توضیحات
دانلود رمان سرزمین ولندر نوشته نویسنده ملیکا نظام pdf بدون سانسور
عنوان اثر: سرزمین ولندر
پدید آورنده: ملیکا نظام
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 143
معرفی رمان سرزمین ولندر
اِلای هیچوقت قصد سفر به هند را نداشت، اما سماجتهای تمامنشدنی ایپک بالاخره او را راضی کرد. آنها با خیال یک سفر کوتاه راهی هند شدند، بیخبر از اینکه سرنوشت برنامهی دیگری برایشان دارد. حادثهای غیرمنتظره همهچیز را تغییر میدهد و بازگشت را ناممکن میکند. در سرزمینی غریب، اِلای و ایپک ناخواسته وارد دنیایی پنهان میشوند؛ جایی که مرز میان واقعیت و ماورا از بین میرود و موجوداتی فراتر از تصورشان قدم به زندگیشان میگذارند.
بخشی از رمان سرزمین ولندر
دستامو توی جیبم فرو کردم به طرف ایپک چرخیدم با خوشحالی نگاهم میکرد از صبح اصرار میکنه که به جنگل بریم با هزار التماس قبول کردم که بیام بعد از چند ساعت سوار تاکسی بودن رسیده بودیم و تاکسی هم رفته بود به غیر از ماهم مگس پر نمیزد. من_ایپک. ایپک :جانم خواهر بزرگه. من: فقط میشه بگی کی قراره بزرگ بشی و مثل یه آدم باغل بشی. ایپک: هیچ وقت خواهرم… پوف کلافه ای کشیدم گفتم تا کی قراره جنگل گردی کنیم. ایپک با غمی عمیق گفت: فقط سه روز بعدش میریم خونه. من: خیله خوب بریم یه جایی پیدا کنیم چادر بزنیم. قدم زنان وارد جنگل شدم که یک لحظه سرم گیج رفت ، دستمو به سرم گرفتم که اییک نگران شد. ایپک: حالت خوبه میخوایی برگردیم. اروم چشمامو باز کردم رو به ایپک گفتم: نه خوبم بریم. نزدیک غروب بود جنگل رو به تاریکی میرفت چند نفرمون شروع کردن چادر پنهن کردن،
منو هلن هم به آتش درست کردیم دور آتیش جمع شده بودیم ، ایپک یکی از دوستاش رفته بودن دوری تو جنگل بزنن ، نگاهی به آسمان کردم که ماه کامل خودشو به نماش گذاشته بود ، با نورش جنگل مقداری روشن شده بود کنسرومو پایین گذاشتم رو به هلن گفتم بچه ها دیر نکردن هلن خیلی وقته رفتن باید تا الان بر می گشتن.من: بریم دنبالشون با این حرف، هلن بلند شد با هم به سمتی که ایپک رفته رفتیم. هلن: ایپک ، آنا. اما جوابی نیومد ، دلم مثل سیر سرکه می جوشید ، از استرس محکم هلن رو فشار می دادم. _هلن نگران الام الآن پیداشون میکنیم. زمان زیادی در حال گشتن بودیم که نگاهم به رو به رو افتاد و خشک شدم هلن که میخواست جیغ بکشه دستمو محکم روی دهنش محکم رود گذاشتم و سمت پشت درخت رفتم تو چشمای هلن خیره که پر از اشک بود نگاه کردم و دستمو روی بینیم گذاشتم که تند تند سرشو . تکون داد ، آروم دستمو از دهنش برداشتم همه ی بدنش از ترس تکون می خورد.
یه گرگ بزرگ بود که داشت و بدن به انسان تکه پاره می کردی ، آروم سرامونو از پشت درخت بیرون آوردیم و به سمت گرگ نگاه کردم حالم داشت از صحنه رو به روم بهم میخورد ، و قلبم ! خورد و قلبم از ترس زیاد نزدیک بود قفسه سینه مو بشکافه. با حرکات تندی که که اصلن شبیه آدم نبود سعی داشتن که اون گرگ بزرگ مهار کنن ، حرکاتشون اینقدر تند دو خود بود که اصلن متوجه نمیشدی دارن چیکار میکنن ، اینا دیگه چه کوفتی بودن. یه لحظه نگاهم کشیده شد به به تکه لباس کمی که دقت کردم دیدم که این یه تکه پارچه از لباس اینکه ، وحشت همه وجودمو گرفت ، قلبم تپشش تند تر شد ، چشما تند تند همه جا می گشت دیدمش که روی زمین افتاده و یک مرد بالا سرشه ، نگاهم به شکمش افتاد که خونی خونی بود و لباسش پاره پاره شده بود ، خواستم به طرفش برم ، که پام روی یه تکه چوب رفت و با صداش سر اون دوتا دو . تا مرد به این سمت چرخید، با عجله پشت درخت رفتم که صدای اون دوتا مرد اومد…









