توضیحات
دانلود رمان همسر کوچک من نوشته نویسنده ملی ر pdf بدون سانسور
عنوان اثر: همسر کوچک من
پدید آورنده: ملی ر
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 196
معرفی رمان همسر کوچک من
ماجرای ما از یه روستای مرزی شروع میشه. محمد، سروان پلیسِ همون روستاست؛ پسری معمولی، بیپول و خاکی. توی جوونی شیطونیهایی هم داشته ولی حالا کارش براش همهچیزه.نازپری هم دختر ۱۴ سالهی روستاست؛ آروم، سربهزیر و خیلی نجیب.
داستان اونجاست که مادر محمد میگه وقتشه برا پسرش دختر بگیره. رسم و رسوم روستا هم که میدونین؛ هنوز خیلی از خونوادهها خودشون پا درمیونی میکنن. همین میشه شروع آشنایی محمد و نازپری… و کمکم ماجرا رنگ عاشقی میگیره.
بخشی از رمان همسر کوچک من
دوباره آب دهنمو قورت دادمو مظلوم گفتم: چیزه خواستم بگم اگه سلاحه من دیگه برم نیم ساعت دیگه پستمه تو دلم خاک بر سرت پسری نثار خودم کردمو منتظر شدم مادر مخالفت کنه مادر نیم نگاهی به نازپری انداخت و لبخند خبیثی زد اون لحظه معنی اون لبخند و نفهمیدم که ای کاش میفهمیدم .
با همون لبخند گفت: باشه عزیزم اشکالی نداره بلند شو برو.صد در صد اشتباه شنیدم مادر من انقدر لطیف برخورد نمیکنه به جای کار بدجور میلنگید با چشمای قد گردو پرسیدم: یعنی برم؟ شما ناراحت نیستی؟ نمیخوایی ازون تنبیههای برنامه ریزی شدت سرم در بیاری؟ لبخند مادرم خبیث تر شد و نیم نگاه دیگه ایی به تازه عروسش انداخت و گفت: نه عزیزم چرا ناراحت تو برو به کارت برس که اخر هفته عروسته شادوماد. داشتم با چشمای ریز شده و مشکوک نگاهش میکرد من که میدونستم یه کاری میخواد بکنه ولی خب بیخیال شدمو سریع از جام بلند شدم و قبل اینکه پشیمون بشه از جمع زنونه زدم بیرون.
داخل حیاط رو چند قالی پهن کرده بودن تا آقایون بشینن چند تا از دوستام با دیدنم مسخره بازی در آوردنو با صدای بلند سوت میزدنو شاد و ماد شادوماد میگفتن به این خل بازیاشون خندیدمو همینطور که با مهمونا سلام و احوال پرسی میکردم رفتم سمت برادر بزرگترم داشت با عموم صحبت میکرد با یه ببخشید از عموم بازوی محسن رو گرفتم و اونو به یه گوشه بردم احتمال میدادم اون با رفتنم مخالفت کنه._داداش من دارم میرم همین الانشم دیرم شده. محسن کمی اخم کرد و جدی گفت: کجا مرد حسابی مثلا جشن عقدته ها!!ولی من کلا فقط برای مادرم مظلومو حرف گوش کنم برای همین جدی تر از خودش گفتم: خودت که میدونی کار من عقد و عروسی نمیشناسه حالام دیگه باید برم شرمنده زحمتای این ریختو پاشا و کارای عروسیم به عهده خودته ایشالا جبران کنم. محسن سرشو با تاسف تکون دادو دستی به شونم زد و ناچار گفت: کله شقی و داداش کوچیکمی دیگه چیکارت کنم برو به سلامت.
لبخندی زدمو شونشو بوسیدمو سریع رفتم لباس فرممو پوشیدمو سوار موتورم شد مو خودمو به سرعت باد به پاسگاه کوچیک و دنجمون رسوندم به ساعتم نگاه کردم ساعت سه صبح بود و ما در حاله سرک کشی بودیم فردا عروسیم بودو من تقریبا 12 ساعت بود که نخوابیده بودمو میدونستم که این کم خوابی حسابی فردا بد عنقم میکنه…زحمت تدارکات عروسی رو برادرمو مادرمو عموم کشیدن و من به قول محسن داشتم شاهانه دوماد میشدم فردا شب شب عروسیم بود و من نمیدونم چرا اصلا ذوقی نداشتم …ناخوداگاه یاد علی دوستم افتادم اون یه شب بخوابه همشم میگفت: شب قبل عروسیش از ذوقش نمیتونست. شما نمیدونین اون شب چه حالیه آدم. مام بهش میخندیدیمو به شوخی میگفتیم بیچاره زنت با این فکر کلم داغ کرد ذهنم رفت پیش اون دستای کوچولو سفیدش یعنی گرفتنش تا چه حد میتونه حس خوبی بهم القا کنه؟









