دانلود کتاب وکوهستان به طنین آمد

  • ۲۹ تیر ۱۴۰۴
  • ۱۸:۱۴

رایگان

کوهستان به طنین آمد قصه‌ی روابط عاطفی و فقر است. دختر کوچک افغانی به اسم پری، برادرش عبدالله را خیلی دوست دارد و می‌خواهد همیشه کنارش بماند. اما پدر، به دلیل فقر، مجبور می‌شود او را به خانواده‌ای ثروتمند بفروشد. پری به ناچار با خانواده جدیدش روانه فرانسه می‌شود. اما ماجرا به اینجا ختم نمی‌شود. دلتنگی عبدالله، برادر بزرگ‌تر، برای خواهر کوچکش، بخش دیگری از این قصه است. و کوهستان به طنین آمد داستانی زیبا است که روایت‌های متنوعی را در دل خودش جای می‌دهد و با نگاهی دقیق و تیزبین به فقر، زندگی در فقر و روابط عاطفی و عشق اعضای خانواده نگاه می‌کند. و کوهستان به طنین آمد داستانی معمولی نیست. داستانی واقع‌گرایانه است که تنها گوشه‌ای از درد و رنج زندگی‌ مردم افغان را نشان می‌دهد.

توضیحات

دانلود کتاب وکوهستان به طنین آمد نوشته نویسنده خالد حسینی pdf بدون سانسور

عنوان اثر: وکوهستان به طنین آمد

پدید آورنده: خالد حسینی

زبان نگارش: فارسی

سال نخستین انتشار: تیر 1404

شمارگان صفحات : 492

معرفی کتاب وکوهستان به طنین آمد

کوهستان به طنین آمد قصه‌ی روابط عاطفی و فقر است. دختر کوچک افغانی به اسم پری، برادرش عبدالله را خیلی دوست دارد و می‌خواهد همیشه کنارش بماند. اما پدر، به دلیل فقر، مجبور می‌شود او را به خانواده‌ای ثروتمند بفروشد. پری به ناچار با خانواده جدیدش روانه فرانسه می‌شود. اما ماجرا به اینجا ختم نمی‌شود. دلتنگی عبدالله، برادر بزرگ‌تر، برای خواهر کوچکش، بخش دیگری از این قصه است. و کوهستان به طنین آمد داستانی زیبا است که روایت‌های متنوعی را در دل خودش جای می‌دهد و با نگاهی دقیق و تیزبین به فقر، زندگی در فقر و روابط عاطفی و عشق اعضای خانواده نگاه می‌کند. و کوهستان به طنین آمد داستانی معمولی نیست. داستانی واقع‌گرایانه است که تنها گوشه‌ای از درد و رنج زندگی‌ مردم افغان را نشان می‌دهد.

خلاصه کتاب وکوهستان به طنین آمد

لرزه بر تن تمامی اهالی میدان افتاده و نفس در سینه ها حبس شده بود. خانواده ها دست به دعا شده بودند و خداخدا میکردند که دیو از کنار خانه شان عبور کند. آخر دانستند اگر دیـو بـه سقف خانه شان بکوبد، می بی برو برگرد باید یکی از بچه هایشان را نثارش کنند. دیو هم بچه را در توبره ای می چپاند و روی دوششی می انداخت و از راهی که آمده بود بر میگشت. تا ابد هم دیگر از آن بچه بخت برگشته خبری نمیشد. اگر هم اهل خانه سر باز می زدند دیو همه بچه هایشان را بار توبره میکرد. حالا حتماً می خواهید بدانید دیو بچه ها را کجا می برد؟ به قلعه اش که روی قله کوهی شیبدار بنا شده قلعه بود. دیو از میدان سبز فاصله زیادی داشت. اگر میخواستی به آن برسی بایست از چند دره و صحرا و دو رشته کوه عبور میکردی آدم عاقل و بالغ هم که از جانش سیر نشده با پای خودش سراغ مرگ برود گفته . میشد سیاهچالهای زیادی در آن قلعه دهان باز کرده بودند که از دیوارهایشان ساطور و گرز و از سقف هایشان گوشت آویزان بود.

