترک دامی بزرگ و ناموسی میگستراند؛ دامی برای نوهی حسین علی خان کامیاب که بر شرافت و ناموس خویش سوگند یاد میکند. باید دید که آیا سردار سنگدل ما، آتش کینه را آنقدر در سر دارد که با آبروی آهوی دلربای ما چنین بازی کند؟ یا آن که…؟
بخشی از رمان زهار
یک لحظه با دیدن آق بابا ، عمو و مرد قد بلندی که کنارشان ایستاده کوپ میکنم و رکاب از زیر پایم سر میخورد.سینه ام از فرط ترس و هیجان میسوزد و همان موقع است که همراه با پارس بلند سگ ، من هم با سر زمین میخورم. میان برگهای خشک و خاک و خل های باغ غلت میخورم و با سوزش آرنج هایم ، جلوی یک جفت کفش براق و نوک تیز متوقف میشوم… موهایم کنار گردن و سر و صورتم پیچیده اند و جای نفس کشیدن هم نمیدهند…فقط یک آن صدای غرش آق بابا را میشنوم و همان لحظه…. فاتحه ای نثار روح پرفتوح خودم میکنم دستی دور بازویم میپیچد و با حالتی که نمیخواهد خشونتش را نشان دهد، از جا بلندم میکند: پاشو…. پاشو دختره ….عموست که بازویم را گرفته وسعی در پایین نگه داشتن صدایش دارد…_حالتون خوبه خانم…؟و این صدای خاص و بم….؟نمیشناسم…و میدانم که حق نگاه کردن هم ندارم.
با این سر و وضع…؟موهایم پر از برگ و سنگ ریزه شده است و صورت آق بابا… از فرط عصبانیت به رنگ بنفش گرایش پیدا کرده است… نفس نفس میزنم. الان سیلی را میخورم یا بعد از رفتن آن مرد….؟برو خونه تا آق بابا رو سکته ندادی…عمویم است که با دندان های کلید شده زیر گوشم میگرد فورا نگاه میدزدم و متوجه شده ام که آن سگ بی وجود ، با دیدن آق بابایم دمش را روی کولشحح گزاشته و رفته است… آب دهانم را پر سر و صدا قورت داده و سمت دوچرخه ام میدوم. موهایم دورم پخش شده اند و لباسم خاکی شده… سر زانوها و آرنجم هم میسوزد.اما هیچکدام از این ها مهم نیست. باید تا میتوانم رکاب بزنم و تا خود ویلا دعا کنم این مرد ، همین که فقط قد بلند و نوک کفش هایش را دیده بودم سر آق بابا را آنقدر گرم کند که مرا به کل فراموش کند. چرا آق بابا مرا دوست ندارد….؟ جک دوچرخه ی بیست و چهارم را میزنم.
دستی به موهایم میکشم و از میانشان، چند تکه ی کوچک برگ و سنگ ریزه پایین می افتد.گوشه ی پیشانی ام هم مانند آرنج و زانوهایم میسوزد. پوووففف…کاش جیران در اتاقش بماند… کاش جهان مثل همیشه بیرون باشد…از پشت دیوار بیرون می آیم و نگاهی به اطراف می اندازم. معصومه خانم ، با سبد سبزی هایش، دارد از پله ها بالا میرود.منتظر میمانم تا وارد خانه شود و بعد از آن ، با گام های بلند خودم را به بالای پلکان محوطه میرسانم. ویلای آق بابایم هشت اتاق دارد که خوشبختانه یکی از آنها متعلق به من است… کوچک است اما ، دوستش دارم. در اتاق من ، برخلاف اتاق جیران ، نه تلوزیونی وجود دارد و نه کامپیوتری اما پنجره اش رو به باغ باز میشود.حتی شاخه ی درخت دوست داشتنی ام آنقدر بلند شده که میتوانم با کمی تلاش، نارنگی های خوش طعم و آب دارش را بچینم. البته نارنگی های عزیزم، هنوز کال و ترش هستند و احتمالا تا هفته های آینده شیرین میشوند….










