توضیحات
دانلود رمان تارگت نوشته نویسنده گیسو خزان pdf بدون سانسور
عنوان اثر: تارگت
پدید آورنده: گیسو خزان
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 5392
معرفی رمان تارگت
میران محمدی از آن مردهاییست که گذشته ولکنش نیست. سخت، متعصب و لبریز از خشم نسبت به جنس مونث. زخمی که سالها پیش خورده، حالا تبدیل به انگیزهای برای ضربه زدن شده. او دنبال کسیست که زندگیاش را ویران کرده، اما مسیر جستوجو به جای دیگری ختم میشود: دخترِ همان زن. دختری که آرام، بیدفاع و بیخبر، به سیبل خشم میران بدل میشود؛ هدفی آسان برای انتقامی دیرینه.
بخشی از رمان تارگت
حتم داشتم که این نگاه خیره من.. به این گیجی و بی دست و پا شدن دامن زده. دخترا همین بودن هر چقدرم وانمود می کردن اعتماد به نفس بالایی دارن به محض فهمیدن خیرگی نگاه جنس مذکر حال و احوالشون دگرگون می شد.. فقط نوع دگرگون شدنشون فرق میکرد بعضیا از نفرت.. بعضیا از هیجان. بعضیا هم مثل این دختر از استرس. _می خوای من نگهش دارم؟ بازم یه لبخند خجالت زده تحویلم داد و حالا دیگه مطمئن شدم این لبخند جزو قرارداد کاریشون بوده که مثلاً از این طریق برخورد خوبی با مشتری داشته باشن. رئیس این هتل بدون شک آدم فرصت طلب و کلاشی بوده که چه از طریق استخدام گارسون های دختر توی رستورانش و پوشوندن لباس های خاص به تنشون. چه از طریق قوانینی که براشون وضع کرده تمرکزش و گذاشته رو جذب مشتریهای مرد و چشم چرون که شاید… نصف بیشتر جمعیت مردای دنیا رو تشکیل میدن.
بالاخره تبلت و گذاشت رو میز و با یه دست مشغول علامت زدن سفارشا شد و بدون اینکه سرش و بالا بیاره گفت: – بفرمایید!_خودت چی پیشنهاد میدی؟ هدفم از این سوال این بود که سرش و بالا بگیره و نگاهم کنه. چون هرچی بیشتر نگاه میکرد برام بهتر بود. ولی حالا من داشتم با دقت بیشتری اجزای صورتش و نگاه می کردم. بینیش عملی بود انگار ولی بازم قیافه اش و مصنوعی نکرده بود و با اینکه از بینی عملی خوشم نمی اومد ولی جزو معدود آدم هایی بود که بهش می اومد_من؟ – اوهوم- خب.. بستگی داره چی بخواید اولین بارتونه میاید اینجا؟ یه کم فکر کردم با این سوال یهویی. به نظرم رسید برای ادامه نقشه ام جواب مثبت به این سوال منطقی به نظر نمی رسه واسه همین گفتم: نه ولی تا حالا فست فودش و نخوردم- خب پس من پیتزا پیرونی رو پیشنهاد می کنم. البته اگه با غذاهای تند میونه خوبی دارید.
واسه همین.. نیمچه لبخندی زورکی رو لبم نشوندم و حین بستن منو لب زدم: اگرم میونه نداشته باشم همین و انتخاب میکنم وقتی شما تایید می کنی حتماً خوبه. لبخندش که وسعت گرفت و ردیف دندونای سفیدش و به نمایش گذاشت فهمیدم از راه درستی وارد شدم. همینکه مشغول ثبت سفارشام شد دستم و دراز کردم سر سیگاری که هنوز توی دستش بود با دو تا انگشت جوری فشار دادم که خاموش بشه. نگاه متعجبش که دوباره به صورتم افتاد بی اهمیت به سوزش انگشتم با خونسردی گفتم: صورتت و خیلی نزدیک نگه داشته بودی…ترسیدم بسوزی. از عمد فعل جمله هام و مفرد به کار می بردم چون معمولاً دخترا از زیادی خشک و رسمی حرف زدن هم خوششون نمیاد و خیلی سریع می فهمن که طرف مقابل داره اغراق میکنه هر چقدر عادی تر باشیم. بیشتر به این نتیجه میرسن که خودمونیم نه پوسته یکی دیگه.









