توضیحات
دانلود رمان بوسه با طعم زیتون نوشته نویسنده الهام سادات pdf بدون سانسور
عنوان اثر: بوسه با طعم زیتون
پدید آورنده: الهام سادات
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 677
معرفی رمان بوسه با طعم زیتون
میان آیدا و ژیوان، عشق از کودکی جوانه زد؛ عشقی که با یک حادثه نابود شد. ژیوان ناچار است احساسش را انکار کند، در حالی که در اعماق وجودش هنوز آیدا را میخواهد. آیدا دست از تلاش برای یادآوری عشقشان برنمیدارد، اما هر بار با بیمهری روبهرو میشود. ورود حسام ورق را برمیگرداند و شعله خاموش میانشان را زنده میکند، اما با حضور فرید، آیدا درگیر بازی خطرناکی میشود؛ جایی که عشق و مرگ به هم میرسند و هیچ چیز آنطور که به نظر میرسد نیست. روایتی از عشق، رشد و انتخابهای سرنوشتساز.
بخشی از رمان بوسه با طعم زیتون
میز و مرتب کردم و وسائل جا به جا کردم چای و سر کشیدم آخرش این نعمتی به چای درست حسابی بهم نداد. گوشیم زنگ میخورد. اسم ژینو روی گوشی خودنمایی میکرد. من تنها کسی بودم که اجازه داشت ژیوان رو به شکل مخفف و ژینو صدا کنه چه افتخار بزرگی نصیبم شده بود! دلم هنوز از ژینو پر بود. رد تماس زدم با اینکه دلم پر میزد صداش و بشنوم یاد دیشب افتادم مثل یه فیلم توی چند ثانیه از جلوی چشمم گذشت در کامل نبسته بود. توی اتاقش روی مبل لم داده بود بدون اینکه بفهمه آروم در و باز کردم از پشت سرش نزدیک شدم دستام و دور گردنش حلقه کردم و یه نفس عمیق کشیدم بوی عطرش مغزم از کار انداخت یه لحظه مکث کرد و تکون نخورد. حتی پشت سرش هم نگاه نکرد. موهاش و با دستم بهم ریختم خم شدم و لبام روی سرش گذاشتم و آروم بوسیدم دوباره به نفس عمیق کشیدم و ریه هام پر از عطرش کردم.
همچنان تکون نمیخورد آروم به سمت صورتش رفتم و توی گوشش زمزمه کردم: دوستت دارم زیتون . یهو بلند شد و دستام و از دور گردنش کنار رفت ناخواسته به قدم عقب رفتم با صدایی که توش بغض و خشم و ناچاری بود گفت: برو اتاق خودت دیگه چی میخوای از جونم دست از سرم بردار اگه بابا ببینه میدونی چقدر بد میشه ؟نمیخوام میفهمی؟ نمیتونم میفهمی؟ بزار بی درد سر زندگیمون و بکنیم. دلم شکست به روی خودم نیاوردم. بار اولش که نبود خیره شدم به چشم های زیتونی رنگش.نه اون سبز روشن بود نه تیره خسته درست مثل زیتونی که از درخت تازه جدا شده با اون برق ریز دوست داشتنی نگاهش تلخ و شیرین با هم بود درست مثل زیتون انگار لبام طعم دوست داشتن رو مزه مزه میکرد بدون اینکه چیزی گفته باشه. این نگاه و میشناختم اولش به تلخی بود که بغض میساخت ولی بعد عمیق و عاشقانه مینشست ته دلم و جدا نمیشد مثل یه بوسه ی یهویی مثل یه حرفی که با نگاه میشه فهمید.
_چته؟ چرا اینطوری میکنی؟ ترسیدم. دستم و روی قلبم گذاشتم تند میزد. نفسم توی سینه حبس شد. بوی عطرش هنوز توی دماغم بود. نمیدونستم چی بگم. _حالا مگه چی شد؟ چیکار کردم؟ عمو یوسف هم که خوابه. یعنی چی بی درد سر زندگیمون و بکنیم. زندگی من توئی. تکلیف من با تو چیه ؟ چرا به روز عاشقمی بعدش پشیمون ؟ ژینو آروم دستش و به علامت سکوت روی لبش گذاشت و گفت : آروم تر میشنون. اخمام توی هم رفت. _بشنون اصلا میرم خودم همه چی میگم. میگم من و تو همدیگه رو دوست داریم و لطف کن این قانون که برای ژیوان گذاشتی بردار بریم سراغ زندگی مون . عصبانی دست به موهاش کشید و لب پایینش و گاز گرفت و بعد از چند ثانیه گفت : تو غلط میکنی بگی دیگه بابام منو آدم حساب نمیکنه. ابروهامو بالا انداختم و گفتم : با این وضعیت… من تو رو آدم حساب نمیکنم. خواستم از اتاق بیرون برم که با خنده ایی که پشت اخمش قایم کرده بود گفت :تو نمیتونی دوستم نداشته باشی…









