توضیحات
من نازنینم. دختری که شاید قلبش شکسته، اما هنوز ایستاده. وکیل تازهکاری که برای گرفتن مدرکش، باید اعتماد استادی رو جلب کنه که سختگیرتر از قاضیهاست. برای همین، مجبور میشم قبول کنم… پروندهای که بقیه با اکراه ازش فرار میکنن: دفاع از مردی که به قتل نامزدش متهمه. همهچی بر علیه علی آقاست. شواهد، حرفها، گذشتهش… اما من اهل قضاوت زود نیستم. وقتی دقیقتر نگاه میکنم، لابلای خط و خطوط پرونده، چیزایی میبینم که کسی بهشون دقت نکرده. حفرههایی که حقیقتو پشت خودشون قایم کردن. ولی مشکل اینجاست… علی آقا حاضر نیست با من همکاری کنه. هیچ رقمه. نه فقط سکوت… اون حتی اعتراف هم میکنه. به قتل. بیتردید. بیاحساس. انگار داره چیزی رو ازم پنهون میکنه… یا شاید همهچیزو. و درست وقتی که فکر میکنم دیگه چیزی نمیتونه پیچیدهترش کنه، عشق قدیمیم دوباره وارد زندگیم میشه. با گذشتهای که فراموش نشده، و رازی که میتونه همهچیزو خراب کنه… حالا باید انتخاب کنم. بین قانون و دل. بین حقیقت و آرامش. بین نجات یه مرد… یا غرق شدن توی معمایی که شاید خودم رو هم قربانی کنه.
عنوان کتاب: رمان از هوس تا قفس
نویسنده اثر: زهرا علیرضایی
ژانر: عاشقانه، پلیسی، معمایی
بخشی جذاب از رمان از هوس تا قفس
این محمد را نمیشناختم. حق داشت…غیرت برادرانه چیزی نبود که بتوانم انکارش کنم. دستم را به سمت شانهاش بردم که پس زد و تلخ ادامه داد: _کجا بودی؟ سه شبه کدوم جهنم درهای شبتو صبح میکنی؟ حالیت میشه مامان قلبش ناراحته؟ درک میکنی نگرانی داداش و غصهی بابا از نیومدن دختر به خونه یعنی چی؟ تو میفهمی اصلا؟ به چه حقی پاتو گذاشتی بیرون، اون ساعت شب؟ تو اصلا فکر میکنی؟ حس کردی چقدر گرگ تو جامعه زیاده؟ یا نه اونم خداروشکر از کار افتاده و بیحس فقط میخوای حرفتو به کرسی بشونی؟ چشم بستم. سردرد با آن درد معدهی موذی، طاقتم را گرفت. دستی روی شکمم کشیدم و بیحال به نفس نفس زدنهایش نگاه کردم. خدا میداند که چقدر دل تنگ این چهرهی مضطرب و مردانهاش بودم. لبم را به دندان گرفتم. نه این درد تمامی نداشت. به زور لب زدم: _ محمد!
تو الان عصبانی هستی… بهت حق میدم، توهم بهم حق بده! اجازه بده کمی با خودم فکر کنم تا بتونم با خیلی چیزا کنار بیام! دست به سینه ایستاد و براندازم کرد. پوزخندی زد و بیتوجه به صحبت هایم، گره ابروهایش کورتر شد و گفت: _بهت میگم کجا بودی؟ این چند شب کجا بودی؟ حرف بزن لعنتی! حرف بزن تا دیوونهتر نشدم! اوضاع از آن چیزی که فکر میکردم، بدتر بود. چشم دزدیدم. او از نگاهم میخواند…همه چیز را! چشم دزدیدم تا مواخذه نشوم. _خونه یکی از دوستام! به ضرب بازویم را گرفت و فشار داد. با خشم گفت: _خونه کدوم دوستت هان؟ از کی تا حالا اینقدر سراز خود شدی؟ تقلا کردم بازوی بینوایم را از بین پنجهی تنومندش بیرون بکشم؛ اما مگر شدنی بود؟ فشار دستش را بیشتر کرد و گفت: _فکر کردی اگه به روت نمیارم نفهمم؟ فکر کردی نفهمیدم چندین بار تو خونه بوی گند سیگار پیچیده؟
یا لباسات بوی تعفن میدن؟ خودتو احمق فرض کردی یامنو؟ وا رفتم… او در موردم چه فکرها که نکرده بود! رنجیده نگاهش کردم و سری به تاسف تکان دادم. _واقعا متاسفم که درموردم همچین فکرایی میکنی… اون دود سیگار برای من نبود، برای دوستم بود. ابرویی بالا انداخت و بُرََّنده گفت: _خوبه… دیگه چه غلطایی کردی که بیخبرم؟ دیگرداشت عصبیام میکرد. با پرخاش گفتم: _بس کن دیگه! خجالت بکش محمد! هرچی گفتی به حرمت این که داداشمی هیچی نگفتم. زدی تو صورتم حرفی نزدم که مبادا غدهی چرکی گذشته سرباز کنه و ناراحت بشی… هرحرفی میزنی، اما حق نداری بدون دونستن ماجرا قضاوتم کنی! نگاهش کدر شد. چشم از من گرفت و دست داخل جیبش کرد. دسته کلیدی را بیرون کشید و روی میز گذاشت. پشت به من کرد و درحالی که بیرون میرفت گفت: _کلید خونمه! آدرسشو پیامک میدم بهت…
هنوز مبله نشده؛ اما یکم وسایل داخلشه! من میرم خونه پیش مامان بابا تو برو خونهی من… خونهی مردم هرچقدرم خوب باشه، بازم خونه غریبس! صدایش زدم؛ اما او بیتوجه به من از اتاق بیرون رفت و در را محکم بهم زد. چشمم روی دسته کلید ثابت ماند. در دست گرفتم و چادرم را برداشتم. اعظم خودش فهمیده بود که نباید دور و برم باشد. بایک خداحافظی آهسته، از دفتر بیرون رفتم. شراره: آخرین لباسی که شسته بودم را روی بند انداختم و روی پله نشستم. دستی به حولهی پیچیده شده روی موهایم کشیدم. هنوز نخشکیده بود. از موی خیس متنفر بودم. دلم میخواست کاری میکردم؛ اما چه کسی به یک پاپتیای چون من، کار میداد؟ هر جا که میرفتم، به طمع جسمم، چنگال تیز میکردند… خوشم نمیآمد… خنده دار بود؛ اما باور نمیکردم که فاحشه باشم! هنوز هم فکر میکردم تجاوز میکنند، میآیند، تن را میدرند.









