رمان پتریکور

60,000 تومان

داستان زندگی عماد عامر، هنرپیشه‌ای مشهور و موفق است که درخشش ظاهری‌اش، نقابی بر تاریکی‌های پنهان زندگی اوست. هیچ‌کس از رازهایی که پشت لبخندهای او پنهان شده، خبری ندارد — تا روزی که به طور اتفاقی با دختری به نام نیلوفر که از خانه گریخته، تصادف می‌کند. نیلوفر جوان، ساده و زیباست. عماد که مجذوب او شده، او را ترک نمی‌کند. به جای کمک یا رهایی، او را به عقد موقت خود درمی‌آورد و در خانه‌اش زندانی می‌کند؛ شش سال در حصار دیوارهایی نامرئی، دور از چشم جهان. اما آرامش ظاهری این رابطه زمانی برهم می‌ریزد که دشمنان عماد عکس‌های خصوصی او و نیلوفر را منتشر می‌کنند. رسوایی به بار می‌نشیند. نیلوفر، با اینکه هنوز عاشق است، تصمیم به جدایی می‌گیرد. اما رفتن، آغاز بیداری‌اش است. او تازه چهره‌ی واقعی عماد را می‌بیند؛ حقیقت‌هایی تلخ و تکان‌دهنده که همه چیز را زیر و رو می‌کند…

توضیحات

داستان زندگی عماد عامر، هنرپیشه‌ای مشهور و موفق است که درخشش ظاهری‌اش، نقابی بر تاریکی‌های پنهان زندگی اوست. هیچ‌کس از رازهایی که پشت لبخندهای او پنهان شده، خبری ندارد — تا روزی که به طور اتفاقی با دختری به نام نیلوفر که از خانه گریخته، تصادف می‌کند. نیلوفر جوان، ساده و زیباست. عماد که مجذوب او شده، او را ترک نمی‌کند. به جای کمک یا رهایی، او را به عقد موقت خود درمی‌آورد و در خانه‌اش زندانی می‌کند؛ شش سال در حصار دیوارهایی نامرئی، دور از چشم جهان. اما آرامش ظاهری این رابطه زمانی برهم می‌ریزد که دشمنان عماد عکس‌های خصوصی او و نیلوفر را منتشر می‌کنند. رسوایی به بار می‌نشیند. نیلوفر، با اینکه هنوز عاشق است، تصمیم به جدایی می‌گیرد. اما رفتن، آغاز بیداری‌اش است. او تازه چهره‌ی واقعی عماد را می‌بیند؛ حقیقت‌هایی تلخ و تکان‌دهنده که همه چیز را زیر و رو می‌کند…

عنوان کتاب: رمان پتریکور
نویسنده اثر: زهرا فضلی
ژانر: عاشقانه

بخشی جذاب از رمان پتریکور

من میترسیدم وارد اجتماع بشممی ترسیدم بابا دنبالم بگرده و پیدام کنهگفته بود اگه دست از پا خطا کنم سرم و میبرهازش خواهش کردم که بزاره تو خونش بمونم، منم در عوض تمام کارهای خونش و انجام میدم و براش غذا درست میکنم. بهم پیشنهاد داد که صیغش بشم و منم قبول کردمبعد یک سال موندن تو خونه به اصرار اون و صحبت های روانشناسی که تحت نظرش بودم، درس خوندن شروع کردم و به دانشگاه رفتممن نزدیک هشتساله که دارم با عماد زندگی میکنم، اون بهم بدی نکرده، ولی نمیدونم چرا نمیخواست من از حضور شما بویی ببرم. هر دو در فکر فرو رفته ایم که با صدای زنگ تلفن، از جا میپریم. به نزدیکی های تهران رسیدهایم و پشت ترافیک مانده ایم. هوا تاریک شده و دلم حسابی شور میزند. زن که حالا از ته دلم مشتاقم که خاله صدایش کنم.

به صفحه ی تلفنش که در حال زنگ خوردن است، خیره شده. قطع میشود و دوباره شروع میکند به زنگ خوردن. بالاخره صدای پسرش در میآید و رو به مادرش که مات و خیره مانده، میتوپد. -جواب بده مامان! چرا خشکت زده. خاله نگاه سرگردانی بین ما رد و بدل میکند. -عابده. متعجب به صفحه نگاه میکنم که اسم عماد عابد رویش نقش بسته. -عماده؟! سرش را به نشانه ی تایید تکان میدهد و تلفن را وصل میکند. صدایش را روی بلندگو میگذارد. -بلهعماد بدون صبر و با لحنی خشمگین جواب میدهد. -گوشی و بدید به نیلوفر. دلشوره ام بیخود و بیجهت نبود، حتما به خانه رفته و متوجه نبودم شده. -راجب چی صحبت میکنید جناب عابد؟! عماد چند ثانیه سکوت میکند، میتوانم صدای نفس های عمیقش را میشنوم. -خانم گوشی و بدید به نیلوفر، کاری نکنید که تو دردسر بیفتید، گوشی بدید بهش.

خاله عصبانی میشود و میخواهد چیزی بگوید که تلفن در دستش را چنگ میزنم و ملتمس نگاهش میکنم. موبایلش را به دستم میدهد، از حالت بلند گو خارجش میکنم و به گوشم میچسبانم. چند دم عمیق میگیرم تا استرسم از بین برود و بتوانم لرزی که بر صدایم نشسته را کنترل کنم. -نیلوفر؟! بهت زده از اینکه از کجا فهمیده منم، نامش را میخوانم. -عماد؟! -نگفتم جایی نرو؟! لحنش آرام است ولی پر از خشمی که فرو خورده. -من لعنتی نگفتم از خونه نرو بیرون. -امروز سالگرد مامان و نیما بوددلم طاقت نیاورد. -اومدم خونه که ببرمت و دیدم نیستینمیدانم چرا احساس میکنم در کلامش نوعی درماندگی موج میزند و دلم را میلرزاند. -کجایی بیام دنبالت؟! -چرا نگفتی که خالم داره دنبالم میگرده؟! اینبار تن صدایش بالا میرود و میتوپد. -گفتم کجایی نیلوفر؟! همین الان آدرس و برام پیامک میکنی و میایستی تا بیام دنبالت.

از زور گوییاش حرصی میشوم. -چرا اینجوری میکنی عماد؟! بعد از سال ها یه نفر از اعضای خانوادم اومدن دنبالم، پیدام کردنمی خوام باهاش حرف بزنم. سکوت میکند و صدایش انگار از کیلومترها دورتر میآید. نجوای آرامی که به زور میشنوم. -می دونستمبخدا که میدونستم. -عماد؟! -آدرس و بفرست نیلوفر، دقیقا کجایی؟! من تو راهم. تلفن را بدون حرف دیگری قطع کرده و مرا درماندهتر از قبل رها میکند. -لطفا بزنید کنار و اگه میشه آدرس و به همین شماره پیامک کنید. خاله عصبی به سمتم میتوپد. -تا کی میخوای بگی چشم، ما میرسونیمت. موهایی که روی صورتم ریخته را کنار میزنم و خواهشمند مینالم. -بزنید کنار خواهش میکنم، عماد میاد دنبالم. پسرش که لحن خواهشمندم را میبیند، ماشین را گوشه ی خیابان میکشد و با تلفن مادرش آدرس را برای عماد میفرستد.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: پتریکور
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: زهرا فضلی
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 784
  • حجم: 8.42 مگابایت
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک کوتاه:
برچسب ها
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!