توضیحات
دانلود رمان شاهان نوشته نویسنده شپیده شهریور pdf بدون سانسور
عنوان اثر: شاهان
پدید آورنده: سپیده شهریور
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 669
معرفی رمان شاهان
ماهک، زنی است که از دل یک ازدواج ویران بیرون آمده؛ جایی که خشونت و سکوت، سالها همخانهاش بودهاند. بیوه شدن برای او رهایی نیاورد، فقط شکل درد را عوض کرد. وقتی شاهان در فاحشهخانه چشمش به ماهک میافتد، همهچیز را اشتباه قضاوت میکند. او آمده تا نیازش را بخرد، نه زندگی کسی را. اما خیلی زود میفهمد ماهک آنقدر ناآشنا با این فضاست که حتی نمیداند چرا آنجاست.همین ناآگاهی، شاهان را به بازی خطرناکی میکشاند. بهجای صیغه، پیشنهاد عقد میدهد؛ پیشنهادی که پشت آن حقیقتی پنهان شده. ماهک با اعتماد، قدم به رابطهای میگذارد که پایهاش بر دروغ بنا شده و اینبار، شاید آسیب عمیقتر از گذشته باشد…
بخشی از رمان شاهان
ناخن بلند و دیزاین شده اشو چندین بار روی میز کوبید و گفت: من آدم رکی هستم. البته بگم شرایط کاریم اینجوری ایجاب میکنه. پس الان هم رک حرف میزنم اون پسر خوشتیپه که تو پذیرایی نشسته از تو خوشش اومده. شوکه نگاهش کردم این زن واقعا رک بود؟ بیشتر شبیه آدم های گستاخ برخورد میکرد تا یک فرد رک؛ خواه ناخواه اخم ریزی روی صورتم نشست. آزیتا شونه ای بالا انداخت و گفت: راستش من از دهنم در رفت که شوهرت فوت کرده و تو داری داخل یک شرکت خدماتی کار میکنی اون هم که فرصت رو عالی دید خواست بهت پیشنهاد بده. یک نفس عمیق کشیدم و پرسیدم: چرا باید فرصت رو عالی ببینه و از من خوشش بیاد؟_اون سلیقه ی خاص خودش رو داره خب تو رو هم دیده و پسندیده ازم خواست بهت پیشنهاد بدم که صیغه اش بشی قطعا کمکت میکنه از این وضعیت خارج بشی و مثل یک خانوم زندگی راحتی داشته باشی. عصبی غریدم این حرفها یعنی چی؟
شما برای چی باید خصوصی ترین اتفاق زندگیم رو برای یک مرد غریبه تعریف کنید؟ من واقعا متاسفم که تا یک زن با شرایط نابه سامان میبینید این پیشنهادهای بی شرمانه رو میدید. آزیتا کلافه گفت: شلوغش نکن دختر به پیشنهاد عالیه برای تو. دیگه لازم نیست صبح تا شب خونه مردم کار کنی میتونی به زندگی لاکچ…اهمیتی به ادامه حرفش ندادم و فوری از جا بلند شدم. با قدم های تندی از آشپزخونه بیرون دویدم مرتیکه راحت روی مبل لم داده بود و با خونسردی قهوه اش رو میخورد و انگار نه انگار این خشم من از پیشنهاد اون بوده. چشمای تیز مرد به دنبال من حرکت میکرد چشماش ترسناک بود یک چیزی توی چشمای مشکی رنگش بود که منو میترسوند انگار با چشمانش میتونست منو بدون هیچ پوششی ببینه نگاه حریص و هیزی نداشت ولی خیلی نافذ بود. من به سختی تونسته بودم یک زندگی دور از حاشیه داشته باشم. سعی کردم رفتاری از خودم نشون ندم که کسی فکر کنه دستم پیش همه دراز هست یا محتاج کسی هستم اما آدم های خودخواه همیشه و همه جا هستند
تا از موقعیت های زن هایی مثل من سو استفاده کنند. با وجود ترسم از اون مرد اخمی کردم تا پی به مخالفت من ببره. نگاهم رو از آن مرد دزدیدم صدای آزیتا داخل خونه پیچید: ماهک صبر صبر کن عزیزم چرا زود آتیشی میشی؟ بیا اینجا داشتیم با هم صحبت میکردیم…توجهی به حرفش نکردم و تند تند مانتو و کیفمم برداشتم و با قدم هایی تند از خونه بیرون زدم به جای صبر کردن برای آسانسور تند تند از پله ها پایین دویدم؛ صدا زدنهای آزیتا در راه پله پیچیده بود که سعی داشت با حرف من رو منصرف کنه. اون هم دنبال منفعت خودش بود که آونطور به جلز و ولز افتاده بود. با اون پیشنهاد پولی که از مرد گرفته بود باید هم تلاشش رو برای گول زدن من بکار میبرد…طبق روال همیشه به نزدیک ترین ایستگاه مترو رفتم تا فوری به خونه برسم کار امروزم که نصفه موند پس باید به خونه برم تا سریع تر سفارشهای شمع این هفته رو تکمیل کنم…وارد خونه که میشم بلافاصله به سمت اتاقم میرم لباسام رو عوض میکنم و بعد از شستن دست و صورتم سراغ شمع ها رفتم…









