توضیحات
دانلود رمان ارباب تاریک عمارت نوشته نویسنده فاطمه ف pdf بدون سانسور
عنوان اثر: ارباب تاریک عمارت
پدید آورنده: فاطمه ف
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 172
معرفی رمان ارباب تاریک عمارت
سرنوشت هوژین،دختر اهل کردستان، با حادثهای هولناک و توضیحناشدنی گره خورده که به از دست دادن پدر و مادرش منجر میشود. پس از این واقعه، او به تهران و نزد مادربزرگش کوچ میکند. حال، فصل جدیدی از زندگی او با ورود به یک عمارت باشکوه برای اشتغال آغاز میگردد.
بخشی از رمان ارباب تاریک عمارت
فقط پناه بردم به اتاقم و با تمام توانم شروع کردم به گریه کردن چرا انقدر من بدبختم چرا انقدر بدشانسم آخه مگه من چه گناهی کردم مگه چی گفتم بهش. بابا جون تو نبودی که ببینی موهای دختر یکی یدونت تو دست به مرد غریبس تو نبودی ببینی دخترت چقدر بدون شما بی کس و تنها شده تو این دنیا و صدای هق هقم کل اتاقمو پر کرده بود نمیدونم کی و چطوری شد که چشمام گرم شد و به دنیای خواب رفتم نمیدونم چه ساعتی بود که با خشک شدن گلوم از خواب بیدار شدم ولی من کی خوابم برده. نگاهم افتاد به صورتم توی آیینه چشمام سرخ شده بود از گریه و پوستم بشدت سفید و سرد شده بود به لحظه دلم برای خودم و وضعیتم سوخت دیگه نمیخوام ببینمش اون به شیطانه باید ازش فقط دوری کنم. آره تنها راه حلش همینه که بتونم اینجا دووم بیارم و گرنه دق میکنم. از اتاقم رفتم بیرون تا یکم آب بخورم…ولی با صحنه ای که روبه روم بود هنگ کردم. آقا بود یه دختره هم که شبیه مدل ها بود
بغلش کرده بود باید چیکار کنم. یک لحظه آقا منو دید و تعجب کرد منم سریع خودمو رسوندم به اتاقم ولی این صحنه یک لحظه از ذهنم خارج نمیشد نمیتونستم باور کنم این دیو دوسر دوست دختر داشته باشه و تازه بغلشم کنه اون دختر از جونش سیر شده حتما یا مثل خود آقا روانیه که باهاش رابطه داره و گرنه به آدم سالم چرا باید با این آدم گند اخلاق بی ریخت وارد رابطه بشه حالا از حق نگذریم قیافش بد نیست ولی اخلاقش مثل حیوونای جنگله همون قدر وحشی و روانی حالا من بخاطر این مرتیکه احمق باید بمونم تو اتاقم تا ببینم کی از دوست دخترش دل میکنه تا من بتونم برم یکم آب کوفت کنم دوست دارم با ساطور قطعه قطعش کنم بخدا و به آینده بشریت کمک کنم. تو همین فکرها بودم که خوابم برد.با صدا زدن مهتاب از خواب بیدار شدم که میگفت هوژین بیدار شو چقدر میخوابی دختر باد کردی. _بابا اهههه یه دقیقه بزار بخوابم مهتاب دست از سرم بردار. وااا مگه کوالایی همش خوابی بعد میگی بزار بخوابم…
یکدفعه گفتم :خواب کجا بود مگه اون ارباب روانیت و دوس دخترش گذاشتن من شب بخوابم یکدفعه فهمیدم چه مزخرفی گفتم که دستمو گذاشتم رو دهنم و گفتم: هین ببخشید مهتاب. مهتاب که پهن شده بود رو زمین و قهقهه میزد. وا اینم خله انگار …. که گفت: وای هوژین خیلی خوبی و اینکه اون دختره دوست دخترش نیست آقا اصلا دوست دختر تا حالا نداشته_یعنی چی مهتاب پس این دختره رو از جوب پیدا کرده لابد. دوباره مهتاب شروع کرد به خندیدن و گفت نه بابا برای نیازش با این دخترس فقط…یعنی از این دخترا وجود داره که فقط برای همین به یک مرد نزدیک بشه؟ _آره بابا دختر فک کردی همه مث من و تو حیا دارن باید ببینی یکی از مهمونی هایی که آقا میگیره چه دخترای خوشگل و خفنی خودشونو میکشن که آقا یه تک نگاه بهشون بکنه چه برسه معاشقه… _مگه احمقن که بخوان با این گوریل وحشی باشن. گفت: حالا بگذریم از این حرفا … بدو بپوش بریم سر کارمون که ساعت ۶ شده و اگه آقا ببینه میز آماده نیست این عمارتو رو سرمون خراب میکنه…









