توضیحات
دانلود رمان پادشاه زمستان نوشته نویسنده میسنا میم pdf بدون سانسور
عنوان اثر: پادشاه زمستان
پدید آورنده: میسنا میم
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 2648
معرفی رمان پادشاه زمستان
من مسیحم… مسیح رادان. مردی که خیانت همسرش اعتمادش را به هر زنی سوزاند. پدرم مجبورم کرد دختری ریزهمیزه را به عقد خودم درآورم؛ دختری که بیآنکه تقصیری داشته باشد، تمام خشم و زخمهای گذشتهام را تحمل کرد. با وجود اینکه با صبرش ثابت کرد همه زنها خائن نیستند، من کورتر از آن بودم که ببینم. مدام آزارش میدادم… تا یک روز ناگهان ناپدید شد. دنیا را زیر پا گذاشتم اما پایان جستجویم فقط یک جنازه بود و سنگقبری بیرحم در دل قبرستان. آنجا فهمیدم عاشقش شده بودم. با رفتنش جهانم تاریک شد. و سالها بعد… وقتی زنی را دیدم با کودکی در آغوش، خون در رگهایم یخ زد. خودش بود… رزای من!
بخشی از رمان پادشاه زمستان
حالم گرفته شده بود و با قهر اومدم توی اتاقم پرده رو کشیده بودم و کلا اتاق رو تاریک کردم و روی تخت جنین وار مچاله شدم. دوست نداشتم مامانم برای کسی کار کنه.اصلا از اومدن به اینجا پشیمونم دوسندارم دیگه اینجا بمونیم. اونقد غر زدم و خودم بدوبیراه میگفتم که نفهمیدم کی اشکم جاری شده بود و با صدای در زدن سریع صورت پراز اشکم رو پاک کردم و اهمیت ندادم به صدای در و بعد انگار دستگیره در بالا پایین شد خودم رو به خواب زدم نمیخواستم حرف بزنم چون اگه حرف میزدم گریه ام میگرفت تختم بالا پایین شد و بعد دستای نرم و تپل مامانم روی صورتم کشیده شد.به چشمام که دست کشید یکم دستش رو ثابت نگه داشت و بعد اروم دستش رو توی موهام کشید و گفت: منکه میدونم یکی یدونم بیداره و نمیخاد با مامانش حرف بزنه. هیچی نگفتم که ادامه داد:قربونش برم که دوسنداره مامانش دست به سیاه و سفید بزنه و بخاطر من میشینه گریه میکنه و فکر میکنه من نمیفهمم.
دلم واقعا گرفته بود و دوست نداشتم اینجور بشه که مامانم گفت: فکر نکنه که نمیدونم الانم بیدار نیست ها ولی انگار مامانش رو دوست نداره که نشسته گریه میکنه و نمیخاد باهام حرف بزنه. طاقت نیاوردم و اروم چشمام باز کردم و برگشتم سمتش که لبخندی بهم زد و گفت: قربون چشمای قشنگت برم من چرا باز گریه کرده رزای مامان_خدانکنه مامان نمیخام خونه کسی کار کنی حتی خان اینجا_من کارگر کسی نیستم قشنگم من فقط واسه رفاه خودمون کار میکنم تازه به اشپزی سادست میدونی چقد حقوق خوبی بهمون میدن_نمیخام مامان دست خودم نیست نمیتونم قبول کنم من بمیرم حاضر نیستم شماها زیاد خودتون رو اذیت کنین اصلا بابا بخدا من هیچی احتیاج ندارم…_عه رزا دور از جونت اینجور نگوها باهات دعوا میکنم وقهر میکنم_مامانم نمیخام اگه قراره کاری کنی پس منم باهات میام_اصلا حرفش رو نزن._پس شمام حرفش رو نزن_از دست تو بچه_من بچه نیستم
_بله خانم داره ۱۷ ساله میشه دیگه بچه نیست… _مامان من حرفم عوض نمیشه ها_ای بابا رزا جان بسه دیگه با این پول میتونیم زودتر از اینجا بریم و توام میتونی بری دانشگاه_مامان نمیخام من دیگه درس نمیخونم تموم شد اگه قبول میکنی کمکت کنم میذارم وگرنه به هیچ عنوان نمیذارم خودتم خوب میدونی_ای خدا از دست این دختر_ خب دیگه بهش فکر کن عشقم بعدشم مگه مامانا هم قهر کردن بلدن_اره پس چی _چجوریه. خم شد سمتم و اول صورتم رو بوسید و بعد با دستاش شروع کرد به قلقلک دادنم صدای خنده ام کل خونرو برداشته بود سرم رو چرخوندم سمت در اتاق که بابا رو دیدم بلند شدم روی تخت صاف نشستم که اومد داخل و این سمتم نشست و گفت:دختر با با نبینم دیگه گریه کنی ها مامانت منو میکشه_قربون مامان بابای خوشگلم_زبونت گاز بگیر دختر خدانکنه رزای مامان.بعد دو هر دوشون دستشون دورم انداختن و توی آغوششون گرفتنم.و یکم بعد بلند شدن و رفتن…









