توضیحات
دانلود رمان تاوان خیانت نوشته نویسنده مهسا pdf بدون سانسور
عنوان اثر: تاوان خیانت
پدید آورنده: مهسا
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 508
معرفی رمان تاوان خیانت
رزا، دختری پرانرژی از دل شیراز، توی تعطیلات عید راهی کوهمره سرخی میشه و اونجا سرنوشتش رو با کیان گره میزنه؛ مردی که پشت چهرهی آرامش دنیایی از راز و دروغ پنهون کرده. حالا میان عشق، خشم و حقیقت، رزا باید بفهمه کدوم راه به نجات ختم میشه و کدوم به نابودی.
بخشی از رمان تاوان خیانت
(قلعه شکفت و رازهای کنار امامزاده)قلعه شکفت به قلعه ی قدیمی سنگی و آجریه که کنار امامزاده ی روستا قرار گرفته این امامزاده خیلی قدیمیه و مردم محلی بهش احترام زیادی میذارن میگن قبلاً محل تجمع و پناهگاه مردم بوده، مخصوصاً تو روزهای سخت و جنگها. رزا با کنجکاوی: شنیدم این قلعه همیشه یه جور حس عجیب و غریبی داره انگار هر سنگش حرفی واسه گفتن داره. یکی از پیرمردهای روستا بهمون گفت: اینجا جاهای مخفی داره که خیلی ها حتی نمیدونن تونلهایی که زیر زمین کشیده شده و به جاهای دیگه وصل میشده.لاله: واااای! یعنی شاید راه فرار بوده؟ پیرمرد با صدای رازآلود: آره دخترم این قلعه از زمان های خیلی دور ساخته شده میگن خیلی از جنگها و ماجراهای بزرگ اینجا رقم خورده. امامزاده کنار قلعه هم به جای مقدسه که مردم هر هفته میان واسه حاجت گرفتن کلی شمع و گل گذاشته بودن و بوی عود همه جا رو گرفته بود.
کیان با احترام: این دو تا قلعه و امامزاده، مثل دو نگهبان قدیمی روستا هستن که از سال ها قبل مراقب مردم بودن. وقتی روی دیوار قلعه نشستم، دستم رو گذاشتم روی سنگ سرد و گفتم: شاید رازهای زیادی زیر این سنگ ها خوابیده…تو ذهنم هزار تا سوال رژه رفت چه رازهایی تو این قلعه هست؟ اون تونل ها کجا میرسن؟ چرا همیشه حس میکنم یه چیز بزرگتر از خودمون اینجا جریان داره؟ کوه نوردی به سمت قله ی کوه سلامت صبح زود آفتاب تازه داشت از پشت کوه های شکفت میزد که من لاله کیان و چند تا از عمو و عمه ها کوله پشتی ها رو بستیم و راهی کوه سلامت شدیم هوا خنک بود و بوی خاک نم خورده و سبزه های وحشی همه جا پیچیده بود.رزا با شیطنت: بچه ها فکر میکنین من که بی حرکت بمونم؟ همین اول راه به خرابکاری میکنم! لاله خندید: آره رزا ولی قول بده این بار گردن نمی گیری!
کیان هم با لبخند: بس کنین این شما تا بزارین راه بریم.مسیر پر از سنگ و ریشه های درخت بود. هر چند دقیقه یه بار من به جای سنگی رو انتخاب میکردم که ازش بپرم یا یه شاخه رو میشکوندم تا صدای خرخر در بیاد. البته گردن نمیگرفتم؛ فقط یه ذره شیطونی. بعد از حدود دو ساعت پیاده روی رسیدیم به تپه ای بلند که از اونجا همه ی روستا زیر پای ما بود. منظره ای که نفس آدم رو بند می آورد. رزا با نفس نفس زدن ولی پر انرژی: ببینین بچه ها این کوه سلامت مثل نگین روستامه هر کی اینجا نیاد انگار یه چیز بزرگ رو از دست داده…کیان گفت: شنیدی که میگن اینجا از قدیم یه قلعه بوده. لاله اضافه کرد: آره، هنوز بقایای دیوارهاش معلومه خیلیها میگن اون قلعه یه جورهایی رازهای بزرگ خانواده های قدیم رو تو خودش پنهون کرده.یه دفعه صدای باد وزید و برگهای خشک روی زمین رقصیدن حس عجیبی به همه داد. رزا با خنده ی کمی شیطنت آمیز: فکر کنم این کوه فقط طبیعت نیست، یه عالمه داستان و راز تو دلش داره









