توضیحات
دانلود رمان تباهی به شرط انتقام نوشته نویسنده یخ فروش جهنم pdf Zi بدون سانسور
عنوان اثر: تباهی به شرط انتقام
پدید آورنده: یخ فروش جهنم Zi
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 343
معرفی رمان تباهی به شرط انتقام
در جامعۀ سنتی بختیاری، ایلدا پس از شکست نامزدی تحمیلیاش، مجبور به ازدواج با مردی زال میشود – کسی که همه او را ضعیف میپندارند. اما این ازدواج، آغاز بازی مرموزی است که در آن هیچ چیز آنچه به نظر میرسد نیست. ایلدا بهتدریج میفهمد که شوهر جدیدش شاید کلید رسیدن به انتقامی باشد که سالها در دل پرورانده… اما به چه قیمتی؟
بخشی از رمان تباهی به شرط انتقام
و دقایقی بعد اندام تنومندی نمایان شد.هشت سال زمان مناسبی برای پخته شدن چهره اش بود. و من بهتر از هر کس میدانم که بدترین ظلم را این فرد در حقم تمام کرد.با دیدن چهره ام و سردی چشمانم به وضوح جا خوردنش را به تماشا نشستم اما او خوب بلد بود چگونه گندهای زده را ماست مالی کند به سرعت به طرفم آمد و در آغوشم کشید موهایم را از روی روسری بوسید و گفت:خوش اومدی عزیزم دلمون برات تنگ شده بود، ایلدا اگه مادر و پدر بفهمن از خوشحالی بال در میارن کی اومدی گلم؟ چه بی خبر؟با سردی در چشمانش نگاه کردم و گفتم: دیروز رسیدم تهران مرسی بابت خوش آمد گویی و اینکه ترجیح دادم اول بیام خونه ی رکسان از لحن سردم دریافت که هنوز خاطرات گذشته را بریاد دارم اما سعی کرد لبخند بزند، او در حفظ ظاهر چیره دست بود.
به سمت اتاق رفتم و لباس هایم را با مانتو مشکی بلند تا مچ پا عوض کردم و شال مشکی حریر را روی سرم مدل دادم،و کیف دستی و چمدان را برداشته و پس از نگاهی اجمالی به چهره ام بیرون رفتم اهورا با دیدن من از جایش برخواست بعد از تشکر از رکسانا و رهی بیرون رفتیم و با صدای اهورا که می گفت:از این طرف ماشین کوچه پشتی پارک شده پشت سرش راه افتادم و سوار زانتیای مشکی رنگش شدم و به محض سوار شدن هنذفری را داخل گوشم چپاندم تا صدای اهورا روی مغزم رژه نرود.خودش هم انگار فهمید که باید خفه شود.و من سرم را به شیشه چسباندم و به آینده نامعلومم نگریستم.با احساس ایستادن ماشین چشم های بسته ام را گشودم کوچه همان کوچه بود اما خانه ها نه از ماشین پیاده شدم و به اطراف چشم دوختم تا خوب بیاد بیاورم کوچه پس کوچه های عذاب آور نوجوانی را اما هر چه سعی میکنم خاطرات خوب هم چاشنی این تلخی ها می شود.
خودش را می چپاند بین بد و بدترین های زندگی من واجازه نمی دهد به خوبی انسان های اطرافم را درک کنم راستش خاطرات خوب بعضی شان خاطرات بدرا خط خطی می کند و این برای من هولناک است.به طرف درب بزرگ قهوه ای رنگ حرکت کردم اهوراهم با چمدان به دنبالم آمد و زنگ را فشرد و به سرعت در بدون هیچ پرسشی باز شد و من متوجه آیفون تصویری شدم.اهورا در را باز کرد و با اشاره ی دست گفت:به خونه ی خودت خوش اومدی عزیزم. هنوز خیره به اهورا بودم که باجیغ بلند زنی به آن سمت نگاه کردم صورت مادرم از عکس هایش جا افتاده تر بود با سرعت تمام به سمتم می آمد و با صدای بلند قربان صدقه ام می رفت هنوز هم دوستش دارم شاید بیشتر از قبل اما کمتر ؟ هرگز.. .