می گفتند قلعه پر است از سیخهای بزرگ و حفره های آتش. میگفتند اگر کسی زیر بار زورش نمی رفت دیو بیزاری اش را از گوشت بزرگسالان کنار میگذاشت و آنها را هم می بلعید. بله، به گمانم حدس زده اید ضربه وحشتناک دیو به سقف کدام خانه اصابت کرد. به محض شنیدن ضربه آه از نهاد بابا ایوب برآمد و همسرش غش و ضعف کرد. بچه ها با ترس و تأسف گریه سر دادند، چون می دانستند حالا دیگر مرگ یکی از آنها مسلم شده است. خانواده تا طلوع آفتاب روز بعد وقت داشت که پیشکشش را نثار دیو کند. چطور از غم و اندوهی برایتان بگویم که آن شب بـر سـیـنـه بـابـا ایـوب و همسرش سنگینی میکرد؟ خدا آن روز را نیاورد که پدر و مادری مجبور به چنین تصمیمی شوند. بابا ایوب و همسرش طوری که بچه ها نشنوند با هم مشغول گفتگو شدند. آن دو همین طور هی حرف زدند و گریستند و باز هم حرف زدند و گریستند. تمام شب توی خانه از این طرف به آنطرف رفتند. چیزی به طلوع خورشید نمانده بود اما هنوز هم تصمیمشان را نگرفته بودند و این درست همان خواسته دیو بود چون سردرگمی به دیو اجازه می داد به جای یک بچه همه فرزندان را با خود ببرد. آخر سر هم باباابوب از خانه بیرون رفت و پنج قلوه سنگ با شکلها و اندازه های یکسان پیدا کرد. روی هر سنگ نام یکی از فرزندانش را نوشت کارش که تمام شد، همه سنگ ها را در توبره ای کرباسی انداخت وقتی توبره را جلو همسرش گرفت، او طوری پا پس کشید که انگار ماری سمی در توبره چنبره زده است.

رو به بابا ایوب کرد و در حالی که سرش را تکان میداد گفت: «از من بر نمی آید. من یکی که نمیتوانم انتخاب کنم تاب تحملش را ندارم، دلم آشوب است.»

بابا ایوب جواب داد من هم همین طور اما نگاهش از پنجره به بیرون و دید تا لحظاتی دیگر خورشید دزدکی از تپه ماهورهای شرقی سر بر خواهد آورد. وقت زیادی باقی نمانده بود. با دیدن قیافه پنج فرزندش، غم به سینه اش چنگ می انداخت بایستی برای نجات دادن دست یکی از انگشتان را قطع میکرد چشمانش را بست و یکی از سنگها را از توبره بیرون کشید. به گمانم این را هم حدس زده اید که بابا ایوب کدام سنگ را بیرون آورد. هنگامی که نام حک شده روی سنگ را دید سرش را به سمت آسمان گرفت و فریادی بلند سر داد. بابا ایوب با قلبی شکسته کوچکترین پسرش را در آغوش کشید و قیس هم که اطمینانی بی قید و شرط به پدر داشت با شادمانی بازوانش را دور گردن بابا ایوب حلقه کرد. قیس تازه وقتی از ماجرا خبر دار شد که بابا ایوب دیگر او را به دستان زمین بیرون از خانه سپرده و در را پشت سرش بسته بود بابا ایوب پشت در ایستاد. اشک همچون جوی از دو چشم بسته اش سرازیر بود. پشتش را به در تکیه داده بود و قیس عزیز دردانه اش با مشتهای کوچکش بر در میکوبید گریه کنان از بابا می خواست بگذارد دوباره وارد خانه شود.

بابا ایوب همانجا میخکوب شده بود. زیر لب زمزمه میکرد «مرا ببخش، مرا ببخش که زمین دوباره زیر قدم های سنگین دیو بنا کرد به لرزید. پسرک جیغ کشید و زمین زیر قدم های دیو، که دیگر داشت از میدان سبز دور می شد، دوباره و دوباره لرزید تا اینکه سرانجام میدان سبز از حضور سنگینش خالی شد زمین آرام گرفت و سکوت بر تمام لبها مهر زد، جز لبهای بابا ایوب که همچنان گریه کنان از قیس طلب بخشش میکرد. عبدالله، پسرم خواهرت خوابش برده است. روی پاهایش پتو بینداز. بارک الله . خوب است. شاید بهتر باشد همینجا قصه را تمام کنم. نه؟ دلت می خواهد ادامه دهم؟ مطمئنی پسرم؟ باشد. کجا بودم؟ آهان چهل شبانه روز به عزاداری و ماتم گذشت. هر روز همسایه ها برایشان خوراک آماده میکردند و با آنها به شب زنده داری مشغول می شدند. مردم هر آنچه از دستشان بر می آمد برایشان می آوردند: چای ،نبات، نان بادام و هر بار همدردی و دلسوزیشان را هم همراه پیشکشها نثارشان میکردند بابا ایوب دلش به یک تشکر خشک و خالی هم رضا نمی داد. گوشه ای زانوی غم بغل میگرفت و میگریست. جویبار اشک چنان از چشمهایش جاری بود که انگار میخواست پایانی باشد بر خشکسالی ای که گریبان روستا را چسبیده بود خدا این غم و عذاب را نصیب گرگ بیابان هم : سالها گذشت و خشکسالی همچنان ادامه داشت و فقر و فلاکتی به مراتب بدتر گریبانگیر میدان سبز شد چندین نوزاد از تشنگی در گهواره جان دادند.

