دانلود رمان رسوخ

45,000 تومان

آن چشم‌ها…به‌تنهایی می‌توانستند جنگی بزرگ‌تر از دشمنی هابیل و قابیل میان مردان برپا کنند، خون قبایل را به جوش آورند و زمین را سرخ کنند.هیچ آرامشی در کاخ‌ها و جزیره‌ها و میان هزاران زیبایی اطرافش پیدا نمی‌کرد، جز در وجود آن الهه. باید آن نگاه کهربایی و سحرانگیز را از آنِ خود می‌ساخت.و اگر خدای آن فرشته می‌خواست بندگانش را از من رهایی دهد، راهی جز بخشیدن آن دختر به من نداشت.

توضیحات

دانلود رمان رسوخ نوشته نویسنده مهشید حاجی زاده pdf بدون سانسور

عنوان اثر: رسوخ

پدید آورنده: مهشید حاجی زاده

زبان نگارش: فارسی

شمارگان صفحات: 1629

معرفی رمان رسوخ

آن چشم‌ها…به‌تنهایی می‌توانستند جنگی بزرگ‌تر از دشمنی هابیل و قابیل میان مردان برپا کنند، خون قبایل را به جوش آورند و زمین را سرخ کنند.هیچ آرامشی در کاخ‌ها و جزیره‌ها و میان هزاران زیبایی اطرافش پیدا نمی‌کرد، جز در وجود آن الهه. باید آن نگاه کهربایی و سحرانگیز را از آنِ خود می‌ساخت.و اگر خدای آن فرشته می‌خواست بندگانش را از من رهایی دهد، راهی جز بخشیدن آن دختر به من نداشت.

بخشی از رمان رسوخ

واقعیتش دیروز به مشکلی برای مادرم پیش اومد مجبور شدم زودتر از مدرسه بزنم بیرون اونروز صبح هم بخاطر اینکه جلو مدرسه شلوغ بود اجبار آ ماشینمو کوچه پشتی پارک کردم خلاصه همین که نزدیک اون محوطه شدم صدای جر و بحث آشنایی توجهم رو به خودش جلب کرد. وقتی به طرف صدا رفتم دیدم که فرنوش داره با یه پسر جوون بحث میکنه و نازنین هم پریشون احوال کنارشون وایساده فرنوش داشت داد میزد و رو به پسره میگفت که دیگه بهش زنگ نزنه می گفت که چرا پشت سر هم بهم پیام میدی که فکر میکنی که کی هستی تو فقط یه بچه فقیر بی صاحابی می گفت که اگه بابام بفهمه زنده زنده آتیشت می زنه بدبخت و یکم دیگه سرش داد و قال کرد. بعدم گذاشت رفت دقت که کردم فهمیدم نیما داداش نازنینه. من جلو نرفتم چون اگه دخالت می کردم گفتم اول به شما بگم ببینم شما چی می گین. اما تا اونجایی که من میدونم این پسر جون شرور فرنوشم لجباز و یه دندس راستیتش من میترسیدم.

به آقای پارسا ماجرا رو بگم گفتم شما بدونی بهتره من همه سعیمو میکنم که ماجرا رو حل…… دیگر حرف های سرمدی را نمیشنید فقط بوقی متعدد درون مغزش پلی بک می شد. فهمیدن اینکه رنگ صورتش همانند گچ دیوار به خود گرفته سخت نبود وای !!! و امان. امان از روزهای آینده که بوی خون می داد بوی خون وای از روزهای آینده حس می کرد قرار است گذشته تکرار شود وااای دلش می خواست هر آنچه که نیرو در جان داشت جمع کند و با سرعت پسرک را پیدا کند و با فریاد به او بگوید که فرار کن فرار کن او تو را زنده نمی گذارد وای به روزگار پسرک جوان و بیچاره کم عقل میدانست غرور پسران نوجوان زیادی است و دخترش دست بر روی جای حساسی گذاشته بود فقط خدا به داد پسرک نوجوان برسد فقط خدا کند پسرک کاری احمقانه به سرش نزن می دانست او در دنیا از خیانت بیشتر از همه چیز و همه کس بیزار بود.میدانست که خیانت کردن به او به منزله روشن کردن دکمه جنون او بود در آن لحظه همه ی چیزی که می خواست این بود که پسرک به لطفی که او به خودش و خواهرش کرده بود بی لیاقتی نکند.

وای به حال پسرک نیما که دست بر روی چه نقطه ای هم گذاشته بود فرنوش جان او بود جانش نمی داند که چگونه از روی صندلی دفتر بلند شد چگونه با سرمدی خداحافظی سرسری کرد و همچون انسان‌هایی که از درون ساختارشان ویران شد.از در بیرون زد داشت تکرار میشد بخدا که گذشته داشت تکرار میشد و او دیگر طاقت نداشت نمیتوانست بغضی که از دیروز تاکنون نگه داشته بود اکنون همچون آتش فشانی نیمه فعال منفجر شد یادش نمی اید کی و چه زمان بر روی سکوی داخل حیاط مدرسه آوار شد می فهمید که آن سه مرد از آشفتگی اش آشفته و پریشان شدند.که زود هر سه با فاصله کنارش قرار گرفتند شاهین کنارش روی زانو خم شد و با صدای رسایش که اکنون نگرانی هم درونش حس می شد پرسید: خانم چیزی شده؟؟اشک هایش همانند بلورهای درخشان و قیمتی از گوشه چشمش به سرعت فرود میآمدند گویی که که با یکدیگر مسابقه گذاشته باشند…

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
آن چشم‌ها...به‌تنهایی می‌توانستند جنگی بزرگ‌تر از دشمنی هابیل و قابیل میان مردان برپا کنند، خون قبایل را به جوش آورند و زمین را سرخ کنند.هیچ آرامشی در کاخ‌ها و جزیره‌ها و میان هزاران زیبایی اطرافش پیدا نمی‌کرد، جز در وجود آن الهه. باید آن نگاه کهربایی و سحرانگیز را از آنِ خود می‌ساخت.و اگر خدای آن فرشته می‌خواست بندگانش را از من رهایی دهد، راهی جز بخشیدن آن دختر به من نداشت.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رسوخ
  • ژانر: بزرگسال، مافیایی، عاشقانه، هیجانی
  • نویسنده: مهشید حاجی زاده
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 1629
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک کوتاه:
برچسب ها
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!