توضیحات
دانلود رمان نیرنج نوشته نویسنده فرشته تات شهدوست pdf بدون سانسور
عنوان اثر: نیرنج
پدید آورنده: فرشته تات شهدوست
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1225
معرفی رمان نیرنج
تهمتی که سالها پیش بهش چسبوند، جوانشیرو تو آتیش کینهی یه عده سوزوند و از بدی همون آدما، اهریمن به دنیا اومد. مردی با ریشهی مازندرانی که کمکم قدرتمندترین آدم خاندان بزرگنیا شد. حالا بعد از اینهمه سال، وقتش رسیده که انتقام خون عزیزاشو بگیره. یه بازی خطرناک که با انتقام شروع شد و به یه میدون جنگ ختم شد… از اون طرف، یه دختربچهی شجاع به اسم گُل، که بخاطر یه قسم، زندگیش با این مرد عجیب و غریب گره خورده، یهو میبینه وسط بازی مرگبار اهریمن گیر افتاده. اما وقتی بزرگترین راز خاندان بزرگنیا برملا میشه، همه چیز عوض میشه و گُل تازه میفهمه که جوانشیر در واقع…!
بخشی از رمان نیرنج
سرمای شدیدی احساس میکرد زبانش سنگین شده و لبهایش از هم باز نمیشدند اشکی که ناخواسته از گوشه ی چشمش می چکید با پوست سرد و بی روحش در تضاد بود صدایی مردانه و همهمه ای ناواضح کسی دستش را گرفت دستی که سنگین و گرم بود. صداها در سرش به نوسان رسیده و دور و نزدیک میشدند. مردی هراسان گفت: لرز داره….در خلاء ای بی هوا دست و پا میزد و سنگینی عجیبی را در جمجمه اش احساس میکرد ناخودآگاه دست مرد را میان انگشتان ظریفش فشار میداد اگر توانش را داشت از درد فریاد می کشید.کسی پلک هایش را باز کرد و همان دم نور نه چندان غلیظی تاریکی را شکافت پرتوی ناچیزی که باعث شد سرش تیر بکشد و شقیقه اش نبض بگیرد. مثل اینکه داره به هوش میاد مردمک چشمش به نور عکس العمل نشون داد!… _خانم؟… صدای منو میشنوی؟
تقلایش برای حرف زدن بی حاصل بود تنها زمزمه ای گم از میان لب هایش شنیده شد و دوباره با احساس ضعف شدیدی آهسته پلک زد. تنها چیزی که در نگاه اول دید فقط نور بود… نوری که از سقف میتابید سپس سایه ای محو روی صورتش افتاد. سایه ای مردانه ترسیده بود سرگیجه داشت. جایی پشت دستش می سوخت. چندبار پلک زد تا اینکه توانست علارغم ضعفی که در سلول سلول بدنش احساس میکند آن مرد را ببیند لبهایش با زمزمه ی؛ آب تکان خورد گلویش خشک بود مرد که مشغول تزریق دارو داخل سرم بود با حوصله جواب داد: یه کم دیگه باید صبر کنی سردرد، سرگیجه یا حالت تهوع نداری؟ افسون در سکوت فقط نگاهش کرد که مرد جوان لبخند گیرایی زد. و توضیح داد: نگران نباش… من دکترتم. باید حتماً علائم تو چک کنم._سرم… سرم یه کم گیج میره._طبیعیه متأسفانه ضربه ی بدی به سرت خورده… اسمت چیه؟دختر نگاه گنگی به او انداخت همان وقتی که گفت سرگیجه دارد
تا حدودی به این موضوع شک کرده بود اما چون بیمار باید از هیجان و اضطراب اجتناب کند ترجیح داد تا وقتی دختر عکس العملی نشان نداده سؤالی از او نپرسد دکتر که سکوت او را دید با نفسی بلند لب تخت نشست. اخم جدى و نسبتاً غلیظی میان دو ابرویش چند چین درشت انداخته بود و میپرسد: گذشته تو به خاطر میاری؟ اسمت… خونواده ت…. موجی از وحشت در عمق چشمان دختر پدیدار گشت و بی اختیار پلکش لرزید در ژرفای خیالات هزار کلافی که دلش را آشوب کرده بود آن لحظات آزار دهنده همچون فیلمی خوف انگیز می آمد روی پرده ی خاطرات و از جلوی نظرش رد میشد. نباید حرفی از گذشته میزد.باید خودش را مخفی میکرد حالا که دستی از عالم غیب به سویش دراز شده باید از آن لجن زار بیرون می آمد. باید فرار میکرد نگاه مترصد او را که روی خودش دید وا گویه کرد – من کجام؟مرد جوان جوابی که میخواست را نگرفته و همین باعث کلافگی اش شده بود- خونه ی من…









