توضیحات
دانلود رمان ستون پنجم نوشته نویسنده ماهور ابوالفتحی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: ستون پنجم
پدید آورنده: ماهور ابوالفتحی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1409
معرفی رمان ستون پنجم
نیاز و راز، خواهران دوقلویی هستند که زندگی آرامی را کنار پدربزرگ و مادر بزرگشان میگذرانند؛ آرام، تا زمانی که پدربزرگ ناگهان تصمیم میگیرد همهچیز را جمعوجور کنند و راهی تهران شوند. نتیجهی این تصمیم، نقلمکان اجباری به خانهی خاله است. اما ماجرا همینجا جذاب میشود؛ چون دوقلوزایی در این خانواده یک سابقهی جدی دارد و خاله هم از این قاعده مستثنا نیست! حالا یاز و راز باید زیر یک سقف با دو پسرخالهی دوقلو زندگی کنند؛ چهار نفر، چهار شخصیت کاملاً متفاوت و کلی موقعیت خندهدار که هر لحظه ممکن است خانه را روی سرشان خراب کند!
بخشی از رمان ستون پنجم
یهو میبینم که سیمپیچی های کله اش اتصالی میکنه و عین دختر غربتیا داد میزنه : ماااااماااان ! در حالی که کلیه هام دارن از وسط ترک بر میدارن و از درد به خودم میپیچم اخم میکنم میگم : ساکت شو بابا دست نزدم که فقط یه ذره نگاه کردم این اداها چیه در میاری؟ با همون سیس قاطی کرده داد میزنه: فقط برو بیرون. دهن کجی میکنم و در حالی که دیگه دارم آماده میشم واسه دریدنش میگم : یا میگی توالت کجاست یا…بین حرفم در حالی که سعی میکنه به اعصاب نداشته اش مسلط باشه میگه : ته سالن تو راهرو … برو … فقط برو…من در حالی که در اتاقش رو محکم به هم میکوبم میگم : تو باید با این روحیه دختر میبودی یوزارسیف پاکدامن ! بعد هم یک دو و به ثانیه ی سوم رسیدم که مامن امنم رو پیدا کردم و الان میتونم دید بهتری نسبت به زندگی داشته باشم ! اصلا این بیست ساعت اخیر کاری با من کرده که عقیده ام به این اساس تغییر کرده کی میگه پول حرف اولو میزنه؟
شما حساب کن من یه چمدون پر از پول داشتم بهم میگفتن یه بیست ساعت دیگه ام باید تحمل کنی این شرایط رو حدس بزنید جواب من چی بود؟ ! دیگه وقت نمیشه به جوابم فکر کنم و بعد شستن دست و صورتم میرم بیرون و متاسفانه همه چاق سلامتی هاشونو کردن و باید بگم که از احوالپرسی متنفرم یعنی رو به رو شدن با یک خونه ی پر از مهمون که اتفاقا باید سال نو رو هم بهشون تبریک بگی ، از رو به رو شدن با چندین و چند سوسک که از لنگام میکشن بالا واسم سختتره . خلاصه که با نهایت تاثر و تاسف بعد از ماچ کردن خاله و شوهرش میرم میشینم کنار مامانیم و حالا وقت پیله کردن به به موضوع دیگه واسه پروانه شدنه که البته اونم گشنگیه تا همه حواسشون پرته و…… دارن با هم صحبت میکنن؛ زیر گوش مامانی میگم ” من هنوز گشنمه ها مامانی “.لحظات ابتدایی جوری ملتمس نگام میکنه که خودم از کرده ی خود شرمنده میشم ولی خیالتون راحت این یه حس زودگذره… لحظات ثانوی اما اون التماس جای خودش رو به خشم میده طوری نگام میکنه که
جومونگ موقع حمله به بویو به تسو نگاه نکرده ! پشت دستشم به ریز حرکت میده که یعنی همینو تو دهنت خورد میکنم و ملالی نیست ، من مرد روزای سختم و با نیش باز میپرسم خاله ناهار چی دارین؟یه دفعه اون خوشگل و جنتلمن اولیه در خونه رو باز میکنه و همراه با غذاهای بیرونی وارد خونه میشه که میتونم بو بکشم سلیقه خوبی داره ! کباب ! این زیبای دلبر که حقشه به بالاترین درجات الهی برسه خاله لبخند زنان میگه : رسید دیگه خاله جون .. بعد خطاب به اون پسرک قند زیبا رو که داره زیر نگاه هیز و سر سختانه من و نیاز آب میشه میگه : پسرم بیارشون آشپزخونه. بعد خطاب به اون پسرک قند زیبا رو که داره زیر نگاه هیز و سرسختانه من و نیاز آب میشه میگه: پسرم بیارشون آشپزخونه. مامانی و نیاز خود شیرین از جا بلند میشن که به خاله کمک کنن. شوهر خاله واسه گرم کردن فضا میگه : راحت اومدین آقاجون؟ من گرم میکنم که از مشقات سفر بگم که آقاجون چشم و ابرو میاد و رو به شوهر خاله میگه : بله باباجان… من که راننده ی قدیمم بچه ها میدونن…









