توضیحات
دانلود رمان جفت حراج شده اورک نوشته نویسنده pdf veronika kane بدون سانسور
عنوان اثر: جفت حراج شده اورک
پدید آورنده: veronika kane
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 551
معرفی رمان جفت حراج شده اورک
وقتی آن اورک غولآسا و هراسانگیز روی من قیمت گذاشت، گمان کردم پایان زندگیام فرا رسیده. اما شاید این، آغاز واقعی ماجرا بود؟ در شبی یخزده زیر نور ماه کامل نیمه زمستان، دزدان مرا از تنها خانهای که میشناختم ربودند و روی صندلیِ میخانهای کثیف، زیر نگاههای حرصآلود مردانی که بر بیگناهیام قیمت میگذاشتند، رهایم کردند. تا اینکه سایهای از گوشهی تاریک پیشنهادش را داد و فهمیدم او مانند هیچکس دیگری است که تا به حال دیدهام.حالا من متعلق به تورولک هستم، تکاور و سرباز ارشد قبیلهی بلادفایر، و هیچیک از ما نمیدانیم این پیوند به کجا خواهد رسید…او مرا از میان سنگهای ایستاده—درگاهی بین جهان انسانها و سرزمین اورکها—به دنیای خود برد، جایی که فهمیدم هیچچیز آنگونه که به نظر میرسد نیست. تورولک مأموریتی دارد، و هرچه زمان بیشتری را با نگهبان جدیدم میگذرانم، بیشتر درک میکنم که شاید بتوانم یاریاش دهم…همانطور که او به من یاری رساند.
بخشی از رمان جفت حراج شده اورک
سرمو انداختم پایین و خیره شدم به لیوانم تا مجبور نباشم تماشا کنم اون چیزی رو که بقیه ی مردای اون میخونه با ذوق و شوق براش کف می زدن تو این سالایی که از دنیای خودم میرفتم و می اومدم سمت دنیای آدما بی عدالتی کم ندیده بودم بعضی وقتا سعی میکردم جلوشو بگیرم اگه ماموریتم لطمه نمیدید بعضی وقتا هم باید چشممو میبستم و به خدایان زیرزمین دعا میکردم که منو ببخشن.آدما با همدیگه جوری رفتار میکردن انگار هم دیگه قابل تعویض ان ارزششون از یه مرغ یا گاو هم کمتر بود نه، واقعاً بارها دیده بودم که به کشاورز با گاوش مهربون تر از زنش برخورد میکنه خب چرا نه؟ وقتی مثل خرگوش بچه پس میندازن عجیب نیست که هم دیگه رو بی ارزش بدونن براشون آدم جایگزین زیاده چون ساختنش هم کار خاصی نمیخواد چه کاریه آخه وقتی همش در حال تولید بچه ن؟اخمام رفت تو هم و یه قلوپ از نوشیدنیم خوردم حواسمم بود که کلاه شنلم عقب نره تا صورتم و رنگ پوستم که سبزه معلوم نشه برای این آدما.
این شهر یکی از نزدیکترین جاها به حلقه ی سنگی بود که معمولا ازش رد میشدم برگردم خونه و سرزمین اورک ها قبلاً هم چند بار اومده بودم این میخونه ولی چون یه مدت گذشته بود فکر نکنم کسی منو شناخته باشه تو این دو هفته ای که از آخرین ماه کامل گذشته بالا پایین این سواحل رو گشتم دنبال سرنخی از ناپدید شدن رئیس قبیله مون.میخواستم از خود صاحب میخونه چیزی در بیارم ولی دیگه وقت نشد که بدون سر و صدا باشه امشب باید از پرده ی جادویی بین دو دنیا رد میشدم گزارش تحقیقاتمو میدادم به نگهبان اگه اون خبری از کراگورن نداشت مجبور بودم دوباره برگردم و جست وجو رو از جنوب ادامه بدم و شروع کنم به دعا کردن تا بتونم رئیسم رو پیدا کنم.آره فقط باید به ساعت دیگه دووم می آوردم وقتی جمعیت کم تر میشد میتونستم از در آشپزخونه بزنم بیرون و بی سر و صدا برم به سمت جاده ی غربی سمت اون دایره ی سنگی برم.یه نگاه دیگه به ماه انداختم هنوز یه ساعت مونده بود. از پسش بر می اومدم.
ولی وقتی برگشتم دیدم اون دختره داره نگام میکرد. دختری با چشمای آبی وحشت زده که زیر نور مشعل برق میزد. دختری با موهای طلایی خوش رنگ و هیکل وسوسه انگیز که اون بالا رو صندلی از ترس و شوک و گیجی داشت میلرزید داشت منو نگاه میکرد و اون چیزی که تو سینه م بود کتیرم تکون خورد. آروم خلاف میل و نقشه م برای دیده نشدن حس کردم که دارم صاف مینشینم یه حسی درونم میخواست دستم رو دراز کنم.گونه ش رو نوازش کنم بغلش کنم بگم که همه چی درست می شه.که مال خودم بدونمش.ولی وقتی نگاهشو برگردوند و نزدیک بود از صندلی بیفته تازه تونستم اخم هامو دوباره بیارم سر جام توی دلم به خودم گفتم: احمق لعنتی نباید بذاری به صورت خوشگل حواست رو پرت کنه انسان ها بی رحمن درسته ولی تو نمیتونی کاری براشون بکنی باید تمرکز کنی رو ماموریتت باید رئیستو پیدا کنی این دینه گردنته.









