توضیحات
دانلود رمان آشوب دل نوشته نویسنده الف عسکری pdf بدون سانسور
عنوان اثر: آشوب دل
پدید آورنده: الف عسکری
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 332
معرفی رمان آشوب دل
عشق سهساله سحر و یزدان در یک شب به پایان میرسد؛ وقتی یزدان بدون توضیح واضحی از او میخواهد “منطقی” از هم جدا شوند. اما واقعیت این است که یاور (برادر یزدان) با افشای رازی از گذشته سحر، همه چیز را خراب کرده است. حالا سحر باید بین پذیرش این جدایی یا جنگیدن برای حقیقت یکی را انتخاب کند. مشکل اینجاست که یاور حاضر نیست به این زودی دست از بازی بردارد…
بخشی از رمان آشوب دل
کیفش را روی شانه دیگرش انداخت و سری به طرفین تکان داد هنگامی که در طول نشیمن رد میشد تا به عمه و شوهر عمه اش که با نگرانی لحظه ای از او نگاه نمی گرفتند برسد تمام تلاشش را کرد تا نگاهش به بی رحمی و سردی نگاه یزدان نیفتد و موفق هم بود بدون حتی نیم نگاهی به آنها رسید. جان کند تا لبخند کمرنگی را روی لب هایش اجیر کند-خب دیگه ببخشید زحمت دادم ماما … عمه جون. سرش را به طرف میز چوبی وسط نشیمن که بشقاب و میوه و چای همان طور دست نخورده باقی مانده بود برگرداند و گفت:نشد کمک کنم شرمنده، فقط اسباب زحمتم. ناراحتی از چشم های پروانه و محمود میبارید و ناخنهای دستی که بی رحمانه توسط دندانهای یلدا جویده میشدند و به مرگ محکوم میشدند خبر از استرس او می داد. پروانه لب زد: تو رحمتی دخترم دیگه نشنوم ها.
با بغض خندید و چه تناقص عجیبی وجود داشت بین لب هایی که می خندیدند و چشم هایی که نیستی را فریاد می زدند ممنون خیلی لطف داری عمه. به سمت یزدان برگشت و بدون آن که نگاهش کند خیره به انگشت های پایش گفت: پسر عمه یادم رفت که فردا جمعه است و باید یکم دیگه تا خلاص شدن از دست من صبر کنی!-عمه جون فعلا، آقا محمود باید ببخشید زحمت دادم خدا حافظ یلدا جون می بینمت. عمه اش به سر تکان دادن اکتفا کرد و جواب محمود شوهر عمه اش نگاه خیره ای بود که فریاد میزد دردش را می فهمد، ولی شک داشت کسی بتواند درد او را بفهمد و آن حسی که او با گوشت و استخوانش حس کرده بود را حس کند، یلدا هم بی هیچ حرفی با ناختی که همچنان بین دندانهایش به مرگ محکوم میشد، مات نگاهش میکرد. به میل سرکشش برای خیره شدن به یزدان و هورت کشیدن تمام جذابیت های مردانه اش غلبه کرد و بی هیچ حرفی به سمت در رفت قدم هایش را آرام بر می داشت هنوز هم منتظر بود که یزدان با همان الفاظ گذشته صدایش بزند و با خنده از این که گول خورده است بگوید،
اما خیالی خامی بود و هنگامی امی که یزدان هیچ نگفت و او به مقصد رسید تمام خیال بافی هایی که کرده بود. دود شد و به هوا رفتند برای خود و دل ساده اش پوزخندی زد.دست یاور که از پشت سرش جلو آمد و در چوبی کنده کاری شده خانه را باز کرد او را از افکار بی انتهایش بیرون کشید، چه هنگام حاضر شده و از اتاقش بیرون آمده بود که او متوجه نشده بود؟سرش را بلند کرد و به چانه ای که منقبض شده بود خیره شده دلش می خواست بلند بلند قهقهه بزند این چهره گر گرفته را باور می کرد یا پوزخندهای چند دقیقه پیش را نباید به هیچ چیز در این دنیا اعتماد می کرد! با شنیدن موسیقی سرد صدای یاور چشم هایش بند نگاهش شد -تا صبح میخوای به صورت من زل بزنی یا شاید هم منتظر اینی که برات فرش قرمز پهن کنن؟ از جا کفشی نیم بوت های جیرش را برداشت و بی هیچ حرفی از خانه خارج شد…









