توضیحات
دانلود رمان دیوانه در آغوشم بگیر نوشته نویسنده یاسمن سعیدی نیا pdf بدون سانسور
عنوان اثر: دیوانه در آغوشم بگیر
پدید آورنده: یاسمن سعیدی نیا
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 838
معرفی رمان دیوانه در آغوشم بگیر
تیمارستان آلجی.سلول انفرادی. نام: کرکگور. پرونده: کشتن پدر و مادر در یک شب بارانی. شبها صدای غرّش از آن بالا میآید. پزشکان یا نمیآیند یا نیمهکاره فرار میکنند. حتی پاسبانهای خشن هم از او کم میآورند. برای همین دیوارهای قفسش را با آلومینیوم پوشاندند و او را زنجیر کردند.
تا اینکه یک اسم جدید به لیست اضافه شد:دکتر نارویین. انتخاب شد، نه داوطلب. مأموریت: درمان کرکگور. اما یک اشتباه محاسبه بود. زود فهمیدند که اینجا بیمار، بازجو است و پزشک، بازجویی.از وقتی نارویین پا به آن طبقه زیرین گذاشت،صداها عوض شد. دیگر فریاد نبود؛ صدایی بود مثل پچپچ در تاریکی. و یک شایعه بین نگهبانان میچرخد: که امپراتوری کرکگور، دقیقاً از وقتی بزرگتر شد که درِ سلول، پشت دکتر نارویین بسته شد.
بخشی از رمان دیوانه در آغوشم بگیر
خرامان از پله ها بالا رفتم و کنار آقای صدر ایستادم یک سلام کوتاه دادم. میکروفن را دستم دادند و چندتا خبرنگار از دور مشغول عکس گرفتن بودند. برگشتم سمتشان و یکی از همان لبخندهای معروفم را روانه دوربین ها کردم. نفسی گرفتم و شروع کردم به حرف زدن: سلام و عرض ادب دارم خدمت همه کسانی که امروز توی این روز بزرگ و خوشحال کننده در کنار من و بقیه ی کسایی که مثل من امید و آینده این سرزمین هستن حضور دارن، خانم ها … آقایون… خوش اومدین. مکثی کردم و نگاهم افتاد به مادرم. لبخندم نرم تر شد. جا داره یک تشکر جانانه از مامانم بکنم…خیلی ممنونم که تو این مسیر از اول تا آخر پا به پای من اومدی. ممنون که همیشه هواخوای من بودی… ممنون که نزاشتی نبود بابام رو حس کنم.به من امید دادی عشق دادی مهربونی رو یادم دادی… ازت ممنونم. دوباره رو به جمع گفتم: از همه تون که امروز اومدین از هم دانشگا هی هام و کسایی که کنارم بودن، صمیمانه تشکر میکنم.
میکروفن را به آقای صدر پس دادم.یکی از همکارهایشان جلو آمد و یک شاخه گل و لوح تقدیر به دستم داد. تشکر کردم و از روی سن پایین آمدم. مامان و مبینا هر دو جلو آمدند. محکم بغلم کردند… و بالاخره آن اشک مزاحم که از صبح جلوی چشمم جمع شده بود، آرام روی گونه ام لغزید. مراسم کم کم رو به پایان بود به مامان گفتم بریم خونه و او هم با لبخند قبول کرد. من زودتر از مامان از سالن بیرون رفتم و ماشین را از پارکینگ آوردم جلوی در سالن منتظر شدم تا سلطان خانوم مبینا تشریف بیارن. یک آهنگ شاد پلی کردم و وقتی سوار شدند، مستقیم راه افتادم سمت خانه. وقتی رسیدیم… خدیجه خانوم همسایه از حسادت داشت باد میکرد تا بترکه. سلطان خانوم هم که بیکار نمی نشست؛ بلند گفت: وای قربون دختر یکی یدونهم برم رتبه کشور شده، لوح تقدیر گرفته تو تلویزیون از مامانش تشکر کرده… الهی فداش بشم! من نگاه خدیجه خانوم را دیدم…برای اینکه خدایی نکرده سکته نکنه یک سلام کردم او هم به زور یک لبخند کج و کوج تحویلم داد
و گفت: مباااارک باشه. آن قدر کشش داد که خودم هم نزدیک بود بزنم زیر خنده. از لحنش فهمیدم حرفهای مامان حسابی اثر کرده. به سمت مامان و مبینا برگشتم یواش گفتم: زدی تو خال سلطان خانوم… قبل از اینکه این بمب اتم پشت سرمون منفجر شه بریم داخل. مامان یکهو پق زد زیر خنده. وارد خانه شدیم…***تاریکی مطلق همه جا را گرفته بود. هر چقدر چشم هایش را ریز میکرد باز هم چیزی دیده نمیشد. هر از گاهی باد سردی میوزید و بوی خون را تا عمق مشامش میبرد. صدای زوزه گرگ ها و خش خش برگ هایی که زیر پایش له میشد یک آهنگ ترسناک و ناهنجار ساخته بود. لباس ساتنی نازکی که به تن داشت در برابر سرمای زمستان هیچ محافظتی از او نمی کرد.بدنش میلرزید و مدام زیر لب مادرش را صدا میزد. دست هایش را دور خودش حلقه کرد و کورکورانه در تاریکی قدم برداشت. موهایش با وزش باد در هوا میرقصید و با وجود ترس، تصویری غریب و زیبا ایجاد کرده بود.