چاه ها خالی و خالی تر شدند و رودخانه هم خشکید، اما غم و اندوه باباایوب که خشکیدنی نبود، رودخانه ای بود که روز به روز پرآب تر و روان تر میشد. دیگر برای خانواده اش سودی نداشت کار نمی کرد، دعا نمی خواند و به ندرت لقمه ای در دهان میگذاشت همسر و فرزندانش دست به دامانش شدند، التماسش ،کردند اما چه سود پسران باقیمانده اش عهده دار کارها شدند چون بابا ایوب کاری نداشت جز اینکه در گوشه ای از مزرعه اش چمباتمه بزند و با بیچارگی به کوههای دور دست خیره شود. دیگر با مردم روستا هم همزبان نمی شد چون گمان میبرد پشت سرش حرف و حدیث هایی ساخته اند. مردم او را پدری ناشایست و بزدل میخواندند که با میل خود دست از پسرش شسته است پدر واقعی بایست به جنگ دیو می رفت و تا پای جان از خانواده اش دفاع میکرد. شبی این حرفها را با همسرش در میان گذاشت. همسرش پاسخ داد کی این چرت و پرتها را گفته؟ هیچ کس فکر نمیکند تو بزدلی.»

بابا ایوب گفت: صدایشان مدام توی گوشم وزوز میکند.» همسرش گفت: «مرد! این صدا صدای خود تو است، گرچه همسرش می دانست و به او نگفت که مردم روستا پشت سرش حرف وحدیث ها بافته اند. میگفتند احتمالاً عقل از سرش پریده و دیوانه شده.

بابا ایوب روزی با کارش ثابت کرد مردم پر هم بیراه نمی گویند. صبح خروسخوان بیدار شد بدون اینکه همسر و فرزندانش را بیدار کند چند لقمه نان در کیسه ای کرباسی چپاند پاشنه کفشش را ور کشید، داسش را به کمربندش بست و راهی شد. روزها از پس روزها از سحر تا وقتی خورشید چون سکه ای قرمز در دوردستها سوسو میزد به راهش ادامه داد شبها در حالی که باد زوزه میکشید در غاری یا رودخانه ای یا زیر درختان یا زیر سایه تخته سنگی آرام میگرفت نانش که تمام شد هرچه به دستش میرسید می خورد، از توت و قارچ وحشی گرفته تا ماهیهایی که که با دست خالی از جویبارها صید میکرد. بعضی روزها اصلاً چـ چیزی نمی خورد اما همچنان به راهش ادامه میداد رهگذرانی که به او بر میخوردند از مقصدش میپرسیدند و او داستان را برایشان تعریف میکرد بعضیها زیر جلکی میخندیدند، بعضی دیگر از ترس دیوانه بودنش پا به فرار میگذاشتند و اما برخی دیگر برایش دست به دعا می شدند، آخر خودشان هم فرزندی پیشکش دیو کرده بودند.

بابا ایوب سر به زیر میانداخت و به راهش ادامه میداد کفشهایش که پاره شد با بندی آنها را به پاهایش بست و وقتی بندها هم از هم گسستند، با پای پیاده پیش رفت. در راهش از صحراها و دره ها و کوه ها عبور کرد. سرانجام، به کوهی رسید که قلعه دیو بر قله اش آرام گرفته بود. آن قدر مشتاق پایان رساندن جستجویش بود که حتی نفسی هم تازه نکرد و بی درنگ دست به کار بالا رفتن از کوه شد. لباسهایش پاره و مندرس شده و خون از پاهایش جاری شده و گرد و غبار روی موهایش لانه کرده بود، اما اراده اش حتی ذره ای سست نشد. سنگهای تیز و برنده کف پاهایش را پاره پاره کرده بود. از کنار آشیانه شاهین ها و بازها که میگذشت، به گونه هایش نوک می زدند. اما همچنان به صعودش ادامه میداد از سنگی به سنگ دیگر، تا سرانجام به دروازه های عظیم قلعه دیو رسید.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
کوهستان به طنین آمد قصه‌ی روابط عاطفی و فقر است. دختر کوچک افغانی به اسم پری، برادرش عبدالله را خیلی دوست دارد و می‌خواهد همیشه کنارش بماند. اما پدر، به دلیل فقر، مجبور می‌شود او را به خانواده‌ای ثروتمند بفروشد. پری به ناچار با خانواده جدیدش روانه فرانسه می‌شود. اما ماجرا به اینجا ختم نمی‌شود. دلتنگی عبدالله، برادر بزرگ‌تر، برای خواهر کوچکش، بخش دیگری از این قصه است. و کوهستان به طنین آمد داستانی زیبا است که روایت‌های متنوعی را در دل خودش جای می‌دهد و با نگاهی دقیق و تیزبین به فقر، زندگی در فقر و روابط عاطفی و عشق اعضای خانواده نگاه می‌کند. و کوهستان به طنین آمد داستانی معمولی نیست. داستانی واقع‌گرایانه است که تنها گوشه‌ای از درد و رنج زندگی‌ مردم افغان را نشان می‌دهد.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: وکوهستان به طنین آمد
  • نویسنده: خالد حسینی
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 492
  • حجم: 7.9 مگابایت
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک های دانلود
لینک کوتاه:
برچسب ها
دیگر آثار
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!