توضیحات
دانلود رمان بگذار لیلی بمانم نوشته نویسنده شیوا نوری pdf بدون سانسور
عنوان اثر: بگذار لیلی بمانم
پدید آورنده: شیوا نوری
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 2414
معرفی رمان بگذار لیلی بمانم
میدانستم میدانستم که او هیچ کسی را جز من ندارد و همیشه به من و حضور مداومم دلگرم بوده است اما من باید میرفتم نه به خاطر خوشی کار کردن در بیمارستان پر آوازه ای مثل پاستور خیلی وقت بود که دیگر به دست آوردن هیچ موفقیت و موقعیتی ذوق زده ام نمیکرد و به وجدم نمی آورد. فقط به خاطر این که خسته بودم از این شهر و آدم هایش دلم میخواست دور شوم از اینجا از زادگاهم.
بخشی از رمان بگذار لیلی بمانم
-تصمیم دارم برات مهمونی بگیرم بابا. فارغ التحصیل که شدی درگیر خرید خونه باغ بودم و نتونستم عوضش حالا میخوام یه مهمونی خانوادگی واسه ت بگیرم. به طرزی غیر قابل باور نگاهش کردم پلک زدن را از یاد بردم و موشکافانه حالات چهره اش را کنکاش کردم تا بفهمم جدی است یا دارد شوخی میکند؟ نگاه منتظرش را که دیدم فرو ریختم چطور میتوانست به فکر میهمانی گرفتن برای من بیفتد؟ آن هم با دعوت میهمانانی که یقین داشتم دانش آموخته شدنم هم ذره ای از بار منتها و تکه پرانی هایشان کم نمی کرد.-چی داری میگی آقا مهیار؟صدای حرصی مامان زهرا بود که از آشپزخانه می آمد. مادر بود و ندید میدانست حال و احوالم آشوب است. برای همین هم اجازه نداده بود کار به جواب دادن من بکشد .نفس سوزانم را محکم از بینی رها کردم و نگاهم را به رو به رو چرخاندم به باریکه ی نوری که از درز باز پنجره روی فرش تابیده بود،خیره شدم و فکر کردم به این که چند بار دیگر باید نوک پیکان اتهام فامیل مرا نشانه میرفت تا بابا مهیار باور کند دیگر هیچ کس در این قوم و طایفه مرا دوست ندارد و همه مرا نحس میدانند؟
چند بار دیگر باید غرورم خدشه دار میشد و بر میگشتم سراغ آن داروهای لعنتی اعصاب و روان تا بفهمد من از هر انسان شناسی که از گذشته ام با خبر است و با زبانش تحقیرم می کند بیزارم؟! -یادت رفته شوهر خدانشناس مرجان به دنیا نظر بد داشت؟ بعدشم مرجان به جای عذرخواهی با وقاحت تمام اومد توی خونه مون نشست و بهتون زد که عیب و علت از دختر ماست؟دانه ی درشت عرقی که از تیره ی پشتم شده کرد از شرم بود شرم شخم زدن رویدادهای زننده ای که مامان زهرا با این صراحت و در مقابل من داشت به بابا مهیار یادآوری میکرد.-فقطم خواهر تو نیست که به بچه م انگ زده و در حقش نامردی کرده حسینم هست میدونی الان چند ساله من جواب سلام برادرمو نمیدم؟ هشت ساله چون حتی یه لحظه هم یادم نمیره که دنیا به رسم مهمون نوازی جلوشون خم و راست شد،که چای تعارف کنه، زنش گفت واسه منحرف کردن پسرای اون بوده که خم شده حسین می تونست جلوی زبون زنشو بگیره.
ولی اجازه داد هرچی لایق خودشه بار دختر من کنه !صدای مامان زهرا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد.و نفس من از تلخی اتفاقاتی که از سر گذرانده بودم هر لحظه تنگ و تنگ تر حرف هایش مثل پتکی توی سرم کوبیده میشد آرزو کردم که کاش دیگر ادامه ندهد. اما کنارم که رسید سینی در دستش را روی جلومبلی گذاشت و بی توجه به حال دگرگون و چهره ی خجول من ادامه داد: حالا میخوای بعد از نود و بوقی باز دوباره پای این قوم الظالمین رو به خونه باز کنی؟ غریبه ها صنمشون بیش تر از این خواهر و برادراییه که از دشمن بد ترن دلت میخواد بیان باز یه انگ بچسبونن به پیشونی دختر ستم کشیده مون و برن؟ صدای هوف کلافه ی بابا مهیار توی سرم منعکس شد. نگاهم از صورت جفتشان گریزان بود. میدانستم که وجود من باعث پاره شدن طناب خواهر و برادری هایشان شده و این بد ترین چیزی بود که در این لحظه عذابم میداد بی آنکه اراده ی زبانم دست خودم باشد نجوا کردم…









