دانلود رمان غمگسار

35,000 تومان

روناک، دخترکی ساده از دل روستا، ناخواسته همسر سیوان، پسر خان مغرور و جذاب می‌شود. سیوانی که شب‌هایش در شهر با دختران رنگارنگ می‌گذرد و حتی نیم‌نگاهی هم به همسر روستایی‌اش نمی‌اندازد. اما وقتی پس از سال‌ها برمی‌گردد، با روناکی روبه‌رو می‌شود که دیگر آن دختر خام و معصوم سابق نیست…

توضیحات

دانلود رمان غمگسار نوشته نویسنده ماهی pdf بدون سانسور

عنوان اثر: غمگسار

پدید آورنده: ماهی

زبان نگارش: فارسی

شمارگان صفحات: 905

معرفی رمان غمگسار

روناک، دخترکی ساده از دل روستا، ناخواسته همسر سیوان، پسر خان مغرور و جذاب می‌شود. سیوانی که شب‌هایش در شهر با دختران رنگارنگ می‌گذرد و حتی نیم‌نگاهی هم به همسر روستایی‌اش نمی‌اندازد. اما وقتی پس از سال‌ها برمی‌گردد، با روناکی روبه‌رو می‌شود که دیگر آن دختر خام و معصوم سابق نیست…

بخشی از رمان غمگسار

چشم ها مو سخت از هم باز کردم و با دیدن تاریکی ،اتاق متعجب به اطراف خیره شدم…! چقدر خوابیده بودم مگه؟ گوشیم رو از روی پاتختی چنگ زدم و با دیدن ساعتی که از هفت هم گذشته بود؛ ابرو هام بالا افتاد خیلی وقت گذشته بود و عجیب بود که تا این اندازه خوابم برده… کورمال کورمال دنبال کلید برق گشتم و به محض روشن شدن اتاق با دیدن جسم مچاله شده گوشه دیوار اخم هام توی هم رفت: هوی دختر؟؟ اینجا چیکار می‌کنی؟؟اعصابم به شدت خورد شده بود و با دیدنش دلم می خواست کله اش رو بکنم. بهش گفته بودم تا هستم پاشو اینجا نذاره ولی انگار گوش های کرش، خوب نشنیده بود! لگدی به پهلوش زدم و سرایسه توی جا پرید و به اطراف نگاه کرد. سینه اش از ترس پر شتاب تکون می‌خورد و وقتی نگاهش روی من نشست و فهمید از کجا خورده اخم هاش توی هم رفت… با دیدن اخم هاش بدتر عصبی شدم و غریدم: اینجا چه غلطی می‌کنی دختر؟

مگه نگفتم تا هستم نمی‌خوام ریختتو ببینم؟ اخم هاش با شنیدن فریادم بیشتر هم شد و آروم از جا بلند شد…همون جایی که لگد زده بود رو خم شد و لمس کرد و تلخ گفت: صدامم می زدین بیدار می شدم خانزاده. جوابش چنان برام سخت بود که بدتر کفری شدم و محکم چونه اش رو بین انگشت هام فشار دادم_ زبونت زیادی درازه توله سگ!! خواست عقب بکشه که محکم تر نگهش داشتم و توی صورتش غریدم مگه نگفتم فعلا این و را پیدات نشه؟؟؟ ناله دردناکی کشید و بیشتر سعی کرد از دستم فرار کنه… وقتی دید راه فراری از دستم نداره ناچار همون طور موند و با عصبانیت گفت: من هم نمی خواستم بیام خانزاده خانوم گفتن بیام اینجا… آخ دندونم داره درد می کنه ولم کنین. هم متعجب بودم و هم عصبانی این دختره ریز جثه بدجور داشت روی اعصابم می رفت. و فکرش رو نمی کردم این قدر چموش و تخس باشه. به ضرب ولش کردم و دستش هاشو روی فکش گذاشت

و شروع کرد به ماساژ دادنش…_مادرم گفته باشه فعلا نمی خوام ریختتو ببینه تا اینجام خودتو یه جا گم و گور کن.چشم های عسلیش، کمی به غم نشست…ولی این دختر بچه داشت همه معادلاتم رو بهم می زد و زود به خودش مسلط شد. _من جز این جا اتاق دیگه ای ندارم می‌تونم روی زمین بخوابم ولی ازم نخواین به خانوم بگم نه بهشون بگم نه مجبورم می‌کنه بازم بیام و بدتر خودتون کلافه می‌شید. خدای من…داشت با روح و روانم بازی می‌کرد و به ناچار دوباره به سمتش رفتم و محکم بازوش رو بین انگشت هام فشار دادم. صورتش از درد توی هم رفته بود ولی هنوز سعی داشت چیزی به روی خودش نیاره…فکر می‌کردم اون مظلومیتی که جلو خانواده ام داشت دائمی باشه ولی گویا بچه شیری پشت این دختره دهاتی و رعیت زاده پنهان بود.محکم هلش دادم و با کمر به دیوار خورد صورتش بیشتر مچاله شد و آخر دردناکی از بین لب‌های کوچیکش خارج شد…محکم هلش دادم و با کمر به دیوار خورد. شد… صورتش بیشتر مچاله شد و آخر دردناکی از بین لبهای کوچیکش خارج شد…

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
روناک، دخترکی ساده از دل روستا، ناخواسته همسر سیوان، پسر خان مغرور و جذاب می‌شود. سیوانی که شب‌هایش در شهر با دختران رنگارنگ می‌گذرد و حتی نیم‌نگاهی هم به همسر روستایی‌اش نمی‌اندازد. اما وقتی پس از سال‌ها برمی‌گردد، با روناکی روبه‌رو می‌شود که دیگر آن دختر خام و معصوم سابق نیست...
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: غمگسار
  • ژانر: عاشقانه، بزرگسال
  • نویسنده: ماهی
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 905
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک کوتاه:
برچسب ها
دیگر آثار
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!