توضیحات
دانلود رمان خون بس به شرط عشق نوشته نویسنده سارین pdf بدون سانسور
عنوان اثر: خون بس به شرط عشق
پدید آورنده: سارین
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 920
معرفی رمان خون بس به شرط عشق
کینههای قدیمی، زیر سایه اتفاقات جدید کمرنگ میشوند، اما برای همیشه نه. آتشی که خاموش شده بود، دوباره زبانه میکشد و زندگی افرادی را به کام میکشد. درست در وسط این آشوب، یک عشق غیرمنتظره متولد میشود؛ تنها چیزی که میتواند این آتش را برای همیشه خاموش کند.داستان بر اساس واقعیت است.وقتی در تاریکی مطلق، حتی سایه خودت هم کنارت نیست، فقط باید یک کار بکنی: بلند شوی و حرکت کنی. چون تنها کسی که میتواند تو را نجات دهد، خودتی.
بخشی از رمان خون بس به شرط عشق
محمد: دکتر چیکار کنیم حالا حالش خوبه -دکتر: چیز زیادی نمیتونم بگم باید منتقلش کنید تهران.- محمد: تهران تهران برای چی!!!– دکتر عفونت زخم بدتر شده ! و کلا در حال تشنج کردن و هذیون گفتنن بخاطر اینکه لباس نازک بود و چاقو داغ لباس به داخل زخم فرو رفته و باعث چنین عفونت وحشتناکی شده و سرش را پایین آورد و گفت : متاسفم، کاری از دست من بر نمیاد و بیرون رفت…بیرون رفتن او همانا و جیغ کشیدن زنان هم همانا ( آذر که دیگر جانی برایش نمانده بود از شدت گریه و جیغ و آه و نفرین بیهوش شده بود !) محمد به سمت محراب و مهیار برگشت که همانجا خشکشان زده بود و با تعجب به صورت نصف جان دیاکو خیره شده بودند ! محمد به آنها نزدیک شد و کشیده ی اول را به صورت محراب زد و همانا شروع شدن اشک مثل سیل محراب همانا ضربه ها و لگردهای پدرش هم همانا بخاطر اینکه حرفی نمی زدند.محمد مصمم تر از قبل بجانشان افتاد !
بعد از نیم ساعت دیگر خودش هم خسته شد و گفت : تا سه شماره از جلو چشمام دور شین و اگر نه نمیدونم بعد از این چه بلایی سرتون میارم!!!-1!!! 2 !!!!مهیار با بی حالی گفت : م…ن.. و.. بب.. خش… تخصیر … مانبود.. و محمد با این حرف او جریحه تر شد و چنان دادی زد که محراب به خود آمد و دست برادرش را گرفت و رفت سمت مکان نامشخص حرکت کردند…مهیار که دیگر جانی در بدن نداشت بر روی زمین سرد افتاد– محراب گفت: پاشو پسر دوم بیار الان میرسیم به چشمه نزدیک ! پاشو — مهیار نه و سرفه بدی زد که خون از دهن و دماغ اوبیرون زد و باز گفت : نمی… تو …و هنوز حرفش را کامل نکرده بود در دست محراب بی هوش شد ! محراب وحشت زده داد میزد: کمک کمک کسی اینجا نیست.ولی چه کند که الان هیچکس نه چشم دیدار دارد به آنها و نه در اینجا موجودی بر صورت بی رنگ و روی برادرش زد اما چه کند کودک سیزده ساله ای که در عالم نوجوانی خطایی سرداده است.
و چه کند با برادرش که بی حال افتاده است بر روی دستان او تمام قدرتش و غرورش را جمع کرد،برای بعد الان وقت غرور نبود و زار زد غرورش شکسته شد.برخی با تاسف و برخی با ترحم نگاهشان می کردند هیچ وقت یادش نمیرود که چقدر جلوی دختران دختران روستا قلدری بود و غرور و سرد بودنش را نگه داشته بود که کسی بالاتر از چشم ! به او نگوید ولی الان ببین و باز دادی از سر داد کم کم همه به خانه هایشان رفتند و تنها کسی که بفکرش بود همان سگی بود که روزی برایش اضافه غذایش را می برد و حال همان سگ تکه نانی جلوی او گذاشته بود و با پوزش به جلو هولش داد که محراب آن را بردارد و وای به آن دخترانی که حال جای او با غرور تمسخر خیره شده بودند -و وای آن روزی که در انبار خانه های مردمی که هیچ وقت با وضع آنها کنار نیامده بود کار میکرد و دستمزد ناچیزی میگرفت…









