توضیحات
دانلود رمان دور باش اما نزدیک نوشته نویسنده زاهده بیانی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: دور باش اما نزدیک
پدید آورنده: زاهده بیانی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 3699
معرفی رمان دور باش اما نزدیک
یه وقتایی دنیا برام کوچیک میشه… دلم میگیره. یاد چیزایی میافتم که شاید بهتر بود یادم نیاد؛ حرفها، روزها، حسهای نصفهنیمه. یه حس مبهم میدوه تو وجودم و ولم نمیکنه. انگار زندگی دیگه مزه نداره. هر کاری میکنم آروم نمیشم. دلتنگی میاد سراغم، بدون اینکه بدونم برای چی یا کی. غصه یهو جا خوش میکنه تو دلم. فقط دلم میخواد برم، بیهدف، تو کوچهها و از این آدمها و این شهر فاصله بگیرم.
بخشی از رمان دور باش اما نزدیک
ایستاده در مقابل در ورودی به ظاهر بیمارستان، در حالی که نگاهم به رو به رو و زخمی های روی تختها بود با تنه ی محکمی که به بازوم خورد ، سریع خودم رو کنار کشیدم و به دو نفری که با عجله مجروحی رو که بر روی برانکارد قرار داشت و به داخل می آوردن خیره موندم. هر کسی سرش به کاری گرم بود و سعی می کرد به وظیفه اش درست عمل کنه. بلبشویی بود و انگار معلوم نبود این آدم ها دارن چیکار می کنن. در اون لحظات درست به سان کودک بی دست و پایی نمود پیدا کرده بودم که نمی دونست باید چیکار کنه و به کجا بره. قدرت تصمیم گیری ازم سلب شده بود و فقط نظاره گر آدمها و اتفاقات پیرامونم بودم و عملا خودم رو به دست تقدیر سپرده بودم . صدای آه و ناله های زخمی ها با بوی باروت و خونی که به راحتی مشامم رو نوازش می داد باعث شد چند قدمی با اون ظاهر کاملا آراسته و تمیز به جلو بردارم و بخوام که بیشتر کنکاش کنم.
که با اولین بهانه از این جا فرار کنم. تعداد زخمی ها به قدری زیاد بود که حتی تخت ها رو تا به نزدیکی دم در ورودی چیده بودن و بعضی ها هم بر روی زمین قرار داشتند. با هر قدمی که بر میداشتم یک زخمی رو رد می کردم و بیشتر به عمق فاجعه پی می بردم که به ناگه با صدای فریاد یکی از کادر درمان که طلب دستگاه اکسیژن می کرد ، روم رو به سمتش چرخوندم. چند نفری با عجله اینور و اونور می دویدن که با شنید صدای عق زدنهای زخمی بغل دستم رو گرفته از پزشک عصبانی، به زخمی نیم خیز شده بر روی تخت با وحشت چشم دوختم. گویی نفس کشیدن براش به سخت ترین کار دنیا داشت مبدل میشد که در لحظه ی آخر در حالی که چشماش رو به سفیدی می رفت و احساس میکردم به زودی از نفس می افته؛ خوناب مونده در ته گلوش رو با شدت و فشار بر روی پالتوی تازه از فرنگ خریداری شدم سرازیر کرد و ردی از خون و باقی مونده ی آب دهانش رو بر روش جا گذاشت.
متحیر و وحشت زده با دستایی که دسته ی کیف و ساک رو رها کرده و در هوا قرار گرفته بودن به لباس پر از خونم چشم دوختم در عوض زخمی با حالی بهتر و البته چشمانی بسته سرش رو دوباره بر روی تخت رها کرد و به آرامی نفس کشید.از اون دست دخترهای آروم و سر به زیری نبودم که در برابر حوادث و سرزنش هایاطرافیانم همیشه مهر سکوت بر لبهام بزنم و چیزی نگم. برعکس همیشه سعی می کردم حقم رو بگیرم. اما اینجا و در این لحظه نه تنها نطقم کور شده بود بلکه دلم می خواست و آرزو داشتم برای اولین بار از جایی که با تصمیم خودم پا هش گذاشته بودم با حداکثر توانم دوم و فرار کنم. اما زهی خیال باطل که این تازه شروع حوادثی بود که در مقابلم قرار داشتن. هنوز نتونسته بودم خودم رو پیدا کنم که در اون هیرو ویر و شلوغی بالاخره یکی متوجه حضورم شد و با چهره ی در هم و البته لحنی کاملا طلبکارانه ازم پرسید: شما اینجا چیکار می کنید؟! هیکل ظریف و چهره ای که به شدت بی دست و پاییم رو داد می زد به خوبی نشون میداد که بودنم در این مکان قابل توجیه نیست.









