توضیحات
دانلود رمان باران بعد از جنایت نوشته نویسنده نمیلا pdf بدون سانسور
عنوان اثر: باران بعد از جنایت
پدید آورنده: نمیلا
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 372
معرفی رمان باران بعد از جنایت
نجات پریا از اسارتِ سالها، با یک حادثهٔ هولناک خنثی میشود: قتل وحشیانهٔ خواهرش پرنیا، که در انتظار تولد فرزندش بود. آرمان، همسر پرنیا و دشمن تاریخی پریا، اصلیترین مظنون است. پریا، اما، به ندای درونیاش گوش میدهد که میگوید چیزی عمیقتر از آنچه دیده میشود در جریان است. دوست صمیمیاش ستایش سوگند یاد میکند که آرمان «با وجود تمام رذالتش، آدمکش نیست». مسیر کشف حقیقت با ورود آرش، مردی مرموز با گذشتهای تاریک، برای پریا هموار میشود. ولی رابطهشان در میانهٔ شک و یقین معلق است. با هر گام پریا به سوی روشنایی، تعریف قربانی و جنایتکار مبهمتر میشود. اسراری که از دل تاریخ بیرون میزنند، آشکار میکنند که این جنایت، طرحی ساده نداشته است.
بخشی از رمان باران بعد از جنایت
به خودم که میام میبینم مانتویی که تن پریا هست برام خیلی آشناست هی فکر میکنم خدایا این مانتو و شال رو کجا دیدم.لبخند کمرنگی به پریا میزنم: «مانتوت قشنگه.»متوجه تغییر چهره ی آرش و پریا میشم. پریا توی فکر بود و گفت: «ممنون…» آرش کلافه دستی به موهاش کشید…پریا و آرش هم رو میشناختند. به من دروغ میگفتند… اون مانتو رو آرش از من خواسته بود انتخاب کنم یادم بود خوب یادم بود گفته بود یه دختر فقیری دیده و میخواد بهش مانتو و شال بده برای دانشگاهش. چرا دروغ گفته بود؟ نکنه…نکن…نه. سریع فکرم رو عوض میکنم و با خودم میگویم هر چی که باشه آرش خیانت کار نیست… هست؟ ناخداگاه اشکم میچکد. سریع مشغول آشپزی میشم فقط میخواستم به چیزی فکر نکنم پریا چی شام میخوری؟ آجی؟ بهم نگاهی میکنه برای شام مزاحمتون نمیمونم. لبخند تلخی میزنم: قرار بود نوبت مشاوره بگیری با آرش.
سرش رو پایین میندازه … به چی فکر میکرد؟_نه نیاز نیست یه جا دیگه نوبت گرفتم. متوجه اشک هایم میشه. میاد نزدیکم و اشک هایم را پاک میکند.«به خاطر پیازه.» نباید جلوشون سست میشدم. اشک هایم بند نمیآمد زیر لب غر زدم: «لعنت به پیاز…» پریا با نگرانی نگاهم کرد«میدونم به چی فکر میکنی ولی اون جوری که فکر می کنی نیست، ستایش.» باز تکرار کردم: «لعنت به پیاز…»پریا دستم را گرفت و آرام گفت: هی، هی… دستتو میبری آروم بعدشم این پیاز نیست، گوجه ست! بیا بشین. مجبورم میکند بنشینم ارش برایم یک لیوان آب می آورد. پریا رو به آرش میچرخد و با لحنی تیز می گوید: نمی خوای به زنت توضیحی بدی؟ الان سکته می کنه ها… آرش سرش را به نشانه ی نه تکان میدهد: چی رو توضیح بدم؟ پریا پوزخند می زند. پس خودم بگم؟ رگ های کردن آرش از شدت عصبانیت برجسته شده بود. بغضم را قورت میدهم و آهسته می پرسم: الان از ما عصبانی ای؟
آرش عمیق نفس میکشد: «از شما نه… از خودمم نه…. از اون آرمان پوفیوز.» پریا زیر لب گفت: نمیدونم ازت ممنون باشم… یا ازت متنفر باشم که باعث شدی آرمان روبشناسم. بعد رو به من میکند دستش را روی پیشانی ام می گذارد: تب داری… ستایش…قبل از اینکه چیزی بگویم آرش ناگهان مشتش را محکم به دیوار میکوبد. صدای ضربه مثل رعد می پیچد. با صدایی خش دار فریاد میزند «ستایش به خدا قسم یه تار مو ازت کم بشه….خودم قاتل اون مرتیکه میشم.» چشمان پریا از تعجب کرد شده زیر لب می لرزد: تو به این حال رسوندیش چه ربطی به آرمان داره؟ آرش با اخمی غلیظ تر به پریا نگاه میکند نگاهش پر از خشم و درماندگی است: میدونستم مهربون و باهوش و عاشقی… ولی نمیدونستم این قدر هم بخشنده ای…به سختی زمزمه میکند: «نبخشیدمش.» نگاهش رو به پریا میشود «پس چرا منو مقصر میدونی؟» پریا نفسش را با لرز بیرون میدهد و…









